| listen: Heartbeat | ۷/۰۵/۱۳۸۴ | |
|
I couldn't find its lyric.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
هایکو: همهی رازِ هستی | ۷/۰۳/۱۳۸۴ |
|
هیچیک به مقصد نرسیدند
...........................نه آنکه رفت، ......................................نه آنکه خفت
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
کوچ | ۶/۳۰/۱۳۸۴ |
|
یکی دیگر به جمعیتِ تهران افزوده شد.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
پرسپكتيو | ۶/۲۹/۱۳۸۴ |
|
ماه تو چه زيبايي ماه، ماه، ماه
ماهِ كامل، ماهِ تمام چه دور و خيال انگيز! [اين را شاعر ميسرايد در نيمهشبي تابستاني در اتاقي با پنكهاي روشن، و قيژقاژِ لولايِ زنگار بستهي درِ كمد] ماه چه بلندي چه بالايي! وين چنين رويايي بر زمينِ خسته و خالي -اي دريغا كه نميداني- بيسبب ميتابي [شاعر ميسرايد باز در نيمشبي رويايي در اتاقي با پنكهاي چرخان حيران و درِ چوبيِ در آمد و رفت كه به هر عشوهي چرخندهي ديرين پنكه گردِ زنگبسته محورِ لولايِ خود هرزه و سرمست، ميچرخد] آه، ماه! ماهِ كامل، ماهِ تمام! به خانهات برگرد ديگر بس است اين سومين شب است كه هنوز بيهيچ دگرگوني گرد و صاف و صيقلي بر زمين ميتابي -بر زمينِ خسته و خالي. پ.ن. زينپس من «ركسانا» خواهم بود. اين را به هيچكس مگوييد. سوال هم نكنيد كه پاسخي در كار نيست.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
A true story, the story of true | ۶/۲۴/۱۳۸۴ |
|
1. از رانندهي پيكانِ قراضهاي كه سوارم كرده، ميپرسم چرا ماشيناش را عوض نميكند.
ميپرسد، چرا؟ پاسخ ميدهم، خوب برايِ اين كه تويِ اين گرما راحتتر باشيد -واضح است كه بيش از همه خودِ من ناراحت بودم. با خنده ميگويد، ديگر فرقي نميكند. ميپرسم، چهطور؟ ميگويد، من تا 6 ماهِ ديگر بيشتر زنده نيستم. با تعجب نگاهاش ميكنم. پكِ عميقِ ديگري به سيگارِ «ماربرو»اش ميزند و ميگويد، آخر سرطان دارم و بايد استراحت كنم. دكتر گفت رانندهگي مرا ميكشد، حداكثر تا 6 ماهِ ديگر. من هم بهاش گفتم كه مجبورم، همين يككار را بلدم و بايد نانِ زن و بچهام را در بياورم. گفت، خوب لااقل سيگار نكش. گفتم، اين هم نميشود؛ بدونِ سيگار اصلاً نميتوانم رانندهگي كنم. خلاصه گفت تنها راه اين است كه نه رانندهگي كنم و نه سيگار بكشم. دودِ سيگارش را با لذت بيرون داد. نتيجه: حالا ديگر از بابتِ اينكه يك رانندهي مسافركش با آن ظاهرِ نزار و لباسهايِ كهنه و ماشينِ قراضه «ماربرو» ميكشد، تعجب نميكنم. توضيح: همهي شخصيتها و فضاها كاملاً واقعي هستند. هرگونه تشابهي، كاملاً عمدي است. 2. يك اشتباهِ رايج: هر قاعدهاي حتماً استثنا دارد. 3. آهاي! دخترهايي -بخوانيد دخترهاي تهراني- كه فكر ميكنيد ساقِ پاهايِ كثيف و لاغرِتان واقعاً شما را زيبا و جذاب ميكند، به عنوانِ يك مردِ مجرد، و يك «نظرباز»ِ حرفهاي رسماً به شما اطمينان ميدهم كه برايِ قشرِ ما هيچچيز مايوس كنندهتر از شلوارهايِ پاچه كوتاهِ شما نسوانِ محترم نيست. حتا حجابِ اسلامي. يا لااقل مرحمت كنيد هفتهاي يك بار آنها را بشوييد. باور كنيد زحمتِ زيادي ندارد. با اين كارتان تمامِ تصورات و خيالاتِ زيبايِ ما را از جنسِ مونث، به بادِ فنا ميدهيد. هي! يادِ قرنِ نوزدهم بخير. دوشيزهگانِ ماهرويِ نجيبزاده را ميگويم، با چترهايِ ظريفِ آفتابي و لباسهايِ فاخرِ رسمي، در حاشيهي رودِ «مارن»، قلبِ پاريس... با اين حساب ديگر نبايد زمانِ زيادي به پايانِ جهان باقيمانده باشد. در اين يك موردِ بهخصوص -مثلِ جنابِ خاتميِ سابق- شديداً از «طرحِ ضربتيِ برخورد با بدحجابي» حمايت ميكنم و برايِ همهي برادرانِ محترم و رئيسجمهورِ عزيزتر از جان -كه ظاهراً در حالِ حاضر در ولايتِ شيطانِ بزرگ تشريف دارند و طبقِ اخبارِ موثق، دارند سخت تمرين ميكنند كه چه جوابِ دندانشكن و خدا پسندانهاي به احوالپرسيِ خانمِ رايس بدهند- آرزويِ توفيق و پاداشِ اخروي ميكنم: برادر! اجرت با آقا. 4. من = 2338 = 1847 = فيزيكِ شريف: قانونِ (1-) دافعهي عوامانهي نيوتون. 5. نتيجهي اخلاقي: بعد از يك هفته نبودن و جمع شدنِ اخبار و اتفاقات، تلاش برايِ دادنِ شرحِ مجملي از ماوقع چنان عباراتِ نامفهوم و بيربطي پديد ميآورد كه شخصِ شيطان هم از آنها سر در نميآورد. 6. به هامون هم تبريك ميگويم. ميدانم روزي روانشناسِ بزرگي خواهد شد -چيزي توي مايههايِ فرويد. اگر ترشي نخورد و البته خود، رواني نشود. همينطور: zohré félicitent . 7. دزدمونا: ... اما چه ستايش تواني كرد زني را كه راستي شايستگي دارد، و به حكمِ نيكويياش بدخواه نيز از گواهي به آن ناگزير است؟ ياگو: زني كه خوبروي است و بر خود نباليده، سخنور است و آواز برنياورده، توانگر است و به زينت نپرداخته، به توانايي دلخوش كرده و زمامِ هوس را گرفته، هنگامِ خشم و قدرت انتقام بدي را فراموش و غيظ را خاموش كرده، هرگز چنان سست راي نبوده كه نيك را از بد نشناسد، قوهي فكر داشته انديشهاش را فاش نكرده، هواخواهان را در دنبال يافته ديده بر آنها نيفكنده، اين زن برگزيده است -اگر چنين زني يافت شود. دزدمونا: كه چه بكند؟ ياگو: بچهي ابلهي را شير دهد و خرده حسابِ خانه را نگه دارد. [شاكسپير، ويليام/ داستانِ غمانگيزِ اتللو مغربي در ونديك/ ناصرالملك، ابولقاسمخان/ نشرِ فردا/ ص47] 8. فريب دادن سادهترين كار است؛ و سادهتر از آن خود را فريب دادن. دشوارترين، اما پذيرفتنِ حقيقت است، ديدنِ واقعيت. كارهايِ سخت نياز به ايمان دارد، مطلقِ ايمان. حال به هرچه شد: خداوندِ متعال، درختچهي مو يا سيگارِ «ماربرو».
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
ثانيه شمار | ۶/۱۴/۱۳۸۴ |
|
اين را پدرم روزِ آخر بهام داد. از همان اول هم همينطور بود؛ عقربهي دقيقه نداشت. فقط ساعت داشت و ثانيه. و همان شب بود -به محضِ اينكه پدرم اتاق را ترك كرد- كه ساعتاش را هم كندم. فكر كردم حالا كه دقيقه ندارد، ساعتاش هم به درد نميخورد، و گماش كردم. اما ثانيهاش خوب است. از اين مدلهايِ “Silent” است. تند و بيصدا ميچرخد. دو دورش يك دقيقه حساب ميشود. بدياش همين است ديگر. سالهاست دارماش، اما هيچوقت نميدانم ساعت چند است. تنها مصرفاش اين است كه مينشينم جلوياش -از صبح- و زل ميزنم به عقربهاش كه تند و بيصدا ميچرخد. يك دور، دو دور،... . همينطور ميشمرم. اما زود حساباش از دستم در ميرود. بعد همينطور نگاهاش ميكنم. چشمهايام همراهاش ميچرخد. آنقدر كه كمكم همه چيز را تار ميبينم. سرگيجه ميگيرم و بعد، يكدفعه، ديگر چيزي نميبينم. وقتي آمد نيمهشب بود. مثلِ هميشه سرزده واردِ اتاقام شد. و من هم مثلِ هميشه تنها و برهنه رويِ تخت دراز كشيده بودم و “Pink floyd” ام را گوش ميدادم، با صدايِ بلند. نگاهي بهام كرد -از سر تا پا- و پرسيد شام خوردهام. گفتم «آره» و بقيهي غذا هم تويِ قابلمه است. بارِ اولاش بود كه اول تويِ اتاقِ من ميآمد. اصلاً هيچوقت نميآمد. صبحِ زود ميرفت كارخانه و از بعدازظهر تا نيمهشب هم با دوستهاياش پيِ خوشگذراني. گاهي صبح ميشد و از همانجا ميرفت كارخانه. دو سه روز خانه نميآمد. چه فرق ميكند، پول كه ميگذاشت ديگر بود و نبودش فرقي نميكرد. ظهر كه بيدار ميشدم، تا بعد از ظهر تويِ رختخواب بودم. سرِ حال كه ميشدم، پول بر ميداشتم و هرچه ميخواستم ميخريدم و ميخوردم. اما بعضي وقتها پول را يادش ميرفت. آنوقت دو سه روز گرسنه ميماندم. به جهنم! حاضر بودم بميرم و از آن دكاندارِ جهودِ پير نسيه نگيرم. ميداد اگر ميخواستم. هم مرا ميشناخت، هم پدرم را. اين را كه گفتم، برگشت كه برود، اما دوباره از سر تا پا نگاهي به من انداخت و دست كرد از تويِ جيباش اين را درآورد. انداخت رويِ تختام. گفت از يك دستفروش خريده. چون دقيقه نداشته، به دردش نميخورده و مفت داده -چرند ميگفت، مطمئن بودم باز تويِ قمار بهاش انداختهاند. من هم گفتم كه غذا سرد شده و بايد قابلمه را رويِ اجاق بگذارد. او هم در را پشتِ سرش بست. ساعتِ خوبي است. اگر عقربه داشت، خيلي گران بود. همانوقت خواستم ثانيهاش را جايِ دقيقهاش بگذارم، جا نخورد. آن يكي گشادتر بود. همانموقع بود كه صدايِ درِ خانه آمد، و صدايِ پا كه دور ميشد: جهنم! دوباره ميرود پيِ عياشي. اما اينبار برايِ هميشه رفت. من هم ديگر نديدماش. صبحِ روزِ بعد كه بيدار شدم، ديدم هرچه پول داشته، گذاشته تويِ خانه. فهميدم بر نميگردد. من هم هرچه توانستم اسباب، اثاثيهام را جمع كردم و رفتم سراغِ آن جهودِ پير كه صاحبخانهمان هم بود. تويِ مغازهاش نشسته بود و پولهاياش را ميشمرد. چه جهنمي به پا كردم تا بقيهي اجارهاي كه پدرم اول داده بود را پس گرفتم! يكآن فكر كردم خودش را با مغازهاش به آتش بكشم، جهنمِ پول. اما داد. بعد هم نصفِ شب برگشتم و مغازهاش را آتش زدم. از آنوقت همين ساعت با من مانده. نوارهايِ “Pink floyd” را، كه از مغازهها ميدزدم، با صدايِ بلند گوش ميكنم و به عقربهي ثانيه شمارش زل ميزنم. آنقدر كه سرم گيج ميرود و ديگر جايي را نميبينم. گاهي فكر ميكنم كاش سالم بود. آخر كلي ميارزد؛ لااقل دو بطر شامپانيِ اعلا. از همانها كه آن جهودِ نكبت ميخورد. با آن سرووضعِ تهوع آورش كه يك استكان آبجو هم نميارزيد. باورم نميشد، با آن هيكلِ ريزش، چه فريادهايي ميزد وقتي ميسوخت! تقصيرِ من چيست؟ چه ميدانستم شبها در مغازهاش ميخوابد... ولي حقاش بود. اصلاً همهي جهودها را بايد زنده زنده سوزاند. ![]() پ.ن. اين بندِ آخر را تقديم ميكنم به پيشوايِ كبير: «آدولف هيتلر» 17/6/84 بدین شرحاند: خطِ 20ام، ستونِ راست: کلمهی «برهنه» حذف شده. خطِ 6ام از پایین، ستونِ چپ: «شامپانیِ اعلا» شده «نوشیدنیِ اعلا». خطِ 5ام از پایین، ستونِِ چپ: «آبجو» شده «آب». خطِ آخر: «جهودها» شده «اینها». پ.ن.1. البته زیرِ داستانی از «جان آپدایک»؛ که بابتِ این حسنِ سلیقه به سرویسِ ادبیِ تبریک میگویم! پ.ن.2. «زهره» در کامنتِ یادداشتِ پیشین، و «هامون» دیشب وسطِ خیابان، بهام متذکر شدند که سیستمِ کامنتام ایراد دارد. تغییراتی جزئی در آن دادم. بازهم مشکلی بود، حتماً یادآوری کنید.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
در بابِ تئوريِ جهانِ سوم و اشتباهاتِ تايپي | ۶/۱۱/۱۳۸۴ |
|
چندتايي غلطِ تايپي و ويرايشي در نسخهي «شرق»ِ داستانِ «گم شدن در مه» بود كه آنها را تصحيح ميكنم. البته اگر حوصلهاش را داشته باشيد ميتوانيد متنِ كامل و بيغلطِ آن را در يادداشتِ پيشين بخوانيد، در غيرِ اين صورت همين چند اشكال -كه مهمتر از بقيهاند- را همانجا درست كنيد: ستونِ سمتِ راست، خطِ سوم: ديده میشود مثلِ فرشی => ديده میشود. مثلِ فرشی . ستونِ سمتِ راست، خطِ هفدهم: سوزناكی میانبارد را => سوزناكی میانبارد- را . ستونِ سمتِ راست، خطِ بيست و هفتم: رنگ باخته يكی شده. و از ميانِ => رنگ باخته. يكی شده. هيچ شده. و از ميانِ .* ستونِ سمتِ راست، خطِ هژدهم از پايين: در آن ادارهی فكستنی => در آن ادارهی فكسنی . ستونِ سمتِ چپ، خطِ هفتم از پايين: بازدم به اين يكی => بازدم با اين يكی . ستونِ سمتِ چپ، خطِ چهارم از پايين: دستهای او را => دستهایام را .** ٭ جملهي «هيچ شده» -كه گمان ميكنم در صفحه بندي به خاطرِ تراز شدنِ ستون حذف شده- در حقيقت برقرار كنندهي ارتباطِ منطقيِ جلمهي پيش از خود، «يكي شده» با كلمهي «هيچستان» -كه از زمستانِ اخوان به عاريت گرفتهام- در جملهي بعدي است. در نبودِ اين جلمه، استفاده از عبارتِ «هيچستان» برايِ توصيفِ فضا، نامنتظره و غيرِ منتطقي مينمايد. ٭٭ اين هم يك اشتباهِ بهغايت مهلك. تقريباً در پايانِ نقطهي اوجِ داستان و پيش از ضربهي نهايي، ناگهان بيمقدمه يك «او» واردِ كارزار ميشود و خوانندهي بيچاره ميماند، كه اين ديگر كه بود؟ البته به همهي اينها بيافزاييد زير و رو شدنِ همهي پاراگراف بنديها و حذف شدنِ بيش از نيمي از ويرگولها -كه البته گمان كنم اين يكي بيشتر به خاطرِ استفادهي سليقهاي، و نه استانداردِ من، از اين علامت است؛ كه اگر شد بعدها راجع بهاش خواهم نوشت- و تعدادي از نقطهها و در نتيجه به هم ريختنِ جملات. به علاوه تغيير كردنِ رسمالخطِ Original داستان. البته ميپذيرم كه بيشترِ اين اشتباهات، جزيي اجتناب ناپذير از كارِ روزنامه -با آن حجم و سرعتِ زياد- است. و نميتوان انتظار داشت صفحهاي كه در عرضِ چند ساعت «بسته» ميشود، بيغلط از آب درآيد. اما با توجه به دقت و حساسيتي كه در آقايِ «مهديِ يزداني خرم» دبير سرويسِ ادبيِ «شرق» سراغ دارم -كه نتيجهي ناگزيرش صفحاتِ ارزشمند و خواندنيِ ادبياتِِ شرق است- و همينطور سطحِ توقع و انتظاراتي كه از اين روزنامه وجود دارد، اميدوارم بعدها در اين مورد -لااقل در صفحاتِ ادبيِ آن- وسواسِ بيشتري به خرج داده شود. پ.ن.1. شمارندهي جديدي جايگزينِ قبلي كردهام. از صفر شروع كرده. اين يكي اطلاعاتِ دقيقتري در اختيار ميگذارد و تصميم گيري را برايِ من سادهتر ميكند. پ.ن.2. ابزارِ معروفِِ Bloglet را برايِ اطلاعِ سادهتر از بهروز شدنِ وبلاگ، در منويِ سمتِ راست گذاشتهام. طرزِ كارش را هم كه حتماً ميدانيد؛ كافي است آدرسِ اي-ميلِ خود را وارد كنيد. به محضِ بهروز شدن، نامهاي برايِ شما ارسال خواهد شد. پ.ن.3. فكر ميكنم تاثيراتِ انتخاباتِ اخير اندك اندك نمايان ميشود. ديگر حتا به بساطيهايِ كنارِ خيابان هم نميشود اعتماد كرد. دو سه روز پيش از يكي از همين بساطيها -كه فروشندهاش جوانكي ژيگولو بود- فيلمِ «21 Grams» را خريدم. با اطمينان از اينكه اگر حتا معيوب باشد، لااقل سانسور نشده است. اما از قضا هم معيوب بود -يا به عبارتي ناخوانا- و هم سانسور شده. بامزه است... نه؟! «21 Grams» ِسانسور شده، مثلِ آبگوشتِ بيگوشت است. يا دوغِ بيماست. ميتوانم بگويم اين «21 Grams» ِاسلاميِ 95 دقيقهاي، در نوعِ خود بينظير است. يك تدوينِ جديد، شخصيتهايِ به واقع مودب و با شخصيت -كه همه به هم به چشمِ خواهر و برادري نگاه ميكنند- و داستاني مضحك و به كلي متفاوت. جداً معتقدم اگر اين Version ِجديد از فيلم در دنيا به نمايش درآيد، در زمينهي كمدي جزوِ موفقترينهايِ سينماي جهان قرار گيرد. چه بسا در گيشه هم از نسخهي اصلي موفقتر باشد. به شدت مايلم نظرِ خودِ جنابِ «Alejandro González Iñárritu» و «Sean Penn» را در موردش بدانم: تو با همسرش شام ميخوري = You are facking* his wife گزين گويه (جملهي قصارِ سابق): جهانِ سوم جايي است كه در آن «21 Grams» را سانسور كنند و «Braveheart» را با موسيقي متنِ «Titanic» بنمايانند -در تلهويزيونِ "سينما يك" البته. ٭ پيافزود: و البته جايي است كه از ترسِ فيلترهايِ مخابرات، از ذكرِ املايِ درستِ اين لغتِ حياتي معذور باشي. پيافزود 2: راستي! اين 40امين يادداشتِ اينجا بود.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||