سرخ تر از شرم ِ حوا ۲/۱۳/۱۳۸۳

... پس، آدم برهوت ِ زمين را ندا داد: « کيستي اي تيره سرد ِ سخت که، اين چنين سرخ، پاهاي نازپرورد ِ مرا به دشنام ِ سنگ و تيغ ات، مي خراشي ؟ »
غرشي برخاست. زمين از هيبت سوال و سائل بر خود بلرزيد. کوه ها، هر آينه، بر بلنداي خويش خوف ِ فروريختن بردند و دره ها و سنگ لاخ و صحرا دامان خويش از ديدرس اش برچيدند که مبادا مهابت ِ نگاهش، در يک آن، چونان ذرات ِ گَرد به هوا بپراکندشان. آن گاه، زمين خجلت زده و ترسان از غضب ِ وي، سنگ هاي اش را نهان داشت و حرير ِ سبز ِ گياه به زير ِ پاهاي اش بگسترانيد.

پس، آدم قيرگون ِ آسمان را ندا داد: « کدام مخلوقي تو که، بي دستوري، سُرادِق ِ پلشت و سياه ات را فرا تن ِ من - دردانه ي خلقت - برپا داشتي؟ »
صداي ترک خوردن چيزي را شنيد؛ آسمان را نگريست: ترک هاي سپيده بر تارک ِ سياه ِ آسمان بود که رگه هاي نقره را مي مانست بر تيره سنگ. و آسمان يک پارچه نقره شد و فيروزه؛ و آسمان بسيار از جايگه خود فراتر آمد تا به زير ِ پايش رسيد.

پس آدم سنگ ها را ندا داد و درخت و پرنده و اسب و رود ها و هيولا و صورت و معني را.

آن گاه لبخندي آگنده از رضايت بر لبانش نشست.
٭٭٭


صدايي شنيد، از ميان بوته ها. برگشت، حوا را ديد: برهنه، سرخ گونه از شرم، سر به زير افگنده و لرزان.
جسارت را تاب نياورد؛ غضب چهره اش را برافروخت. گونه هاي اش از خراش ِ پاهاي اش و از شرم ِ حوا سرخ تر شد. پس پاي اش را بر زمين فشرد - زمين شکافت - ، سينه اش را از هوا انباشت و دهان باز کرد فرياد را - آسمان مکثي کرد. زمين، يک آن، از مدارش خارج گشت و خلقت معطوف به وي - آن گاه فرياد برآورد: « تو کيستي که چنان جسارت يافتـ... » [ حوا آرام زمزمه کرد: « آدم، تويي؟! » ] صدايش بريد.


٭٭٭


زمين، باز سنگ و سنگ لاخ گشت و آسمان، دوباره شب. سنگ ها و درخت و پرنده و اسب و رود ها و هيولا و صورت و معني، باز، همان.
آدم - دردانه ي آفرينش - ديگر ندا نداد.
و آدم، گونه هاي اش از خراش ِ پاهاي اش و از شرم ِ حوا و غضب ِ جسارت، سرخ تر است.


ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه