| شاخههاي مقدسِ زيتون | ۴/۰۲/۱۳۸۳ | |
|
«جنگ تمام شدهبود. كرانهي رود پوشيده شدهبود از جنازهي سربازان. بيوه زنهاي سياهپوش، سرگشته، ميانِ جنازهها ميدويدند. نميدانستند بر كدام جسد بگريند: شوهر، پدر، برادر يا فرزند.
سالها گذشت. بچههايي كه آنروز معنيِ مرگ را نميدانستند، حالا ديگر آنقدر بزرگ شده بودند كه از يادآوريِ خاطراتِ روزِ جنگ وجودشان مالامال از نفرتي عميق شود. در فكرِ انتقام بودند. انتقام از فرزندانِ قاتلانِ پدرانشان. اما نميدانستند كه سالها پيش نيز پدرانشان در همين فكر بودهاند و پدرانِ آنها هم... همينطور تا فرزندانِ هابيل از فرزندانِ قابيل. روزِ جنگ كه رسيد، همه آمادهي نبرد شدند. زنها، با چشمهايي برآماسيده از گريه، به شوهر، پدر، برادر و فرزندِ خويش نگاه ميكردند. ميدانستند كه تا چند ساعتِ ديگر بيوه و يتيم و داغدار خواهند شد. زنها تنها وارثانِ تجربهي جنگ بودند. مردها به محلِ موعود، كنارِ ساحلِ رود، رسيدند. ميشد بهسادگي در نگاهشان نفرت را ديد. ناگهان چيزي در ساحل توجهشان را جلب كرد: ساقههاي سبز و باريكِ زيتون همهجايِ ساحل سر از خاك بيرون آوردهبودند. رويِ هر قبر و جايِ هر جنازه درختِ زيتوني سايه افكنده بود. همه معنيِ اين پيام را فهميدند. پس سلاحها بر زمين گذاشتند و دست در دستِ هم به خانههايشان بازگشتند، خوشحال از اينكه فرزندانِ آنها لذتِ پدر داشتن را تجربه خواهندكرد. پس از آن هنگام شاخههاي مقدسِ زيتون، نشانِ صلح و زندگي است.» فقط... يك سوال: چرا ميوهيِ زيتون اينقدر تلخ است؟
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
باز باران... | ۳/۲۹/۱۳۸۳ |
|
ابر
ابر در ابر. من بيقرار، در انتظار. ميدانم دوست داري باران را: «باز باهم در كوچه ميگرديم، ميگويَم ميخندي.» ... باد باد بر ابر. آسمانِ صاف. ابر كه رفت، آن وقت باريد. تنها دو قطره بر گونههايم. اما نه از ابر. ... من، تنها چشم به راه در انتظارِ ابر. تا ببارد. آن وقت باهم در كوچه مي گرديم... باور كن. پ.ن: از صبح هوا ابر و باد بود، باران نيامد.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||