| را ميافتم بيهدف، مقصدِ راهو نميدونم | ۷/۰۸/۱۳۸۵ | |
|
مسافت را در كوچهها لگدمال ميكند جهنمِ درونام را اما چاره چيست؟* * [ابرِ شلوار پوش، م.كاشيگر، نشر مينا، ولاديمير ماياكوفسكي]
پ.ن.1 سيگار هم حتا افاقه نكرد! پ.ن.2 ولي در مجموع زياد هم بد نبود، از خانه نشستن بهتر بود به هرحال. پ.ن.3 يك اتفاق، يك اتفاق لازم دارم. چيزي كه گمان كنم امروز تويِ حمام بعد از استعمالِ سه نخ وينستون لايت پس از انجامِ يك عملِ قبيح، به سراغام آمد. اميدوارم همهچيز همانطور پيش برود كه ميخواهم. اگر اينطور بشود، خيلي خوب است. عملن ميتوانم دوباره به زندهگيِ احمقانه و پيشِ پا افتادهي روزمرهي سابقام باز گردم. البته فعلاً پيش از هر كار يا فكرِ عجولانهاي بايد يك فكري به حالِ اين بويِ سمجِ سيگار بكنم كه الآن به همراهِ بخارِ آبِ حمام، همهي زيرزمين را برداشته. فكر نميكردم سيگار كشيدن تويِ حمام اينقدر دردسر داشته باشد. پ.ن.4 اين 100 امين پستِ اينجاست. تقارنِ اين اتفاق با حلولِ ماهِ مباركِ رمضان را به فالِ نيك ميگيرم و برايِ خودم آرزويِ سعادت و توفيقِ روزافزون مينمايم. همچنين اين واقعهي فرخنده را به جامعهي فرهنگي و هنريِ كشور صميمانه تبريك ميگويم.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
انسان | ۷/۰۵/۱۳۸۵ |
|
و العصر
ان الانسان لفي خسر... سوگند به عصر كه انسانها همه در زيانند...
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
سوررئاليسمِ كاربردي! | ۶/۲۸/۱۳۸۵ |
|
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
با افسوس، برایِ شبِ دریا | ۶/۲۰/۱۳۸۵ |
|
دهانات را میبویند
مبادا بادهای نوشیده باشی! روزگارِ تخمیای است نازنین!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
من يك منورالفكر هستم!!! | ۶/۱۶/۱۳۸۵ |
|
هرچند بيشتر برازندهي بچه كونيهاست (امثالِ ع.ع و ع.س و م.ا و قس علي هذا...) گفتيم ما هم يك دانه از اينها بگيريم بچسبانيم اين بالا محضِ انبساطِ خاطرِ دوستان.
در مجموع، شيِ زينتيِ قابلِ قبولي است. به شمايلِ وبلاگِ ما هم ميآيد. برايِ دريافتِ اين سوسول بازيها ميتوانيد به اين آدرس مراجعه كنيد. پ.ن. بله ديگه، به هرحال...
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
صد سال تنهايي | ۶/۱۵/۱۳۸۵ |
|
"گاوها، از هم جدا شويد كه زندهگي كوتاه است!"
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
Missionary guide | ۶/۱۳/۱۳۸۵ |
|
1. برايِ آقايِ ريچارد بروتيگن، با عشق: - ميدوني فرقِ «انتظارِ منفعل» با «انتظارِِ سازنده» چيه؟ + هومم؟! - «ااانننتتتظظظاااررر سسسااازززننندددههه» + هومم! - ببين، فرض كن تو خونه منتظرِ يه جنده نشستي كه قراره بياد. تو اين مدت ميتوني بيخود وقتتو با تلهويزيون نگاه كردن و روزنامه خوندن و چرت زدن تلف كني، اين ميشه «انتظارِ منفعل». اما ميتوني تو همين مدت جق بزني كه هم وقت گذرونده باشي و هم وقتي طرف رسيد بتوني بيشتر لذت ببري. اين يعني «انتظار سازنده»! + اوهومم! 2. مانيفستِ مكتبِ نوبنيادِ تخماتيك سورئال، بخشِ اول: Session Start - offline message - Fri Aug 11 08:40:12 2006: - hey! - hey badi! - yani keili badi! - [-( - adam sa@ 3 mikhabe ke sa@ 5 pashe ke in shekli zaye'she? - ee! - ye lahze!! - eshtebah shod! - ah! - :( - ichi پ.ن.1 نميدانم چرا بعضيها فكر ميكنند من از قماشِ اين نويسندههايِ ضدِ ارزشِ قلم به مزدي هستم كه حاضرند فقط به خاطرِِ يك مشت دلار همهي ارزشها و آرمانهايِ خود را زيرِ پا نهاده و به سفارشِ اين و آن دست به قلم ببرند. يعني اينقدر تابلو شدهام؟!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
يك روزِ عالي برايِ ماهيِ عشقِ نور و باقيِ رفقا | ۶/۱۰/۱۳۸۵ |
|
1. نه با مانيفستهاي انقلابيِ كمونيسم مشكلي دارم و نه با قوانينِ سختِ يك جامعهي كمونيستي. سانسور را تا حدودي ميتوانم تحمل كنم (به شرطِ آن كه صرفاً فكري باشد و پورنو را شامل نشود) حتا -با وجود علاقهاي كه به كتابهايم دارم- ايدهي لغو مالكيت خصوصي را هم ميتوانم بپذيرم. اما همهي مشكلِ من با استقرارِ كمونيسم در اين است كه وقتي در جامعهاي مفهومي به نامِ «مالكيتِ خصوصي» وجود نداشته باشد، ديگر نميتوانم در آن لذتِ كش رفتنِ اموالِ ديگران را تجربه كنم. در جامعهاي كه حريمِ خصوصياي برايِ فرد وجود نداشته باشد، ديگر نه فضولي معنا ميدهد و نه خالهزنك بازي. دروغ گفتن هم -علاوه بر اين كه يك خيانت به آرمانهايِ بزرگِ حزبي محسوب ميشود- عملاً بسيار دشوار است. اصلاً لعنت به هرچي چپِ بيناموسه! 2. با همهي ارادتي كه به مهرجويي دارم، امروز بهكلي نااميد شدم ازش. ديشب «فراني و زويي» را تمام كردم. كلي نااميد شدم. مهرجويي تقريباً هيچ دخل و تصرفي توي اين داستان نكرده و «پري» را عيناً، مو به مو، از رويِ آن ساخته. فقط هرجا مسيح بوده شده علي، هرجا هم انجيل بوده شده نهجالبلاغه و قرآن و دمّاپادا. «يا عيسي مسيح، بر من رحمت فرست!» هم شده «لاالهالاالله» فقط دلام به اين خوش بود كه اپيزودِ خودكشيِ «سيمور» (كه نقشاش را تويِ «پري» «خسرو شكيبايي» بازي ميكند و يادم نميآيد اسمِ شخصيتاش چه بود.) حاصلِ قوهي تخيل و آفرينش هنريِ مهرجويي است. تا اينكه امروز صبح كتابِ قديمي و درب و داغاني كه 1 ماهِ پيش از «دانشور» به قيمتِ 750 تومان خريده بودم و رويِ عطفاش نوشته شده بود 3 داستان از سالينجر و بعد كاشف به عمل آمد كه اين كتاب در حقيقت يك شماره از كيهانِ هفته (مورخ يكشنبه 18 فروردين 1342) است كه ترجمهي 3 داستان از سالينجر را هم منتشر كرده، را خواندم. داستانِ اول «يك روزِ عالي برايِ موز ماهي» بود به ترجمهي «دكتر ناصر موفقيان» نامي. خوب! اين آخرين كورسويِ اميدم به خلاقيتِ داريوش خان (لااقل در اين فيلم) هم از بين رفت. در اين داستان هم تنها اتفاقي كه افتاده اين است كه «موز ماهي» شده «ماهيِ عشق نور» و جز آن... هيچ! آي خلايق! بدانيد و آگاه باشيد «يك روزِ عالي برايِ موز ماهي» داستانِ خودكشيِ سيمور است به سال 1948 در سواحلِ كاليفرنيا. پ.ن.1 با همهي اين حرفها حيفام ميآيد اين شعر را از «فراني و زويي» اينجا نقل نكنم. در نامهاي كه بادي (برادرِ كوچكِ سيمور و نزديكترين فردِ خانواده به او) به برادرِ كوچكاش، زويي، نوشته براياش توضيح ميدهد كه اين شعر را موقعي كه برايِ تحويل گرفتنِ جسدِ سيمور به كاليفرنيا رفته بود، در اتاقاش در هتل پيدا كرده. و آن شعر از اين قرار است: دخترِ كوچكِ تويِ هواپيما ...........................كه سرِ عروسكاش را چرخاند .....................................................تا به من نگاه كند
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||