| سوختم | ۹/۲۸/۱۳۸۴ | |
|
سوختم زین آشنایان
ای خدا! بیگانهای... بیگانهای...
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
نگه جز پیشِ پا را دید، نتواند | ۹/۱۶/۱۳۸۴ |
|
این هوا دیگر دارد حالم را به هم میزند. دیروز 84 خبرنگار مردند. امروز را تعطیل کردند -ظاهراً- تا دانشگاهها شلوغ نشوند. این امتحانها هم که تمامی ندارند. نه تفریحی، نه دلخوشیای... آنقدر سیگار میکشم تا سردرد میشوم. بعد استامینوفن میخورم. بعد چون شکمام خالی بوده دلدرد میشوم. بعد، یک سیگارِ دیگر روشن میکنم تا دلدردم آرام شود. احسان میگفت در حادثهی «هیروشیما»، آخرین اثری که از قربانیان باقی مانده، ردِ خاکسترِ بدنشان بوده که همانطور مثلِ سایه رویِ دیوار نقش بسته. با خودم فکر میکنم الان اگر بمیرم همین هم ازم باقی نمیماند. هوا دیگر غیرِ قابلِ تحمل شده. حالم دارد به هم میخورد.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||