كمي بعد، همه ايستادند.
چه منظرهي باشكوهي بود! تمامِ دامنهي كوهها... دامنهي تمامِ كوهها يكدست سفيد شده بودند؛ گويي برف باريده باشد بر تنِ خشكِ اين بيابان.
بعد، «او» بر بلندي ايستاد... تخته سنگي بود، انگار. دو دست را به نشانهي سكوت بالا بُرد. سر برگرداند و دهان باز كرد -بيابان يكپارچه سكوت بود و سپيد بود:
- «آنك اين من و وعدهمان و شما. اما... بگذاريد... سخني دارم، گفته آيد و آنگاه من ميمانم و عهدم، كه نيك بگزارمش.»
ديگر حتا سكوت را هم نميشد شنيد... باد و پرندگان و آسمان نيز گوش فراداده بودند.
- «برادران، همه ميشناسيدَم. آيا جز اين نيست كه نامام در ميانتان جز به نيكي و راستي نرَوَد و يادم در دلتان جز با حسرت و عشق نگذرد؟ و آيا جز اين نيست كه هيچيك از شمايان، هرگز، جز لطف و مهر از من نديده و جز تقديس و تحسين نشنيده؟»
هيچ يك لب از لب نگشادند كه پاسخ روشن بود. تنها سكوت بود و انتظار كه چه خواهد گفتن، پس از اين سوالِ غريب:
- «به راستي كه تا به حال جز با محبت و خيرخواهي و ترحم و ترس -ترس از گزندِ راه و فرجامِ شما- در شما ننگريستهام و جز بهنام ِ عشق با شما سخن آغاز نكردهام. در آن سالهاي غربت... آه، در آن روزهاي بيحصار و شبهايِ فراخِ بيابان، جز با خاطره و يادِ لطف و مهرتان پايدار و جز با انتظار و شوقِ ديدارتان زنده نبودم... اما اينك، شما به اصرار مرا با خود بدينجاي فراز آوردهايد كه با شما نماز بگزارم و براي نزولِ باران، كه خود پاكي ست و رحمت، دست به دعا بردارم... اين سزاوار است؟»
يكآن گويي، سايهي وهم انگيزِ حيرت، جامههاي سپيد و صافيشان را در هالهاي از ابرِِ مشكين رنگ فروبرد. ديگر سكوتشان نه آن سكوتِ مقدسِ شوق و انتظار، كه سكوتِ مرگ بود و بهت بود... چونان مردگاني كه -نه از مرگ- بل از بهتِ مرگي كه دور ميپنداشتندش، سكوت پيشه ميكنند.
بهتي سترگ همه را فرا گرفت. هيچيك نميدانستند كه مقصودش چيست، اما همه ميدانستند كه بايد صبر كرد... خود خواهد گفت. «همانطور كه هميشه پاسخمان ميگفت و هيچ سوالي را، حتا نپرسيده، بي پاسخ نميگذاشت.»
همانطور شد. حيرتِ ضميرشان ديد، و باز لب گشود:
-«شما باران ميخواهيد. شايد تَرَك هايِ تشنگي بر كامِ خشكِ زمين و لهلهي رمههاي نحيف و گريهي كودكانِ رنجور، برآنِِتان داشته كه چنين بخواهيد. اما... حال من از شما سوالي دارم:
پيش از اينروزهاي خشك، كه باران بود، آب بود، رود و چاه و نهر و جويها -مادرانِ زمين- بر بالينتان بودند و هرآندم كه اراده ميكرديد پستانِ بيدريغشان به دهان ميگرفتيد و لب بر لبِ آب -دوشيزهي پاك و باكرهي جهان- مينهاديد و از او كام ميگرفتيد، آنروزها را به خاطر داريد؟ روزهايِ سعادت و بهروزي كه اكنون براي باز يافتنشان چنين رنجِ سفر بر خويش هموار كرده و مشتاقانه بدين جاي آمديد تا نمازِ باران بگزاريد. از همهتان ميپرسم: در آن روزها، روزهاي شادكامي و كامروايي، چهگونه شكرِ رحمتِ فراخ به زيرِ پاهايتان را ميگزارديد؟ كدامين كس از شما هنگامِ نوشيدنِ جرعهاي آب شكر ميگفت، وقتِ جوانه زدنِ خوشههاي گندم لبخند بر لبش ميرفت و فصلِ درو، ميانِ طلاييِ مواجِ خوشهها، نمازِ شكر ميگزاشت؟ چهگونه است كه شما بهگاهِ تشنهگي چنين آب را عزيز ميداريد و گرامي ميشماريد؟... مگر صدايِ باران نويدِ زندگي نيست؟ مگر طعمِ خنكِ آب، مزهي دهانِ دختركانِ ماهروي را نميماند؟ پس چهگونه بود كه شكرانهي آب، كه خود زندگي است، و شكرانهي زندگي را نميگزاشتيد؟ و مگر شكرانهي زندگي چيزي جز خنديدن است؟ حال -چرا سكوت ميكنيد؟- بگوييد كدام از شما به هنگامِ نوشيدنِ گواراي آب لبخند بر لبش جاري ميشود و بهگاه آب خوردنِ رمههاي تشنه، صدايِ زندگي و ورجاونديِ حيات ميشوند؟ آن كداميك از شماست كه بويِ خاكِ باران خورده به وجدش ميآورد و باصداي باران ميرقصد... و شكرانهي زندگي چيست جز رقصيدن؟ حال شما با اندوهي گرانمايه -كه تنها مردگان را سزاست- بدين جاي آمده و از من تقاضايِ باران ميكنيد. خيال ميكنيد نمازِ مردگاني كه آب ميطلبند -هر چند به تضرع- و زندگي ميخواهند، ميتواند ابرهاي پراكنده را مجتمع سازد و باران ببارانَد؟ اين را فراموش نكنيد كه مردگان را هيچ راهي براي بازگشت نيست...
چشم به آسمان مدوزید که خود براین تواناترید. پس اندوه به كنار نهيد و چهرهها -لااقل به يادِ آنروزها- گشاده نماييد تا دوباره روحِ حيات در شما دميده شود. آنگاه است كه بينماز هم باران خواهد آمد.»
...
در راهِ بازگشت، باران گرفت. و نغمهي زندهگي، صدايِ قهقهي يك بيابان مردمِ سراپاي سپيدپوش است كه پايكوبان به خانه بازميگردند، زيرِ بارانِ بينماز.