ترانه‌ي روزهاي آخر ِ تابستان ۶/۱۰/۱۳۸۳

روزهاي آخر تابستان كه مي‌شود، دلم مي‌گيرد. روزها مدام كوتاه‌تر مي‌شوند، باد مي‌آيد و هوا را خنك مي‌كند... نه، هوا خوب است؛ نه اين‌كه بد باشد. اما ديگر حال و هواي تابستان را ندارد... كه با همه‌ي گرمايش چه شيرين و خاطره انگيز است. و چه‌قدر بد است اين بلاتكليفي‌ها. نه تابستان ِ تابستان است و نه پاييز ِ پاييز... مثل ِ برزخ مي‌ماند. هميشه دلم مي‌خواسته وقتي مُردم برزخي در كار نباشد... يا مستقيماً بروم بهشت يا جهنم. اين‌طوري لااقل تكليف ِ خودم را مي‌دانم.
آخر ِ تابستان كه مي‌شود... چيزي انگار در گلويم گير مي‌كند. بغض نه، يك چيز ِ ديگر. چيزي كه دلم مي‌خواهد بروم جايي و فريادش بزنم... فرياد بزنم... فرياد بزنم. آن‌قدر بلند كه صدايم خدا را هم بترساند. فرياد بزنم از اين كه تابستان دارد تمام مي‌شود، كه اين اصلاً عادلانه نيست... تازه داشتم عادت مي‌كردم. و مي‌خواهم ترانه‌اي بنويسم، براي تابستان و روزهاي ِ آخرش.
ترانه‌اي خواهم نوشت براي روزهاي آخر ِ تابستان. روزهاي گرم و طلايي. روزهاي شيرين، مثل ِ شكلات.
براي هندوانه‌هاي خنك -كه چه‌قدر مي‌چسبند زير ِ آفتاب ِ داغ. برايِ صبح ِ زود بيدار شدن در هواي ِ خنك، ظهرها كلافه شدن از قارقار ِ پنكه‌ي قراضه... شب‌ها دور هم نشستن و تيك‌تيك تخمه شكستن. ترانه‌اي براي بستني‌هاي ميوه‌اي... براي بلال‌هاي زرد، مثل‌ِ طلا.
براي «گل‌كوچيك» در كوچه‌هاي تنگ... «هووو آقا! قبول نيس... ديواري اوته.»
ترانه‌اي ترش، به ترشي ِ لواشك‌هاي اقدس خانوم. دردناك، براي سنگ‌هايي كه با بچه‌هاي كوچه، به گربه‌هاي سر ِ ديوار و بچه‌گربه‌هاي پناه‌گرفته زير ِ ماشين‌ها مي‌زدي. شور، به شوري ِ اشك‌هايت وقتي سر ِ ظهر، طوري كه بچه‌ها نبينندت و آبرويت نرود، مي‌آمدي و براي بچه‌گربه‌ها نان خشك مي‌ريختي.
ترانه‌هاي طلايي، براي گندم‌زارهاي زرد و مواج از بادهاي خنكِ پاييزي.
و يك ترانه‌ي عاشقانه براي عاشق شدن در تابستان.
...
پنجره را باز مي‌كنم، هوا خيلي خنك شده. ديگر آمدن ِ‌ پاييز را مي‌شود كاملاً احساس كرد. دلم مي‌خواهد در ترانه‌ام هرچه فحش و بد و بيراه از قلمم در مي‌آيد نثار ِ پاييز كنم... «خروس بي‌محل!». اما... چه فايده؛ وقتي مي‌دانم روزهاي آخر ِ پاييز هم همين‌طور خواهد بود... و زمستان و بهار.
خيلي احمقانه است، با اين‌كه مي‌دانم دوباره برمي‌گردد، اما باز هم دلم برايش تنگ مي‌شود. طوري كه انگار اين آخرين تابستان ِ زندگي‌ام بوده. آن‌قدر تنگ كه مي‌خواهم برايش... برايِ روزهاي آخرش ترانه‌اي بنويسم.
ترانه‌اي بايد نوشت
.....................براي روز‌هاي آخر ِ تابستان.




پ.ن: اين‌كه تقريبا 20 روزي ننوشتم، بيشتر به‌خاطر ِ اين بود كه حرفي براي گفتن نداشتم. در اين مدت آن‌قدر درگير ِ كارهايِ طراحي ِ قالب ِ وبلاگ و چندتايي هم كارهاي متفرقه و درس و مشق بودم، كه وقتي براي نوشتن نمي‌ماند. اما حالا كه كمي حجم ِ كارهايم كمتر شده، اميدوارم باز هم بتوانم مثل ِ قبل مرتب بنويسم.
ديروز با وبلاگِ «گندمزار» آشنا شدم. موسيقي ِ گرم و دلنشين‌اش مرا به نوشتن ِ اين متن واداشت. فقط مي‌خواستم پيشنهاد كنم اين نوشته را همراه با شنيدن ِ موسيقي ِ زمينه‌ي «گندمزار» بخوانيد. راستي... صحبت ِ موسيقي شد... قطعه‌اي از ملوديِ «لحظه‌ها» ساخته‌ي «كياوش صاحب نسق» را به همراه ِ يك Player ساده -و البته پر از ايراد- كه خودم طراحي كرده‌ام، در همان منوي ِ سمت ِ راست گذاشته‌ام -البته با اجازه‌ي آهنگ‌ساز و ناشر. راستش دلم نيامد برايِ كم شدن ِ حجم ِ فايل، كيفيت ِ صداي ِ اين ملودي ِ سحرانگيز را پايين بياورم. براي همين حجمش كمي زياد شده [حدود 360 كيلوبايت] و ممكن است لود شدنش كمي طول بكشد، اما واقعاً ارزشش را دارد.
فعلاً همين.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  پيش از مراسم ۵/۲۱/۱۳۸۳

همه، سياه پوشيده‌اند
از اندوه ِ مرگِ من

من، سپيد پوشيده‌ام
به شادباش ِ مرگم


... همه‌چيز، چه‌قدر احمقانه است!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  بارانِ بي‌نماز ۵/۱۹/۱۳۸۳

كمي بعد، همه ايستادند.
چه منظره‌ي باشكوهي بود! تمامِ دامنه‌ي كوه‌ها... دامنه‌ي تمامِ كوه‌ها يك‌دست سفيد شده بودند؛ گويي برف باريده باشد بر تنِ خشكِ اين بيابان.
بعد، «او» بر بلندي ايستاد... تخته سنگي بود، انگار. دو دست را به نشانه‌ي سكوت بالا بُرد. سر برگرداند و دهان باز كرد -بيابان يك‌پارچه سكوت بود و سپيد بود:
- «آنك اين من و وعده‌‌مان و شما. اما... بگذاريد... سخني دارم، گفته آيد و آن‌گاه من مي‌مانم و عهدم، كه نيك بگزارمش.»
ديگر حتا سكوت را هم نمي‌شد شنيد... باد و پرندگان و آسمان نيز گوش فراداده بودند.
- «برادران، همه مي‌شناسيدَم. آيا جز اين نيست كه نام‌ام در ميانتان جز به نيكي و راستي نرَوَد و يادم در دلتان جز با حسرت و عشق نگذرد؟ و آيا جز اين نيست كه هيچ‌يك از شمايان، هرگز، جز لطف و مهر از من نديده و جز تقديس و تحسين نشنيده؟»
هيچ يك لب از لب نگشادند كه پاسخ روشن بود. تنها سكوت بود و انتظار كه چه خواهد گفتن، پس از اين سوالِ غريب:
- «به راستي كه تا به حال جز با محبت و خيرخواهي و ترحم و ترس -ترس از گزندِ راه و فرجامِ شما- در شما ننگريسته‌ام و جز به‌نام ِ عشق با شما سخن آغاز نكرده‌ام. در آن سال‌هاي غربت... آه، در آن روزهاي بي‌حصار و شب‌هايِ فراخِ بيابان، جز با خاطره و يادِ لطف و مهر‌تان پايدار و جز با انتظار و شوقِ ديدارتان زنده نبودم... اما اينك، شما به اصرار مرا با خود بدين‌جاي فراز آورده‌ايد كه با شما نماز بگزارم و براي نزولِ باران، كه خود پاكي ست و رحمت، دست به دعا بردارم... اين سزاوار است؟»
يك‌آن گويي، سايه‌ي وهم انگيزِ حيرت، جامه‌هاي سپيد و صافي‌شان را در هاله‌اي از ابرِِ مشكين رنگ فروبرد. ديگر سكوت‌شان نه آن سكوتِ مقدسِ شوق و انتظار، كه سكوتِ مرگ بود و بهت بود... چونان مردگاني كه -نه از مرگ- بل از بهتِ مرگي كه دور مي‌پنداشتندش، سكوت پيشه مي‌كنند.
بهتي سترگ همه را فرا گرفت. هيچ‌يك نمي‌دانستند كه مقصودش چيست، اما همه مي‌دانستند كه بايد صبر كرد... خود خواهد گفت. «همان‌طور كه هميشه پاسخ‌مان مي‌گفت و هيچ سوالي را، حتا نپرسيده، بي پاسخ نمي‌گذاشت.»
همان‌طور شد. حيرتِ ضميرشان ديد، و باز لب گشود:
-«شما باران مي‌خواهيد. شايد تَرَك هايِ تشنگي بر كامِ خشكِ زمين و له‌له‌ي رمه‌هاي نحيف و گريه‌ي كودكانِ رنجور، برآن‌ِِتان داشته كه چنين بخواهيد. اما... حال من از شما سوالي دارم:
پيش از اين‌روزهاي خشك، كه باران بود، آب بود، رود و چاه و نهر و جوي‌ها -مادرانِ زمين- بر بالين‌تان بودند و هرآن‌دم كه اراده مي‌كرديد پستان‌ِ بي‌دريغ‌شان به دهان مي‌گرفتيد و لب بر لبِ آب -دوشيزه‌ي پاك و باكره‌ي جهان- مي‌نهاديد و از او كام مي‌گرفتيد، آن‌روزها را به خاطر داريد؟ روزهايِ سعادت و بهروزي كه اكنون براي باز يافتن‌شان چنين رنجِ سفر بر خويش هموار كرده و مشتاقانه بدين جاي آمديد تا نمازِ باران بگزاريد. از همه‌تان مي‌پرسم: در آن روزها، روزهاي شادكامي و كامروايي، چه‌گونه شكرِ رحمتِ فراخ به زيرِ پاهايتان را مي‌گزارديد؟ كدامين كس از شما هنگامِ نوشيدنِ جرعه‌اي آب شكر مي‌گفت، وقتِ جوانه زدنِ خوشه‌هاي گندم لبخند بر لبش مي‌رفت و فصلِ درو، ميانِ طلاييِ مواجِ خوشه‌ها، نمازِ شكر مي‌گزاشت؟ چه‌گونه است كه شما به‌گاهِ تشنه‌گي چنين آب را عزيز مي‌داريد و گرامي مي‌شماريد؟... مگر صدايِ باران نويدِ زندگي نيست؟ مگر طعمِ خنكِ آب، مزه‌ي دهانِ دختركانِ ماه‌روي را نمي‌ماند؟ پس چه‌گونه بود كه شكرانه‌ي آب، كه خود زندگي است، و شكرانه‌ي زندگي را نمي‌گزاشتيد؟ و مگر شكرانه‌ي زندگي چيزي جز خنديدن است؟ حال -چرا سكوت مي‌كنيد؟- بگوييد كدام از شما به هنگامِ نوشيدنِ گواراي آب لبخند بر لبش جاري مي‌شود و به‌گاه آب خوردنِ رمه‌هاي تشنه، صدايِ زندگي و ورجاونديِ حيات ‌مي‌شوند؟ آن كدام‌يك از شماست كه بويِ خاكِ باران خورده به وجدش مي‌آورد و باصداي باران مي‌رقصد... و شكرانه‌ي زندگي چيست جز رقصيدن؟ حال شما با اندوهي گران‌مايه -كه تنها مردگان را سزاست- بدين جاي آمده و از من تقاضايِ باران مي‌كنيد. خيال مي‌كنيد نمازِ مردگاني كه آب مي‌طلبند -هر چند به تضرع- و زندگي مي‌خواهند، مي‌تواند ابرهاي پراكنده را مجتمع سازد و باران ببارانَد؟ اين را فراموش نكنيد كه مردگان را هيچ راهي براي بازگشت نيست...

چشم به آسمان مدوزید که خود براین تواناترید. پس اندوه به كنار نهيد و چهره‌ها -لااقل به يادِ آن‌روزها- گشاده نماييد تا دوباره روحِ حيات در شما دميده شود. آن‌گاه است كه بي‌نماز هم باران خواهد آمد.»
...
در راهِ بازگشت، باران گرفت. و نغمه‌ي زنده‌گي، صدايِ قهقه‌‌ي يك بيابان مردمِ سراپاي سپيدپوش است كه پاي‌كوبان به خانه بازمي‌گردند، زيرِ بارانِ بي‌نماز.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  To night ۵/۱۸/۱۳۸۳

غورباقه‌اي در بركه مي‌پرد:
............................تموج ِ انعكاس ِشب.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه