| همهي ستارههاي ِ شب | ۷/۰۸/۱۳۸۳ | |
|
هلالِ ماه كه نازكتر ميشود، دلِ ستارهها هم ميگيرد. طفلكيها خيال ميكنند ماه دارد از دست آنها حرص ميخورد و ذره ذره آب ميشود. ماه هم انگار نه انگار، اصلاً به رويِ خودش هم نميآورد.
ميدانيد! ستارهها خيلي دلنازكاند. البته كمي هم حسود و لجباز هستند، اما همين دلنازكيشان است كه همه دوستشان دارند. مثلاً تاوقتي كه ماه كامل است، مدام بازيگوشي ميكنند؛ سروصدا ميكنند، شلوغبازي در ميآورند، دعوا راه مياندازند، به همديگر شهابسنگ پرت ميكنند، قهر ميكنند... آنوقت هرچه ماه دعوايشان ميكند، نصحيت ميكند كه «بس كنين ديگه، چهقد سروصدا ميكنين! همهي آسمونو گذاشتين رو سرتون. اينقده باهم دعوا نكنين، خوب نيس. اگه يكي از اون شهابسنگايي كه به هم پرت ميكنين بخوره تو چش و چالتون، ميخواين چيكار كنين؟ اونوخ چهجوري ميتونين تا صب هي به هم چشمك بزنين؟... آَه، بسه ديگه.» ولي ستارهها اصلاً گوششان بدهكارِ اين حرفها نيست. خوب... چه ميشود كرد، بازيگوشاند ديگر. اما همين ستارهها وقتي كه ماه مثلاً كمي لاغرتر ميشود و يا مثلِ شبهاي «چله كوچيك» ِ زمستان رنگ و رويش زرد ميشود، هركدامشان ميروند يك گوشهي آسمان و غمبرك ميزنند. طوري بغ ميكنند كه انگار ميكني «باباشون مرده.» هرچند، شايد واقعاً هم همينطور باشد. بعد هم گاهي وقتها از زور ِ بغض، طوري كه كسي نفهمد يكدفعه پقي ميزنند زير ِ گريه و حالا گريه نكن... . بعد هم كه گريهشان تمام شد يكي يكي ميآيند دور ِ ماه جمع ميشوند و براياش دل ميسوزانند، نازش ميكنند، دلدارياش ميدهند. اما ماه بازهم به رويِ خودش نميآورد، سرش را مياندازد پايين و هيچ نميگويد. و همينطور باريك و باريكتر ميشود. راستي، اين را هم يادم رفت بگويم كه ستارهها از تاريكي هم خيلي ميترسند. هرچه ماه لاغرتر ميشود و نور ِ كمتري ميدهد، آسمان تاريكتر ميشود. آنوقت ستارهها هي زور ميزنند و به خودشان فشار ميآورند تا نور ِ بيشتري بدهند... اما مگر ميشود! تازه قدر ِ ماه را ميدانند. و خلاصه، همينطور ميگذرد و ميگذرد تا شبِ آخر ِ ماه. يكوقت ستارهها از خوابِ نازشان بيدار ميشوند و به خودشان كش و قوسي ميدهند. تا نگاه ميكنند ميبينند «اِ... پس ماه كوش؟!» هرچه چشم ميگردانند و اين طرف و آنطرف را ميگردند، از ماه خبري نيست «انگار آب شده رفته تو زمين.». بعد آنوقت است كه ديگر نميتوانند خودشان را كنترل كنند. همانجا وسطِ آسمان دست مياندازند دور ِ گردنِ همديگر و گريه ميكنند. حالا گريه نكن... . راستش را بخواهيد، خودم هم نميدانم در آن شب برايِ ماه چه اتفاقي ميافتد، يا يكدفعه كجا غيبش ميزند. اما همينقدر ميدانم كه فرداشب دوباره سر و كلهاش همانجاي قبلي، وسطِ آسمان، پيدا ميشود. بعد ستارهها كه از خواب بيدار ميشوند و آرام آرام چشمشان را باز ميكنند، يكدفعه احساس ميكنند نور ِشديدي چشمشان را ميزند. نگاه كه ميكنند ميبينند «اِ... اين كه ماهِ خودمونه!» اولش فكر ميكنند خيالاتي شدهاند. اما وقتي آرام آرام بهاش نزديك ميشوند و ميبينند «نه... مثكه راستي راستي خودِ خودشه» آنوقت است كه از خوشحالي نميدانند چهكار كنند، ميپرند و خودشان را مياندازند توي بغل ِ ماه، جيغ ميزنند، دور ِماه ميرقصند، آواز ميخوانند، قاه قاه ميخندند... دوباره آسمان را ميگذارند رويِ سرشان. و بعد تويِ دلشان به ماه قول ميدهند كه ديگر از اين به بعد به حرفهايش گوش بدهند. ... اگر يك شب همينطوري از جايي رد ميشديد و سر و صداهايي از آسمان شنيديد، بدانيد كه صدايِ خندهها و شيطنتهاي ستارهها است... آخر آنها واقعاً بازيگوشاند. توضيح ِ نويسنده: اين داستانِ ماجراهايي بود كه هرشب در آسمانِ بالايِ سرمان اتفاق ميافتد؛ اما ما آنقدر درگير ِ كارهايِ خودمان هستيم كه حتا فرصت نميكنيم بالايِ سرمان را هم نگاه كنيم... حالا من اينها را برايتان نوشتم كه بدانيد آن بالاها چه خبر است. راستي... كسي ميداند ماه چرا مدام كوچك و بزرگ ميشود؟
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
تنها | ۶/۳۱/۱۳۸۳ |
|
...رهگذر كه رفت، بيابان باز تنها شد.
دوباره حوصلهاش سررفته بود. دانه دانه شنهايش را ميشمرد. اما... چه فايده؟ به برادرش، دريا، حسادت ميكرد. به خواهرش، جنگل، هم: پر از شور بودند. پر از زندگي بودند. اما او... همهاش مشتي مار و عقرب ِ نفرت انگيز. باد هم انگار با او قهر بود. زود ميآمد و ميرفت... نه ابري... نه گردهي گلي. تا اينكه يك روز بيابان ِ تنهاي ِ قصهي ما تصميماش را گرفت. تصميم ِ سختي بود، اما چارهاي نداشت. يا تنهايي، يا... . رهگذر ِ بعدي ميرسيد. با خودش گفت اينبار ديگر نبايد برود... به هر قيمتي. اين را به رهگذر گفت، از او خواهش كرد، التماس كرد، گريه كرد -ولي رهگذر چه ميشنيد جز زوزههاي دوردست؟- حتا داد كشيد، عصباني شد و شنهايش را روانه كرد كه رهگذر راهش را گم كند. كه رهگذر نرود... فايده نداشت. رهگذر كه روي ِ زمين افتاد بيابان آرام گرفت. خوشحال نبود. اما فكرش را كه ميكرد، لااقل توانسته بود تناش را نگهدارد. از مار ِ بدتركيب كه از تن ِ رهگذر دور ميشد تشكر كرد. رهگذر همانجا ماند. و بيابان ديگر تنها نبود.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||