تراژدي ۱/۳۱/۱۳۸۳

ماه، از ميان ِ ميله هاي ِ سرد و سخت ِ پنجره ي کوچک ِ دخمه، آه که چه تاريک و مرده مي تابد!
- « آري، امشب بايد رفت. ديگر تاب ِ ديدن و تحمل ِ ماه ِ زردروي و ستاره گان ِ بي رمق و آسمان ِ مرده و موش هاي کثيف ِ اين دخمه ي تنگ و تاريک و نمور را ندارم. »
- « ...اين دخمه ي تنگ و تاريک و نمور را ندار... »
- « چه سان تحمل کنم اين همه بيداد و ناروا که بر من روا داشتند؟ چه گونه بمانم و - با چشمان ِ گشاده و سرخ رنگ - ببينم ناسپاسي اين مردمان ِ جفا پيشه را که اين سان ... »
- « ...ﺎسپاسي اين مردمان ِ جفا پيشه را... »
- « از اين پلشت جايگه چون رها شوم باره اي ترکمن خواهم گزيد. شمشير ِ عربي و کمان ِ به زه کرده ي چاچي ام را بر خواهم بست و آن گاه بر اينان چنان خواهم تاخت که از ايشان جز نامي يا خوابي، که خود زاده ي شکم چراني مردماني مفلوک و احمق است، بر جاي نماند. »
- « ...مردماني مفلوک و احمق است، بر جاي نـ... »
- « آري، امشب بايد رفت.»
٭٭٭


فغان ِ جگرسوز ِ خروس ِ لاغر و پرکنده ي سحري، خورشيد ِ خواب آلود را از پس ِ قله هاي سنگي ديوار ِخشن ِ کوه هاي شرقي برآورد. نور ِ کلافه کننده و تشنه گي فزاينده ي خورشيد، بر کوچه هاي متعفن از کثافات ِ چارپايان و ادرار ِ بچگکان ِ غربتي به گاه بازي، نقش ِ غبار و اندوه و تسلسل ِ دوري باطل مي زد.
شاه زاده ي دربند در ميان دخمه ي تاريک و نمورش، با چشماني برآماسيده، به آسمان ِ غم بار و غبار آلود نگاه مي کرد. آخر ديشب از پژواک ِ صداي کابوس زده ي خويش خوابش نبرده بود.
شايد فردا فرار کند.


ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  چتر ۱/۱۶/۱۳۸۳

چه شاد بود به هنگام ِ باران!
...........................تک درخت ِ پير
..................................-از انبوهي ِ مردمي که به او پناه آورده بودند

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه