| تراژدي | ۱/۳۱/۱۳۸۳ | |
|
ماه، از ميان ِ ميله هاي ِ سرد و سخت ِ پنجره ي کوچک ِ دخمه، آه که چه تاريک و مرده مي تابد!
- « آري، امشب بايد رفت. ديگر تاب ِ ديدن و تحمل ِ ماه ِ زردروي و ستاره گان ِ بي رمق و آسمان ِ مرده و موش هاي کثيف ِ اين دخمه ي تنگ و تاريک و نمور را ندارم. » - « ...اين دخمه ي تنگ و تاريک و نمور را ندار... » - « چه سان تحمل کنم اين همه بيداد و ناروا که بر من روا داشتند؟ چه گونه بمانم و - با چشمان ِ گشاده و سرخ رنگ - ببينم ناسپاسي اين مردمان ِ جفا پيشه را که اين سان ... » - « ...ﺎسپاسي اين مردمان ِ جفا پيشه را... » - « از اين پلشت جايگه چون رها شوم باره اي ترکمن خواهم گزيد. شمشير ِ عربي و کمان ِ به زه کرده ي چاچي ام را بر خواهم بست و آن گاه بر اينان چنان خواهم تاخت که از ايشان جز نامي يا خوابي، که خود زاده ي شکم چراني مردماني مفلوک و احمق است، بر جاي نماند. » - « ...مردماني مفلوک و احمق است، بر جاي نـ... » - « آري، امشب بايد رفت.»
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
چتر | ۱/۱۶/۱۳۸۳ |
|
چه شاد بود به هنگام ِ باران!
...........................تک درخت ِ پير ..................................-از انبوهي ِ مردمي که به او پناه آورده بودند
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||