ساعت ِ پنج ِ عصر ۳/۱۰/۱۳۸۳

« ... توي ِ زندون، مي کنه جون

مرد ِ با همت ِ ميدون ... »


خورشيد ِ ظهر، سوزناک، بر زمين لعنت مي باريد. زمين ِ خاک آلود، شرمنده از به دوش کشيدن ِ « بار ِ امانت »، همچنان سرگشته، بر گرد ِ خويش مي گرديد.
بر زمين، در ميان ِ سياهچال، « مرد » بود که ايستاده بود؛ کوه وار، منتظر، مغرور و انديشناک.
انديشناک، در انديشه ي چهره مغبون و مستاصل ِ « امير » به گاه ِ واپسين شرفيابي.
زان که متبخترانه مي گفت: اهلت را به دار خواهم کشيد. و، مغرور، مي شنيد: اهلت را به دار خواهند کشيد.
شگفت زده، مي گفت: خاندانت را به فنا خواهم سپرد. و، نستوه، مي شنيد: خاندانت را به فنا خواهند سپرد.
از جاي شده، فرياد بر مي آورد: شَهرت را خواهم سوزاند. و، آرام، مي شنيد: شَهرت را خواهند سوزاند.
... ملتمسانه مي ناليد: تو را خواهم کُشت. [ شايد « مرد » را خوف ِ مرگ فراگيرد و گردن بر فرمان ِ وي نهد. ] اما، کوه وار، مي شنيد: تو نيز خواهي مُرد.
و آن دم بود که « امير » به ياد ِ حکمتي افتاد، از حکيمي شنيده:

اين جهان کوه است و فعل ِ ما ندا/ سوي ما آيد ندا ها را صدا

پس خويش را در مقابل ِ کوهي يافت. با صدايي لرزان، چونان فرياد ِ استغاثه از ژرفناي چاه، فرياد برآورد: فردا بر دارش کنيد، تا ببيند و ببينند سزاي چنين جسارتي را به بارگاه ِما. آري، فردا، ساعت ِ پنج ِ عصر. [ مي خواست بدين سان، کوه را بشکند. ]

٭٭٭

« مرد »، از ميان ِ پنجره ي مشبک سياهچال، به آسمان مي نگرد: ديگر، ساعت نزديک ِ پنج ِ عصر است. دو مامور، « مرد » را به ميدان ِ خالي شهر مي برند؛ هيچ کس به تماشا نيامده. چشم بند نمي خواهد « مرد » ؛ مي خواهد در لحظات ِ آخر خورشيد را بنگرد. به آفتاب زل مي زند، برق ِ نگاهش چشم ِ خورشيد را مي زند؛ خورشيد چشم مي بنند، زمين به ظلمت فرو مي رود. ديگر، ساعت پنج ِ عصر را نشان مي دهد - ديگر، همه ي ساعت ها پنج ِ عصر را نشان مي دهند. پس حُکم خوانده مي شود و طناب بر گردن ِ وي افگنده. چارپايه که به کناري مي افتد، زمين، انگار، در خود فرو مي ريزد. کوه ها به جنبش در مي آيند و بادها و ابر به خون خواهي اش بر مي خيزند. طوفاني سترگ، توفان، همه چيز را در هم مي کوبد و « امير » را در هم مي کوبد و بارگاه و سياه چال اش را در هم مي کوبد. زمين مي شکافد و همه چيز را مي بلعد و آسمان فرو مي ريزد و اقيانوس بيابان مي شود و بي آب ان.

خورشيد ِ چشم فروبسته ديده مي گشايد و، حيرت زده، ندا مي دهد: « چه مي شود زمين را که چنين وحشيانه به قتل ِ عام ِ خويش برخاسته ؟ »
گفتم: « اين صداست، صداي ِ آن ندا. »
پس گفت: « امّا ... « مرد »، او چه شد؟ »
زهرخندي زدم و سر به زير افگندم: « مَرد مُرد ... پيش از آن که بر دارش کشند، مرده بود. »


به « سياوش ِ قميشي » و صداي ِ محزون اش
و « مرد ِ با همت ِ ميدون » اش


ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  دیکتاتور ِ مهربان ِ شنگول آباد ۳/۰۳/۱۳۸۳

دیکتاتور ِ جدید - که با سرنگونی ِ دیکتاتور ِ قبلی به قدرت رسیده بود - اعلام کرد که برخلاف ِ همه ي دیکتاتور های جهان، خود را از رعایت ِ تمام ِ قوانین معاف نمی کند؛ بلکه او خود را ملزم به اجرای کامل و دقیق ِ « ماده ي 17 قانون ِ اساسی »* می داند.
طفلک، مردم ِ بی سواد و ساده ي کشور ِ « شنگول آباد » از وقتی این خبر را شنیدند، از فرط ِ خوشحالی نمی دانستند چطور به یک دیگر تبریک بگویند. آن قدر جشن و میهمانی به افتخار ِ او برگزار کردند که کف کردند.



* ماده ی هفدهم ِ قانون ِ اساسی ِ « شنگول آباد »: شخس ِ اول ِ مملکت، « در سورت ِ لزوم »، از حمه ي غوانین ِ کشور معاف است. موارد ِ « در سورت ِ لزوم » هم با تشخیس ِ خود ِ ایشان و قیر ِ غابل ِ اعتراظ است.



این یعنی قانون شکنی ِ قانونی.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  بلند بلند فکر کردن [2] : آزادی ۲/۳۰/۱۳۸۳

پرنده، در آسمان ِ آبی پرواز می کند؛ او آزاد است.
ماهی، در ژرفنای ِ زلال ِ اقیانوس شنا می کند؛ او آزاد است.
غزال، بی خیال، در میان ِ سبز ِ یک دست ِ صحرا می دَوَد؛ او آزاد است.
...
امّا من فکر می کنم آزاد بودن، فقط، به معنای داشتن ِ آزادی نیست:
من باید رأس ِ ساعت 8 صبح به محل ِ کارم برسم. ساعت 1:30 بعد از ظهر هم، با سرویس ِ اداره، به خانه برمی گردم. تا ساعت 2 مشغول ِ آماده کردن ِ ناهار هستم، و ساعت 3:30 که نا هارم را خورده ام و برنامه ي تلوزیونی مورد ِ علاقه ام هم تمام شده، چرتی می زنم تا ساعت 5 عصر. تازه آن موقع است که برای کار ِ پاره وقت ام در کتاب خانه، باید به آن سوی شهر بروم. در کتاب خانه اي کوچک و ساکت هم مسلمن نمی توان کاری جز مطالعه و یا، حداکثر، انجام ِ کار های باقی مانده ي اداری کرد. و ساعت 10:30 شب که به خانه می رسم آن قدر خسته ام که به سختی می توانم شامم را تا آخر بخورم؛ و همان جا، روی کاناپه ي جلوی تلوزیون، خوابم می برد.
پس به این ترتیب، من اصلن آزادی ندارم: نمی توانم بی خیال بدوم، شنا کنم، فریاد بزنم، به گردش بروم، خیابان ها را متر کنم، جلوی دبیرستان های دخترانه به دختر ها متلک بگویم، صدای دزدگیر ِ ماشین ها را در بیاورم یا... هر چیز ِ دیگر که دیگران آن را نشانه ي آزاد بودن می دانند، و احتمالن به خاطر ِ نداشتن ِ آن ها افسوس می خورند.
امّا در عوض، کار های زیادی هست که می توانم آن ها را انجام دهم: می توانم هنگام ِ کار در اداره به خاطرات ِ بچه گی ام فکر کنم، یا یواشکی در فنجان ِ قهوه ي هم اتاقی ام تف کنم. می توانم در سرویس ِ اداره برای دوستانم جُک تعریف کنم، یا آن ها را دست بیندازم. حتا... حتا می توانم موقع ِ آشپزی با خودم بلند بلند حرف بزنم یا آواز بخوانم [ این، واقعن فوق العاده نیست ؟! ]. و خیلی کار های ساده ولی لذت بخش ِ دیگر.
می دانم؛ شاید همه ي این کار ها به نظر ِ شما احمقانه بیاید، ولی باور کنید لذت ِ تجربه و احساس ِ آزاد بودن با وجود ِ همه ي محدودیت ها، آن چنان برای من جذاب و دوست داشتنی است که حاضر نیستم آن را با هیچ چیز عوض کنم. حتا به پرنده ها و ماهی ها و پسر های ول در کوچه و خیابان هم حسادت نمی کنم.

آزادی چیزی نیست که فیلسوف ها تعریف کنند، روشنفکرها بگویند، نویسنده ها بنویسند، سیاست مدار ها آن را برای مان به ارمغان بیاورند و سرباز ها به ما تحمیل اش کنند. آزادی فقط و فقط چیزی است که باید داشته باشیم اش - هر چه قدر هم که احمقانه به نظر برسد.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  معجزه ۲/۲۳/۱۳۸۳

با چشمانی گشاده از حیرت، زل زده بود به ماهیان ِ منقوش بر میان ِ مقدس ِ مقرنس های محراب، عابد. سر به سوی آسمان گرفت؛ نگاه اش سرشار از قدرشناسی بود و حیرت: که چه زود دعایش مستجاب شده. پس، آنک سرخ ِ ماهیان ِ زلال ِ آبی ِ محراب بودند که بازی می کردند میان ِ پیچ و تاب ِ اسلیمی های بی سر و ته و بین ِ گل های داوودی و کلمات ِ نشکسته ي خط ِ شکسته و در خلوص ِ آبی ِ یک دست ِ کاشی ها، دنبال ِ هم می کردند و ... جان گرفته بودند.
پس - با خود گفت - معجزتی است نشان ِ استجابت ِ دعا که: « معشوقا! خویش را به من بنمایان؛ که خار ِ فراقت در چشم ِ دل خلیده، و جیب ِ چشم ِ سر - از انبوهی ِ زاری و ضجه - دریده ... . »
٭٭٭


اما [ بین ِ خودمان بماند ] نه عارف، نه اسلیمی های بی سر و ته، نه کلمات ِ خط ِ شکسته و ... نه حتا ماهیان ِ جان گرفته ي سرخ ِ منقوش بر میان ِ محراب، نمی دانستند که چنین معجزتی، نه از استجابت ِ دعا که از برکت ِ دعاست و داعی. که: فراق از عشق بود و عارف ... عاشق.

به: «احمد ِ غلامی» و «سالک» هایش؛ که
چه زود، عاشق می شوند.



ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  سرخ تر از شرم ِ حوا ۲/۱۳/۱۳۸۳

... پس، آدم برهوت ِ زمين را ندا داد: « کيستي اي تيره سرد ِ سخت که، اين چنين سرخ، پاهاي نازپرورد ِ مرا به دشنام ِ سنگ و تيغ ات، مي خراشي ؟ »
غرشي برخاست. زمين از هيبت سوال و سائل بر خود بلرزيد. کوه ها، هر آينه، بر بلنداي خويش خوف ِ فروريختن بردند و دره ها و سنگ لاخ و صحرا دامان خويش از ديدرس اش برچيدند که مبادا مهابت ِ نگاهش، در يک آن، چونان ذرات ِ گَرد به هوا بپراکندشان. آن گاه، زمين خجلت زده و ترسان از غضب ِ وي، سنگ هاي اش را نهان داشت و حرير ِ سبز ِ گياه به زير ِ پاهاي اش بگسترانيد.

پس، آدم قيرگون ِ آسمان را ندا داد: « کدام مخلوقي تو که، بي دستوري، سُرادِق ِ پلشت و سياه ات را فرا تن ِ من - دردانه ي خلقت - برپا داشتي؟ »
صداي ترک خوردن چيزي را شنيد؛ آسمان را نگريست: ترک هاي سپيده بر تارک ِ سياه ِ آسمان بود که رگه هاي نقره را مي مانست بر تيره سنگ. و آسمان يک پارچه نقره شد و فيروزه؛ و آسمان بسيار از جايگه خود فراتر آمد تا به زير ِ پايش رسيد.

پس آدم سنگ ها را ندا داد و درخت و پرنده و اسب و رود ها و هيولا و صورت و معني را.

آن گاه لبخندي آگنده از رضايت بر لبانش نشست.
٭٭٭


صدايي شنيد، از ميان بوته ها. برگشت، حوا را ديد: برهنه، سرخ گونه از شرم، سر به زير افگنده و لرزان.
جسارت را تاب نياورد؛ غضب چهره اش را برافروخت. گونه هاي اش از خراش ِ پاهاي اش و از شرم ِ حوا سرخ تر شد. پس پاي اش را بر زمين فشرد - زمين شکافت - ، سينه اش را از هوا انباشت و دهان باز کرد فرياد را - آسمان مکثي کرد. زمين، يک آن، از مدارش خارج گشت و خلقت معطوف به وي - آن گاه فرياد برآورد: « تو کيستي که چنان جسارت يافتـ... » [ حوا آرام زمزمه کرد: « آدم، تويي؟! » ] صدايش بريد.


٭٭٭


زمين، باز سنگ و سنگ لاخ گشت و آسمان، دوباره شب. سنگ ها و درخت و پرنده و اسب و رود ها و هيولا و صورت و معني، باز، همان.
آدم - دردانه ي آفرينش - ديگر ندا نداد.
و آدم، گونه هاي اش از خراش ِ پاهاي اش و از شرم ِ حوا و غضب ِ جسارت، سرخ تر است.


ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه