| گاوخوني | ۹/۰۵/۱۳۸۶ | |
|
1. چشمهام را بستم و مدتي بسته نگه داشتم و بسته نگه داشتم و آنقدر بسته نگه داشتم كه پلكهام سنگين شد و داشت خوابم ميبرد و ديدم اگر اين خواب باشد و تويِ اين خواب خوابم ببرد، تازه وقتي از آن خوابِ دومي بيدار شوم، تويِ همين خوابِ اوليام و باز بايد از اينيكي هم بيدار شوم و ديدم نبايد بگذارم خوابم ببرد و چشمهام را باز كردم و ديدم پدرم بود. سُر و مُر و گنده. و هنوز هم داشت ميخنديد. پ.ن. این وب لاگِ دوستِ عزیزم بابک است. لینک اش را اضافه می کنم و البته نه از آن رو که با بابک دوستم. بل که فارغ از این آشنایی، چنان وب لاگِ خوبی بود که در هر صورت بعد از دیدنش آدرسش را اضافه می کردم.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
دن کیشوت | ۸/۱۶/۱۳۸۶ |
|
چه می شود کرد؟
حالا که چی؟ تا کی می شود با این وضع ادامه داد؟ حالا که طرف دارد زندگی اش را می کند و خوش حال است بگذار باشد. تا کی قرار است کاری نکنی و بمانی و با خودت فکر کنی و غصه بخوری و خیال بافی کنی و با خودت جر و بحث کنی. آن هم الان که همه چیز این قدر خنده دار و مضحک شده. واقعا جالب است. روزی داستانِ مفصلی از این ماجرا خواهم نوشت. یک کاریکاتورِ حقیقی است. تا مدتی پیش گمان می کردم که شاکیِ ماجرا منم و منم که از دستش عصبانی ام و باید این بازی را کمی ادامه دهم تا به وقتش حرف ها و دل خوری ها را بگویم. اما حالا تازه فهمیدم که کلِ ماجرا را عوضی فهمیده بودم. طرف خداخواسته گذاشته و رفته -آن هم کجا!- و یک سر همه چیز را برایِ خودش مصادره کرده و قیافه ی حق به جانبِ من را او به خود گرفته. بامزه است! تازه می فهمم که همه ی این مدت دچارِ چه سوءتفاهمِ مضحکی شده بودم. از هیچ چیز خبر نداشتم. ولی جدا شرایطِ بدی است. خدا نصیبِ هیچ جنبنده ای نکند. این که طرفت این چنین مغرور باشد و تا سرحدِ مرگ هم لج باز باشد و تو دیگر نتوانی چیزی بهش بگویی. چون خیلی راحت خودش را توجیه می کند. چون خیلی راحت منتش را سرت می گذارد و از کرده ات پشیمانت می کند. چنان ناجوانمردانه از علاقه ای که بهش داری استفاده می کند که می مانی حرف هایت را به کی بگویی. مثل یک شطرنج بازِ حرفه ای از حرکتت برای مات کردنِ خودت استفاده می کند. بعد تو مات می شوی. مات می مانی. بگذریم. حالا که همه چیز تمام شده و من هم به هر حال مجبورم با این ماجرا کنار بیایم. چاره ای ندارم. و حالا که فکرش را می کنم می بینم خیلی زودتر از این حرف ها باید فکرش را می کردم. باید می دانستم که امیدِ زیادی نباید می بستم. می بینم او فرقِ زیادی نکرده. من خیال می کردم که کرده. دوست داشتم خیال کنم که عوض شده. هرچه هست این ماجرا خیلی خنده دار است و روزی حتما داستانش را می نویسم. داستانِ یک سوءتفاهمِ بزرگ. پ.ن. می دانم خیلی کلیشه ای و مبتذل شد. ولی چاره ای نیست. دغدغه های شخصیِ و درد دل هایِ آدم هایِ میان مایه ای چون من لاجرم مبتذل و تکراری خواهد بود.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||