| تلفنِ شرق | ۳/۰۹/۱۳۸۴ | |
|
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
آنسویِ خط | ۳/۰۳/۱۳۸۴ |
|
دوستِ شاعرم روحيهی بسيار حساسی داشت. شلوغیِ شهر و زندگیِ ماشينی آن، هميشه آزارش میداد. تا اين كه يكروز تصميم گرفت به شهری كوچك و دورافتاده مهاجرت كند.
بارِ اول كه به ديدناش رفتم، برخلافِ انتظارم، خيلی افسرده بود؛ اين را از شعرهایاش هم میشد فهميد. دوستِ من از قديم عادت داشت كه هميشه با خودش بلند بلند حرف بزند، بخندد و حتا گاهی با خودش بحث كند. و هربار كه مردمِ آن شهرِ كوچك، او را در خيابان در حالِ حرف زدن با خودش میديدند، او را دست میانداختند و مسخرهاش میكردند. به همين خاطر هم دوستام به كلی روحيهاش را از دست داده بود. همين چند هفته پيش، باز هم به ديدناش رفتم. برخلافِ انتظارم، حالش خيلی بهتر بود؛ اين را از شعرهایاش هم میشد فهميد. دوستام يك گوشی موبايلِ خراب پيدا كرده بود. هر بار كه میخواست از خانه خارج شود، هنزفریِ موبايل را به گوشاش میزد و هرچهقدر كه میخواست با خودش بلند بلند حرف میزد و میخنديد... میخنديد.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||