| سرخ تر از شرم ِ حوا | ۲/۱۳/۱۳۸۳ | |
|
... پس، آدم برهوت ِ زمين را ندا داد: « کيستي اي تيره سرد ِ سخت که، اين چنين سرخ، پاهاي نازپرورد ِ مرا به دشنام ِ سنگ و تيغ ات، مي خراشي ؟ »
غرشي برخاست. زمين از هيبت سوال و سائل بر خود بلرزيد. کوه ها، هر آينه، بر بلنداي خويش خوف ِ فروريختن بردند و دره ها و سنگ لاخ و صحرا دامان خويش از ديدرس اش برچيدند که مبادا مهابت ِ نگاهش، در يک آن، چونان ذرات ِ گَرد به هوا بپراکندشان. آن گاه، زمين خجلت زده و ترسان از غضب ِ وي، سنگ هاي اش را نهان داشت و حرير ِ سبز ِ گياه به زير ِ پاهاي اش بگسترانيد. پس، آدم قيرگون ِ آسمان را ندا داد: « کدام مخلوقي تو که، بي دستوري، سُرادِق ِ پلشت و سياه ات را فرا تن ِ من - دردانه ي خلقت - برپا داشتي؟ » صداي ترک خوردن چيزي را شنيد؛ آسمان را نگريست: ترک هاي سپيده بر تارک ِ سياه ِ آسمان بود که رگه هاي نقره را مي مانست بر تيره سنگ. و آسمان يک پارچه نقره شد و فيروزه؛ و آسمان بسيار از جايگه خود فراتر آمد تا به زير ِ پايش رسيد. پس آدم سنگ ها را ندا داد و درخت و پرنده و اسب و رود ها و هيولا و صورت و معني را. آن گاه لبخندي آگنده از رضايت بر لبانش نشست.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||