درختِ درون ۳/۰۷/۱۳۸۶

...
«الوئیز» گفت: بگذار روسپی ات باشم!
مرد اما تسلیمِ قانون شد و به همسری برگزیدش
آنانش پاداش بخشیدند و
اخته اش کردند
...

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  قطره‌ه ه ۲/۲۸/۱۳۸۶

اولين قطره‌ي باران كجا؟
............................رويِ انگشتِ من!
و دومي؟
............................لبِ تو!
لبانت را لمس مي‌كنم
............................آرام:
قطره‌ي بارانِ رويِ انگشتم
............................به قطره‌ي بارانِ روي لبت مي‌چسبد
لبت مي‌لرزد
................ابر مي‌شود
..............................مي‌بارد رويِ لبت
.....................................................لبِ
..........................................................كوچكِ
.................................................................سرخت

روي لبت رودها جاري است
.....................................كوه‌‌ها
............................................پرنده‌‌ها
.......................................................جنگل
من رويِ لب‌هايِ تو مي‌زيم

مي‌بوسم‌ات
................تند و شهواني
........لبانم را كه از رويِ لبانت بر مي‌دارم، خيس شده‌اند
.................................................................لبانت طعمِ گسِ باران مي‌دهند

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  بالاخره وب لاگ! ۲/۲۲/۱۳۸۶

1. این محصولِ طفیلیِ سرمایه داری هم چه چیزِ بهت انگیز و تاثیر گذاری است برای خودش.
دنیایی دارد لامصب!
سنگینی اش را که در جیب ات حس می کنی و در بدترین وقتِ ممکن، زمانی که غرق در درونی ترین مکاشفات و حالاتِ شخصیِ خودت هستی یک دفعه صدای آهنگِ احمقانه ی زنگ اش بلند می شود و لرزشِ پیاپی (Vibrating) اش به جسمانی ترین و مادی ترین شکلِ ممکن به ات یاد آوری می کند که: «تنها نیستی! هیچ وقت تنها نیستی! همیشه برادر بزرگ (Big Brother) همراه و مراقبِ توست!»
هیچ وقت تنها نیستی مگر این که حواست باشد خاموش اش کنی یا (Silent) که احساس می کنی باز هم دارد حضورش را در خلوت و تنهایی ات به ات تحمیل می کند. باید حواست باشد که silent اش کنی! به خاطرِ مشقاتِ شناختنِ سیم کارت و تنظیمِ ساعت و تاریخ، قیدِ خاموش کردن را می زنی که همین هم به حدِ کافی دردناک هست. مدام نگرانی که شاید یادت رفته باشد و می ری سراغ اش تا مطمئن شوی مزاحمت نمی شود... «اما شاید یکی کارِ مهمی داشته باشد...»
بگذریم از این که یکی دو ماهِ اول تقریبا کسی به ات زنگ نمی زند و از این بابت فرصتِ «هم هوایی» داری!
اما با همه ی این حرف ها کار راه انداز است، شکی نیست!

2. تجربه ی یک شب با یک جمعِ بورژوا مآبِ (و نه حتا، در موردِ غالب شان، بورژوا) پر از تنش و دعوا و حفظِ ظاهر و مسخره بازی و خوش گذرانی.
کندنِ بانداژِ روی زخم، وقتی خون دلمه بسته خیلی دردناک تر از خودِ زخم است.
یک شب پر از حسِ عمیقِ عاشقی، دوستی، یاس، نفهمیدن، افسوس، امید و ناامیدی از تو، از خودم. و حالا بعد از آن دوباره اندکی امید.
یک شب پر از خستگی.

پ.ن. هنوز همه ی بدن ام درد می کند!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  RADIOHEAD - Rabit in your headlights ۲/۱۹/۱۳۸۶



ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  آمبولانسِ هایکو ۲/۱۵/۱۳۸۶

یک تکه فلفل سبز
از ظرفِ سالاد
بیرون
افتاد:
که چی؟

ریچارد بروتیگن

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  اصولا زياد فكر نمي‌كنم، ولي گمان كنم هستم ۲/۱۲/۱۳۸۶

همه‌اش همين است. تقريبا همه‌ي كنش‌هايِ ما در مواجهه با امرِ حادث شده‌ي «زندگي» همين است.
مي‌دانيم بي‌معناست و چه‌قدر هم بي‌معناست! با اين حال باز هم ادامه مي‌دهيم. نه به اين اميد كه معنايي درش پيدا كنيم يا خلق كنيم. نه!
تنها با اين فكر كه «هر اتفاقي بخواهد بيافتد، همين‌جا خواهد بود» همين يك فرصت را داريم و هرچه هم بي‌معنا... ادامه مي‌دهم، ادامه خواهم داد.
با مرگ، با خودكشي چيزي به‌دست نمي‌آيد. اساسا چيزي نيست كه بخواهد به‌دست بيايد. بايد اين بي‌معنايي را ديد و پذيرفت و در آن حل نشد. روزمره نشد... اما افراطي گري هم از هر نوع كه باشد هيچ فايده‌اي به حالِ هيچ‌كس ندارد.
مثلِ ابراهيمِ «كيركگور».
من نه شواليه‌ي تركِ متناهي‌ام نه هيچ خرِ ديگري. من خودم‌ام.
و حاضر نيستم به صرفِ اعتقاد به بي‌معناييِ موقعيتي، خودم را از آن خارج كنم. زماني كه به‌اش احتياج دارم. زماني كه به لحاظِ عاطفي به‌اش نياز دارم. براي‌ام لذت‌بخش، آرامش‌بخش و ناب و خارق‌العاده است.
چاره‌اي نيست، نه به اميدِ به‌تر شدنِ چيزي، بل‌كه دقيقا با علم به تغيير نكردنِ هيچ‌چيزِ اساسي، بايد ادامه داد و بود.
من مي‌مانم.
من هستم.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه