گاوخوني ۹/۰۵/۱۳۸۶

1. چشم­هام را بستم و مدتي بسته نگه داشتم و بسته نگه داشتم و آن­قدر بسته نگه داشتم كه پلك­هام سنگين شد و داشت خوابم مي­برد و ديدم اگر اين خواب باشد و تويِ اين خواب خوابم ببرد، تازه وقتي از آن خوابِ دومي بيدار شوم، تويِ همين خوابِ اولي­ام و باز بايد از اين­يكي هم بيدار شوم و ديدم نبايد بگذارم خوابم ببرد و چشم­هام را باز كردم و ديدم پدرم بود. سُر و مُر و گنده. و هنوز هم داشت مي­خنديد.
گفتم: «راستشو بگو: تو زنده­اي؟»
با اطمينان گفت: «بله. زنده­ام.»
2. بعضي رمان­ها ادامه­ي منطقيِ بعضي رمان­هايِ ديگرند. همان­طور كه بعضي از موسيقي­‌ها و بعضي از فيلم­‌ها و... و «گاوخونيِ» مدرس صادقي، ادامه­ي «بوفِ كورِ» هدايت است. كه به نوبه­ي خود، سلفِ «سمفونيِ شبانه­ي اركسترِ چوب­‌ها» مي­تواند باشد.
همه­چيز در بدوي­ترين و بياباني­ترين شكلِ ممكن بازنمايي مي­شود. اصفهانِ خاكي و خشتي. تهرانِ قديم. و زاينده­رود كه با عمقِ كم و پهنايِ زياد از ميانِ اصفهان مي­گذرد و انعكاسِ پل­‌ها و ديواره­‌ها و بناهايِ خشتيِ اطرافش در آبِ اين رودخانه چنان زرد مي­نمايد كه گويي رودي از شن در ميانِ اصفهان جاري است. و در نهايت «گاوخوني» كه مثلِ رازي ديرين و مقدس، حضوري وهم­انگيز، در انتهايِ رود خفته و تمامِ آبِ ساليان و قرن­هايِ رود را در خود مي­بلعد. «گاوخوني» كه همه مي­دانند آخرِ زاينده رود است و در موردش سخن مي­گويند، اما هيچ­كس يارايِ نزديك شدن به­اش را ندارد. مثلِ رازي باستاني كه نبايد گشوده شود، كه آشكار شدنش آغازِ هزاره­ي شيطان است. مثلِ آتشِ معبدي كه نبايد خاموش شود.
گاوخوني رمانِ بيابان است. بيابان­هايِ ايران. ايرانِ بياباني. يله، گرم، بي­تفاوت، بي­حوصله، يك­سان، بي­رحم، روشن، بي­پايان، مكرر، اسرار آميز.
الآن قصد ندارم بيش­تر از اين در موردِ اين رمان بنويسم. تا چند روزِ ديگر نقدم را تمام مي­كنم و يك نسخه­اش را اين­جا هم مي­گذارم. اما حالا كه برايِ بارِ دوم «گاوخوني» را تمام كردم خواستم چند كلمه­اي از طرحي كه در ذهنم شكل بسته بنويسم.
3. نمي­دانم چه­طور مي­شود با وجودِ تاثيراتِ انكار ناشدنيِ تالماتِ جسمي در تاثراتِ روحي، باز به تجردِ مطلقِ روح باور داشت! متوجهِ نكته­ي عجيبي در موردِ خودم شدم: هروقت سرما مي­خورم به­طرزِ جدي و افراطي­اي درگيرِ نوستال‍ژي مي­شوم. حالتِ كوفتگي و كرختيِ تن -كه بي­شباهت به نئشگيِ معمولي هم نيست- كنارِ احساسِ سرما و سردرد هميشه مرا به يادِ پاييز و زمستان، در حقيقت پاييزها و زمستان­هايِ پيش مي­اندازد. خاصه خاطره­هايِ بدي كه از آن دوران دارم. سرماخوردگي مرا توي فضايِ عجيبي قرار مي­دهد. فضايي ماورايي! چيزها را طورِ ديگري مي­بينم. زودرنج و افسرده مي­شوم و از هر اتفاقِ ساده­اي احساسِ سرخوردگي مي­كنم. گاهي همه­چيز ابعادِ فضايي­اش را از دست مي­دهد و در حالتِ سرگيجه همه­چيز را دو-بعدي مي­بينم. نه فقط دو-بعدي، كه گذرا... مثلِ تصويرهايِ بي­ربطي كه تند و بي­وقفه از مقابلِ چشمانم بگذرند، بي ­آن­كه بتوانم هيچ­كدام را به­خاطر بسپارم، يا هيچ­كدام را به ديگري ربط بدهم. انگار تمام مدت تويِ خوابم. خوابي كه ازش گريزي ندارم. همه­چيز به طرزِ جنون­آسايي شكلي رويايي به­خود گرفته. و حالا اين چند روز كه بابتِ عودتِ اين مرضِ نابه‌هنگام گوشه­اي افتاده­ام و نمي­توانم به كارهايم برسم، به­ناچار از صبح تا شام با خاطراتِ گذشته و فكر و خيال­هايِ آزار دهنده و هول­ناكم در جدلم. با ذهنم. با مغزِ لعنتي و تخيلِ بيمارم. انشاالله خداوند به لطفِ اين ماهِ مبارك همه­ي مريض­­‌ها را هرچه زودتر شفا دهد و مرا هم از اين بلايِ دردناك برهاند. ديگر تحملِ خودم را ندارم.
4. گاوخوني آن­جاست
با راهيانِ آب
آبستن و پريشان


پ.ن. این وب لاگِ دوستِ عزیزم بابک است. لینک اش را اضافه می کنم و البته نه از آن رو که با بابک دوستم. بل که فارغ از این آشنایی، چنان وب لاگِ خوبی بود که در هر صورت بعد از دیدنش آدرسش را اضافه می کردم.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  دن کیشوت ۸/۱۶/۱۳۸۶

چه می شود کرد؟
حالا که چی؟
تا کی می شود با این وضع ادامه داد؟
حالا که طرف دارد زندگی اش را می کند و خوش حال است بگذار باشد.
تا کی قرار است کاری نکنی و بمانی و با خودت فکر کنی و غصه بخوری و خیال بافی کنی و با خودت جر و بحث کنی.
آن هم الان که همه چیز این قدر خنده دار و مضحک شده.
واقعا جالب است.
روزی داستانِ مفصلی از این ماجرا خواهم نوشت.
یک کاریکاتورِ حقیقی است.
تا مدتی پیش گمان می کردم که شاکیِ ماجرا منم و منم که از دستش عصبانی ام و باید این بازی را کمی ادامه دهم تا به وقتش حرف ها و دل خوری ها را بگویم.
اما حالا تازه فهمیدم که کلِ ماجرا را عوضی فهمیده بودم. طرف خداخواسته گذاشته و رفته -آن هم کجا!- و یک سر همه چیز را برایِ خودش مصادره کرده و قیافه ی حق به جانبِ من را او به خود گرفته.
بامزه است!
تازه می فهمم که همه ی این مدت دچارِ چه سوءتفاهمِ مضحکی شده بودم. از هیچ چیز خبر نداشتم.
ولی جدا شرایطِ بدی است. خدا نصیبِ هیچ جنبنده ای نکند. این که طرفت این چنین مغرور باشد و تا سرحدِ مرگ هم لج باز باشد و تو دیگر نتوانی چیزی بهش بگویی. چون خیلی راحت خودش را توجیه می کند. چون خیلی راحت منتش را سرت می گذارد و از کرده ات پشیمانت می کند. چنان ناجوانمردانه از علاقه ای که بهش داری استفاده می کند که می مانی حرف هایت را به کی بگویی. مثل یک شطرنج بازِ حرفه ای از حرکتت برای مات کردنِ خودت استفاده می کند. بعد تو مات می شوی. مات می مانی.
بگذریم. حالا که همه چیز تمام شده و من هم به هر حال مجبورم با این ماجرا کنار بیایم. چاره ای ندارم.
و حالا که فکرش را می کنم می بینم خیلی زودتر از این حرف ها باید فکرش را می کردم. باید می دانستم که امیدِ زیادی نباید می بستم.
می بینم او فرقِ زیادی نکرده. من خیال می کردم که کرده. دوست داشتم خیال کنم که عوض شده.
هرچه هست این ماجرا خیلی خنده دار است و روزی حتما داستانش را می نویسم.
داستانِ یک سوءتفاهمِ بزرگ.


پ.ن. می دانم خیلی کلیشه ای و مبتذل شد. ولی چاره ای نیست. دغدغه های شخصیِ و درد دل هایِ آدم هایِ میان مایه ای چون من لاجرم مبتذل و تکراری خواهد بود.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه