بی ویرایش ۲/۲۷/۱۳۸۵

ساعت نه و نیم است و من در سایت خواب گاه، بی کار نشسته ام.
بیرون، از پشتِ پنجره، هوا طوفانی است. همین الان صدایِ رعد و برقی مهیب آمد. هر از چند گاهی آسمان از نورِ خیره کننده ی رعد روشن می شود. باد تندی می وزد. شاخه هایِ سرگشته ی درختِ روبه رویی، که نمی دانم چیست، به این سو و آن سو پرت می شوند. برگ هایِ اش به حبابِ شیشه ایِ لامپِ زرد رنگی که الان دارم از پنجره می بینم اش برخورد می کنند. و باز هراسان به سویی دیگر می روند. گمان کنم... بگذارید کمی دقت کنم... آری! باران هم می آید. و چه بارانِ تندی!
ساعت نه و سی و شش دقیقه است و من در سایتِ خواب گاه نشسته ام.
بیرون طوفانِ سختی است.
سخت و تاریک و وحشتناک.
صداها مهیب تر می شوند، نورها بیشتر، باران تندتر.
باد می خواهد درختان را با زمینِ زیرش از جا بکند.
ساعت نه و سی و هشت دقیقه است و من در سایت خواب گاه، تنها، نشسته ام.
بیرون، دنیا دارد به پایان می رسد.
تمام.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه