در به‌ترین حالتِ ممکن! ۱۱/۰۹/۱۳۸۵


(15 X 3 + 5 X 3 + 7 X 4 + 9 X 3) / 13= 8.84
(13 X 8.84 + 15 X 10.5) / 28= 9.73

مشروطِ علمی، اخراج!

پ.ن. می‌آیم، می‌روم، می‌اندیشم که شاید خواب بوده‌ام، می‌اندیشم که شاید خواب دیده‌ام، خواب بوده‌ام، خواب دیده‌ام...
خدا کند باز مثلِ همیشه همه‌چیز به‌تر از آنی باشد که فکر می‌کنم. خدا کند!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  فلک را جور بی­اندازه گشته است ۱۱/۰۸/۱۳۸۵

خسته و مریض و مضطرب­ام. تنبور می­خواهم! کسی هست که بفهمد؟ خودم؟!
احمق­ام. مدام سوتی می­دهم و باز هم و باز هم...
تنها یک دل­خوشی دارم. نه! دوتا! آره! همه­اش دوتا دل­خوشی... دو نفر که خنکایِ مرهمی­اند برای­ام در این روزهایِ سخت و ملال­آور.
راستی! بلیت­ها چه شد؟ همین سالی یک جشن­واره هم اگر نبود که...

پ.ن. به­قولِ حضرتِ اخوان «مثلی است معروف / که چس­ناله موقوف!» قسم می­خورم که من هم علاقه­ای به غر زدن ندارم. اما الان بخواهم دهن باز کنم و چیزی بگویم نتیجه می­شود همان گه­کاری که دیدید! پس «لب فروبند و خموش...»

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  یک داستان: بودن ۱۰/۲۶/۱۳۸۵

صداىِ محزونِِ موزيكِ يزدانيان (ويولون و پيانو) با غزلِ كدكنى و صداىِ تيك تيكِِِِِِِِِِِِِِِِ ساعت ديوارىِ بالاىِ سرم كه مدت‌هاست عقربه‌ىِ ثانيه‌شمار ندارد و چق چقِ پوك و آزار دهنده‌ى چرخ‌دنده‌هاىِ بى‌عارش فقدان را هر ثانيه گوش‌زد مى‌كند. يادِ بحثى در بابِ اصالتِ نوستالژى. كابوسِ بعد از خواب و پيش از به خواب رفتن. «همه‌ى آدم‌هاىِ توىِ خيابان روىِ دست‌هاى‌شان راه مى‌روند.»
خورشيد، بى‌جهت نه از شرق، كه از ميانِ آسمان طلوع مى‌‌‌كند. فيد اين، حركت! صبح آغاز شد!
طولِ تنها خيابان را ١۵بار مى‌روم و مى‌آيم تا به مقصد برسم. خانه‌ى دوستم‌ خيلى دور است. اما خوبى‌اش اين است كه به كتاب ‌فروشى نزديك است. تنها ۲بار بايد طول خيابان را طى كنم تا به كتاب فروشى برسم بعد از آن.
- «يك بورخس لطفا!»
+ «تمام نموده‌ايم، فردا باز بياييد شايد آورديم.»

- «آقا! اگه ايرادي نداره يه كيركگور به‌ام بدين»
+ «فيلسوف آن‌طرف است. آرى! قفسه‌ي روبه‌رويى»
- «آها! بسيار ممونم، محبت كردين!»

- «نابودم. كامويي، سادي، كافكايي چيزي دارين؟»
+ «يك سرى كافكا رسيده است براى‌ام. آن‌طرف! ساد هم شايد... اگر يكي مانده باشد آن پشت... آرى، بين فلسفه‌ىِ مرگ و ادبيات. ولى خطرناك است بگويم. بايد يك فرم امضا كنيد كه اگر دچارِ مشكلي شديد ما دچارِ مشكلي نشويم.»
- «چه‌طو؟»
+ «همين پارسال بود. يك خانمي يكي برد و چند روز بعد دچارِ خونريزىِ دهانه‌ىِ رحم شد. كلى دچارِ مشكل شديم.»
- «عجب! پس همون كافكا رو مى‌برم.»
+ «آرى! منزوى و بى‌آزار.»

- «ماكز، فوئنتس چيزي دارين؟»
+ «نه آقا! فقط رئال داريم.»

- «داستايوفسكى لطفا!»
+ «آه... مطمئنيد توان‌اش را داريد؟ پير مى‌شويد!»
- «گمان كنم.»
+ «ايرادي ندارد. همين‌جاست! مى‌آورم خدمت‌تان!»

- «اِ... همممم... بكت احيانا...»
+ «گم شويد بيرون، تا پليس خبر نكردم! ژيگولوهاىِ زبان‌نشناسِ قرتىِ احمق!»
يك گارى خريدم براىِ تولدِ دوستم. سلينجر هم مى‌خواستم، تمام كرده بود. فكر كنم شانس آوردم! خيلى پرچانه‌ است اين گارى! و مضحك... پدرسگ! نمى‌شود جلوىِ وراجى‌هاى‌اش را گرفت. اما بدمصب باحال هم مى‌گويد.
به اتوبوس مى‌روم. حوصله‌ىِ پياده‌روى ندارم. خورشيد فيداوت شده. ستاره‌ها امشب به شكلِ ميكى‌موس چيده‌ شده‌اند. گمان كنم باز صدايِ اين چپ‌ها بلند شود. بارِ پيش هم كه صورت فلكىِ پلنگِ صورتى آمده بود، كلى به «تزريقِ فرهنگِ سرمايه‌دارى و تحميقِ توده‌ها با كنش‌هاىِ سانتى‌مانتال» اعتراض كردند اين فكلى‌ها. اگر به اين‌ها باشد هرشب داس و چكش و استالين رصد بايد كنين. به آشپزخانه، شام. خواب.
خواب مى‌بينم مرده‌ام. خودم و دوستم و كتاب فروش و همه‌ى چپ‌هاىِ ديگر. و شهر مى‌ماند بى من و دوستم و كتاب ‌فروش و باقىِ چپ‌ها. و اتوبوس‌ها حوصله‌ىِ رفتن ندارند. همه، پياده، روىِ دست‌هاى‌شان مى‌روند و مى‌آيند و دست‌هاشان زخمى مى‌شود. اما تا بيدار مى‌شوم همه‌ىِ اين‌ها را از ياد مى‌برم. فقط كابوس‌هاى‌ام به يادم مى‌مانند. آن‌هايي كه قبل از آن‌كه به خواب بروم، موقع غلط زدن توىِ رخت‌خواب مي‌آيند.
تولدِ دوستم است. دوباره ١۵ بار مى‌روم پياده. همه هستند. همه‌ى ما چپ‌ها در تولدِ هم‌ديگر هستيم و سخت هواىِ‌ هم را داريم. گارى‌اش را به‌اش مى‌دهم. سرود مى‌خوانيم. مى‌بوسم‌اش. او هم. و بعد از آن را هم براىِ احمق نشدن فراموش مى‌كنيم.
مهمان‌ها را كه بدرقه كرديم، با هم مى‌رويم سينما. آن‌جا توىِ تاريكى هركاري كه بخواهيم مى‌كنيم. چس‌فيل مى‌خوريم و اداىِ كتاب فروش را در مى‌آوريم. به چيزهاىِ ممنوع فكر مى‌كنيم. به چيزهاىِ فانتزى.
باز مى‌بوسم‌اش و بر مى‌گردم خانه. خورشيد از غرب غروب كرده. همه‌جا تاريك است. ستاره‌ها به شكلِ :( درآمده‌اند بابتِ شكلِ ديشب.
همه‌چيز را فراموش مى‌كنم و مي‌روم سراغِ كاغذها. چند صفحه‌اي مي‌نويسم. و توىِ رويا به روزي فكر مى‌كنم كه زياد شده‌ام و مرتب و بى‌صدا توىِ قفسه‌هاىِ كتاب ‌فروش نشسته‌ام. تا يك نفر بگويد «آقا! يك يونسِ فخر بدهيد به من.» و كتاب‌ فروش بگويد «با كمالِ ميل! الان مى‌آورم خدمت‌تان.»
همان‌طور خواب‌ام مى‌برد و ديگر هيچ‌چيز يادم نمى‌ماند.


پ.ن. این کابوس کی تمام می‌شود؟ دارم فکر می‌کنم یک آدم چه‌قدر می‌تواند ظرفیت داشته باشد؟
خیلی حرف‌ها باید گفته می‌شد. به کمک احتیاج داشتم. اما کسی نبود. مجبور شدم تنها تصمیم بگیرم و تنها... تنها ماندم.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  حالِ همه‌ي ما خوب است، اما تو باور نكن! ۱۰/۲۲/۱۳۸۵

"انتخاب مرگ بود، من زندگي را انتخاب كردم."

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  Game over ۱۰/۲۱/۱۳۸۵


بازي شروع مي‌شود.
مامان: «خوب... نمي‌فهمم. يعني چي؟ يعني آدمايي مثلِ تو نمي‌خوان تو زندگي‌شون به آرامش برسن. يعني بالاخره از اين بي‌تكليفي در بيان. بفهمن مي‌خوان چي‌كار كنن؟ اصلا چي مي‌خوان از زندگي‌شون؟»
من: «اوممم... خوب نه اين‌كه نخوان... يعني نمي‌دونم... شايد نمي‌تونن. مي‌دوني مشكل همين‌جاس. همين كه گفتم: “دو گانگي“ آدمايي كه دوگانه‌ان. يعني يه‌وخ يه‌جورن يه‌وخ يه‌جورِ ديگه. يه‌ چيزي رو مي‌خوان در عينِ اين كه اون “ور“ِ ديگه‌ي مغزشون اونو نمي‌خواد. دل‌شون يه‌چيزي مي‌گه. عقلشون به كلي يه چيزِ ديگه. نمي‌تونن بي‌خيالِ دله بشن. از يه طرف هم از هيچي به اندازه‌ي احساسي بودن متنفر نيستن. كما اين‌كه با خردورزيِ محض هم نمي‌تونن زندگي كنن. يه‌جور آشفتگيه. پا در هوايي... گه‌گيجه.»
مامان: «نمي‌دونم... فقط اميدوارم خدا آخر عاقبت‌تونو به‌خير كنه!»
من: « J من هم!»
بعضي بازي‌ها تمام مي‌شوند. بعضي‌ها نه! مثلِ هواپيمايِ آتاري كه عمو مصطفا و عمو محمود و بابا مي‌نشستند شب تا صبح، با آن تلويزيونِ گنجه‌ايِ سياه و سفيدِ فيليپس ركوردِ هم‌ديگر را مي‌شكستند. يك ميليون، سه ميليون و پانصد هزار، دوازده ميليون... ركوردِ جاودانِ عمو محمود! و وسطِ اين بازي‌هاست كه گاهي وحشت مي‌كني. از وقت و انرژي‌اي كه گذاشتي. و همه‌ي اين‌ها باز برايِ ادامه دادن. و اين‌كه هميشه ركوردِ بيشتري هست. تا وقتي عدد هست، ركورد هم برايِ بردن هست. اما خوب وقتي عددِ پايينِ صفحه از پنج ميليون بالاتر رفت، ديگر نمي‌شود بازي را تمام كرد. نمي‌تواني خودت را به در و ديوار بزني، آتاري را Reset كني. دلت نمي‌آيد. به همه‌ي آن وقت و انرژي فكر مي‌كني و باز وحشت مي‌كني. «همين! هيچي به هيچي؟!» آري! «هيچي به هيچي!»
شايد اگر موضوعي ديگر در ميان بود، «كيركگور» نامِ «ترس و لرز» را انتخاب نمي‌كرد. شايد تنها مفهومي كه سزاوارِ چنين واژه‌ي هولناكي باشد همين دوگانگي است. خواستن در عينِ نخواستن. نه! ابراهيم مرد! هيچ معجزه‌ي ابراهيم‌واري ديگر در كار نيست تا اسماعيل را برگرداند و ايمان را از زوال برهاند. بايد انتخاب كرد. انتخابي مرگ‌بار و... ناممكن: «رگينا» و ملال كه در حقيقت مرگِ عشق و «رگينا»ست، يا رها كردن و... پير شدن، مردن غرق در احساسِ گناه و افسوس و سرزنشِ خود.
گاهي بازي هست و مي‌نشيني پاي‌اش. با همه‌ي قوانين و قواعد و روش‌ها و ترفندها و زير و بالايِ مشخص و آزموده و آموختني. يا خودت درست مي‌كني. يك بازيِ جديد. قواعدِ خودت، فكرها و راه‌هايِ خودت. ديگر لزومي ندارد به قانوني يا قاعده‌اي تن بدهي، هرچه خودت مي‌خواهي، فكر مي‌كني بهتر است. البته ممكن است گاهي اشتباه هم بكني. پيش‌بيني‌هاي‌ات غلط از آب در بيايند. تويِ بازي باگ پيدا شود. و وقتي بخواهي آدمِ ديگري را واردِ بازي كني اين اشتباهات خيلي گران تمام مي‌شوند. ممكن است يك آدم را نابود كني. و خودت را. اما قاعده اين است. بايد تن در داد!
انتخاب دشوار است. قدرتِ انتخاب است كه خيلي فرق‌ها را بينِ آدم‌ها عيان مي‌كند. توانِ انتخاب. و اين انتخاب كاملا آني است. مستقل از همه‌ي فكرهايي كه كردي و نقشه‌هايي كه قبلا كشيدي. احساسات و باور‌هاي‌ات. مستقل از همه‌ي شناخت و تجربه‌هايِ پيشين. كاملا آني است. همه‌اش خلاصه مي‌شود در لحظه‌ي انتخاب. در آن لحظه‌اي كه تصميم مي‌گيري... رهاي‌اش مي‌كنم!
گاهي هيبتِ انتخاب پهلو به پهلويِ مرگ مي‌زند براي‌ات. اما... گريزي نيست! گاهي مجبوري مرگ را انتخاب كني. مثلِ هدايت، ساد، هيتلر و خيلي‌هايِ ديگر كه برايِ يك لحظه ادامه‌ي زندگي خود را ادامه‌ي بي‌معنايي يافتند و تمام‌اش كردند.
و گاهي اين انتخاب، به‌خصوص اگر ربطي به ديگري داشته باشد، بهانه مي‌خواهد. به هر قيمتي. نه اين‌كه بهانه‌ي كذايي خيلي هم مهم نباشد براي‌ات. نه! اما به ذاتِ بهانه بودن‌اش، اين اهميت آن‌قدر نيست كه دست به چنين انتخابي بزني. شايد تنها با يك جمله يا يك اخم و تشر در حالتِ عادي بتوان ازش گذشت.
اين روزها تنها اميد دارم كه هرچه زودتر عادت كنم به اين وضعِ جديد. شرايطِ افتضاحي است. از يك طرف امتحان‌ها، كه تا حالا از 13 واحد 7 تايش را مطمئنا مي‌افتم. از آن‌طرف خانه و مامان و بابا كه ديگر براي‌ام كابوس شده‌اند. وضعِ بچه‌هايِ دور و برم. و خودم كه بيشتر از همه نياز به «جمع شدن» دارم. اين را هم بايد تحمل كنم و به خودم دل‌داري بدهم كه: «انتخابِ خودم است! بايد بتوانم!» و ظاهرم را حفظ كنم:‌ «خودم خواستم! به تخم‌ام هم نيست!» و خودم را همين‌طوري گول بزنم. همان‌طور كه بقيه را. ديگران را. خودم را ديگري كنم و فريب‌اش بدهم.
به چنان معجزه‌اي ايمان ندارم. از آن‌سان كه بر ابراهيم نازل شد. كه اصلا همين باعث شد چنين انتخابي بكنم. اما اميد به معجزه‌اي ديگر دارم: معجزه‌ي «تاب» تابِ تحملِ اين رنج و تنهايي!
نياز به فرصت دارم. برايِ بازيافتنِ خودم. برايِ اين‌كه باز خودم را تعريف كنم، برايِ خودم. نياز به فرصت داريم!
و مي‌دانم كه پشيمان مي‌شوم. و افسوس مي‌خورم. كه دانستن‌اش زياد سخت نيست. هم از الان شروع شده. پشيماني و افسوس. به هر حال بايد روزي اتفاق مي‌افتاد.
تنها مي‌ماند من و اين زمستانِ بي‌پير كه هنوز به چله نرسيده و دستانِ سردم... ها مي‌كنم! ها مي‌كنم! ها...

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  ز ما درگذر ۱۰/۱۵/۱۳۸۵

1. امروز افتاده‌ام روي دورِ ريدن. هيچ‌كس از دور و بري‌‌ها نمانده كه قهوه‌اي نشده باشد. مي‌دانم و نمي‌دانم چه‌ام شده. خدا به‌خير بگذراند. هميشه نتيجه‌اش مالِ وقتي است كه اصلا آمادگي‌اش را ندارم.
2. "چرا نبايد صريح بگويم كه دوست داشته شدن از سوي كسي كه دوستش مي‌داري آن حس و حالتي است كه در واژه‌ي عام و عاديِ خوش‌بختي نمي‌گنجد. چرا بايد مانع بروز و بيانِ حقيقت شد؟ هيچ شك نمي‌داشتم در عطش زلالِ دوست داشتن؛ هيچ. «هزار خروار حرف دارم برايت پيش از آن كه بيايم پيش‌ات. اما همين كه مي‌آيم و مي‌بينمت، همه‌شان يك‌جا محو مي‌شوند.» و من، چه بسا به ندرت مي‌گفته باشم «آخر زبانِ عشق خموشي است» يا اين كه «عشق رفتار مي‌شود؛ چه نيازي به گفتار؟» اما مي‌دانستم زن به گفتارِ عشق نه كمتر از رفتارِ آن اشتياق دارد." [سلوك، دولت آبادي] حالا لااقل در موردِ «آن ديگري» با «مها، نيلو»يِ سلوك احساسِ «يك‌ذات پنداري» نمي‌كنم. خيلي با هم فرق دارند. دستِ پايين اين از نگاهِ من و آن ديگري از ديدِ «قيس»
3. كلي كار، كلي برنامه و تلف كردنِ وقت به گه‌ترين و مهوع‌ترين روش: تله‌ويزيون؛ ميزگردِ اقتصادي! خوب، نه كتاب خواندم، نه درس،‌ نه داستان‌هايي را كه مي‌خواستم ويرايش كردم و نه شروع كردم به نوشتنِِ اين آخري! تحتِ هيچ شرايطي بدتر از اين نمي‌توانستم گه بزنم به همه‌ي كارهام.
4. دارم به دوستِ هميشه نگرانم فكر مي‌كنم. و نگراني‌هايِ معصومانه‌اش. خيلي دلم مي‌خواست مي‌توانستم كمي كمك‌اش كنم. نمي‌دانم! طفلك دير زماني، بقچه‌اي از عقايدِ گرد و خاك گرفته‌ي رمانتيك بوده و حالا بايد يك شبه همه‌ را دور بريزد. سخت است؛ باور به نادرست -يا لااقل ناكارآمد- بودنِ باورهاي ديرين. باورهايِ عميقِ ديرين.
در موردِ آن بخش‌اش كه به من مربوط مي‌شود مي‌دانم مشكل از كجاست و چه نبايد كرد. سخت است، اما مي‌توانم. بعد هم ذاتِ يك هم‌زيستيِ مسالمت‌آميز گمان نكنم جز اين باشد. اگر فيلم‌هايِ تين‌ايجريِ هاليوودي را فاكتور بگيريم، همه‌ي آدم‌‌ها روابط‌شان پر است از ملال و تكرار. بد است، اما هست. هرچند اگر عقيده‌ي حقيقي خودم را بخواهيد بگويم، همين ملال گاه بسيار ژرف‌تر از آن آناتِ ديرياب و عميق است. بسيار دوست‌داشتني‌تر و... انساني‌تر. در همين سكون و يك‌نواختي و كسالت است كه معنا خلق مي‌شود. خودآگاهي و لذتِ ناب از بودن و زيستن -نه چگونه بودن و زيستن- را تجربه مي‌توان كرد و خودِ علاقه -در بي‌سببيِ محض- را مي‌شود لمس كرد.
در هر حال از بين بردنِ اين يك‌نواختي هم چندان دشوار نيست. مي‌توانم نباشم يا مفيدتر باشم. و وابستگي هم... هنوز هم گمان مي‌كنم گريز ناپذير است. كما اين‌كه حقيقتا سخت از آن بيم‌ دارم. هرچه را بتوانم قبول كنم، عواقبِ هراسناك و نامعلومِ وابستگيِ عميقِ بينِ دو انسان را نمي‌توانم بپذيرم.
و باز مثلِ هميشه برايِ خودش نگران‌ام كه هيچ‌وقت ياد نگرفت كمي مواظبِ خودش باشد. بدن‌اش. روح‌اش. بود و نبودم هم كه هيچ... وقت‌هايي كه هستم كه بايد التماس كنم تا لب باز كند و كمي سبك كند خود را و ديگر وقت‌‌ها هم كه مرا محرم نمي‌داند. شكرِ خدا به خدا هم اعتقادي ندارم كه دست به دامنش شوم، حفظ‌اش كند. تنها مي‌توانم در نگراني و باز نگراني و باز نگراني بمانم تا ببينم‌اش و خيال‌ام -اگر سالم باشد- راحت شود.
هي! با تو‌ام! محضِ رضايِ خدا يه‌كم مواظبِ خودت باش.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  شعرِ برف ۱۰/۱۱/۱۳۸۵

يك صبحِ آرام و خلوتِ برفي
.................................. گرم
...................................... آرام
................٭ ............ آرام .......٭ ..............٭ ....... آرام
........... آرام ................٭ ........ آرام .........٭ ...................٭ ...... آرام
.......٭ ..... آرام ....٭ .......٭ ........ آرام .....٭ ........ آرام .......٭ ........... آرام
........... آرام ..٭ ........ آرام ...........٭ ......... آرام ...........٭ ..... آرام .....٭
........٭ ..... آرام .........٭ ........ آرام .......٭ .......... آرام .........٭ ........... آرام
آرام ............٭ ........ آرام ......... آرام ...٭ .... آرام .....٭ .....٭ ............ آرام
.....٭ .. آرام ..٭ ....٭ .... آرام .......٭ ...٭ ... آرام ..٭ ....... آرام .... آرام
.........٭ ... آرام ...٭ ...... آرام ....٭ ......... آرام ........٭ ..٭ .... آرام ..٭ ... آرام
..٭ ... آرام ........٭ ........ آرام .........٭ ..... آرام .....٭ ..٭ ... آرام ...٭ .. آرام

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه