گم شدن در مه ۶/۰۳/۱۳۸۴

تقديم به
گليِ ترقي
كنارِ دريا می‌روم. از دور، در تاريك و روشنِ پيش از طلوع و مهِ غليظِ پاييزی، سايه‌یِ مهيب و خاكستری رنگِ دريا ديده می‌شود. مثلِ فرشی بی‌نقش، تخت و گَردگرفته روی زمين افتاده.
ماسه‌‌ها تویِ دمپايیِ ابری‌ام می‌روند و ميانِ انگشت‌هایِ مرطوبِ پای‌ام می‌مانند. انگشت‌های‌ام را می‌خراشند و كفِ پای‌ام را قلقلك می‌دهند. چيزی از آسمانِ ابریِ بالایِ سرم ديده نمی‌شود. همه‌چيز در اين مهِ سنگينِ چرك‌مرده، يك‌دست و يك‌سان است. نه هيچ مرزی. نه هيچ پايانی.
مثلِ نقطه‌ای حقير و ناچيز می‌مانم در ميانِ يك فضایِ بی‌نهايت. معلق و سرگردان در ميانِ بی‌نهايتی تهی.
با نسيمِ آرامی كه از دريا می‌وزد، بوی نا گرفته‌ی آب‌های شور و ساحلِ شنی-همان بویِ تلخِ مخصوصِ دريا كه تا در آن شنا نكرده‌باشی و كمی از آبِ دريا در بينی و دهانت نرفته‌باشد نمی‌توانی آن را بفهمی-كه تهِ گلويت را از حسِ تلخیِ سوزناكی می‌انبارد- را به صورت‌ام می‌زند. از ميانِ موهایِ آشفته‌ام می‌گذرد، تارهایِ مضطرب و بی‌قرارش را در هم گره می‌زند و باز باز می‌كند. پريشان می‌كند.
صدایِ امواج بلندتر می‌شود. در ميانِ هيبتِ ابدی دريا -ازلی و ابدی- سپيدیِ موج‌‌ها كه به ساحل می‌خورند و كف می‌كنند، كم‌كم پديدار می‌شود. انگار می‌كنی آخرِ دنياست اين‌جا. مرزِ دريایِ خاكستری و آسمانِ خاكستری ديده نمی‌شود. اصلاً مرزی نيست. هيچ نيست. دور تا دورم، بالا و پايين، هيچ‌چيز ديده نمی‌شود. تا بی‌نهايتی تصور ناپذير همه‌چيز رنگ باخته. يكی شده. هيچ شده. و از ميانِ اين هيچستانِ خاكستری، تنها صدای بمِ موج‌‌ها و رنگِ سفيدِ چرك‌گرفته‌ی كف‌‌‌ها -در ميانِ خاكستریِ بی‌پايانِ اطراف- ديده می‌شود. مثلِ سفيدیِ دندانِ مرده‌ای كه دهان‌اش نيمه‌باز مانده. از ترس. حيرت. يا بی‌حوصله‌گی.
روبه‌رویِ دريا می‌ايستم. موهای‌ام در باد آشفته می‌شود. فكرهای‌ام مغشوش و بی‌سر و ته‌اند. هيچ ارتباطی، دنباله‌ای، مرزی در كار نيست. اين فكر يا خاطره يا تصوير به كدام ديگری مربوط است؟ به كدام‌يك ربطی ندارد؟ تا كجا؟
- بی‌مرز
نه هيچ قطعيتی، نه هيچ قاطعيتی. هر چيز كم‌كم در ديگری محو می‌شود. نه می‌فهمم اين يكی از كجا تمام شد، و نه ديگری از كجا شروع شد.
سال‌‌ها دوری. حيرت می‌كنم؛ چه‌گونه همه‌چيز گذشت؟ كوچ، بچه‌‌ها، شب بيدار بودن‌‌ها، بزرگ شدنِ بچه‌‌ها، كارهایِ بی‌پايانِ خانه، مهمانی‌هایِ كسل كننده‌ی تمام نشدنی، آن كارِ مزخرف با چندرغاز حقوق در آن اداره‌ی فكسنی -كه همه‌جای‌اش ديگر بوی نا گرفته‌بود، گرد وخاكِ كهنه‌گی و فرسوده‌گی. با آن راهروهای باريك و پيچ در پيچ و دل‌گيرِ مثلاً سفيد كه آدم را يادِ غسال‌خانه می‌انداخت-فقط محضِ دل‌خوشی- و دوباره ظرف‌‌ها و رخت‌هایِ كثيف، خسته‌گی‌، غم و شادی‌های كوچك -فقط در حدِ سراب يا دست‌انداز‌هايی در برهوتِ مسيرِ صاف و تختِ زنده‌گی‌مان- و باز روز از نو...
روزمره‌گیِ خاكستری رنگی كه سال‌‌‌ها، مثلِ مهی سنگين همه‌چيز را در زنده‌گی‌ام مبهم و محو كرده بود.
به طرزِ عجيبی هيچ حسی در موردِ وقايع‌اش -كه حالا كم‌كم به ياد می‌آورم- ندارم. آن‌قدر از من فاصله دارد كه فكر می‌كنم فيلمی است كه جايی ديده‌ام. يا كتابی كه قبلاً خوانده‌ام. زنده‌گی‌ای كه حالا شك دارم اصلاً زنده‌گیِ من بوده.
هميشه حس می‌كردم چيزی كم است. چيزی گم شده. چيزی را جايی جا گذاشته‌ام.
- چی؟ كجا؟
- آآآه... نمی‌‌دانم.
اما حالا ديگر اين حس را ندارم. گم شده‌ام در ميانِ اين مه. فكر می‌كنم شايد گم‌شده‌ام همين‌جاست. ميانِ اين بی‌كرانِ ناپديد، صدایِ موج‌‌ها يا سفيدیِ كف‌‌ها. شايد ميانِ باد است كه موهایِ وزوزیِ خاكستری‌ام را، مثلِ فرش‌بافی چالاك، در هم گره می‌زند - چيزی می‌خواهد ببافد؟-. شايد هم اصلاً همان بوی تلخ و خشكِ درياست كه تهِ حلق‌ام حس می‌كنم.
ضربه‌هایِ موج بر ساحل، يك‌نواخت و منظم است. نظمی باشكوه و بی‌نقص، مثلِ تنفس. صدای قلبِ بچه‌ای كه آرام در آغوشِ مادرش خفته. حركتِ بی‌وقفه‌یِ لبانِ پيری در خلوت نشسته.
زنده‌گیِ بدی نداشته‌ام. شكايتی هم ندارم. كارِ خوب و آبرومند. بچه‌های برومند. شوهرِ نجيب و سر به راه. زنده‌گی نيم‌بند و آرامی كه بالا و پايينِ زيادی نداشت. با چندتايی دوست و رفيق. و چند تارِ مویِ سفيد -رویِ شقيقه‌ام- ميانِ انبوهِ خاكستریِ موها.
صدایِ غرشِ موج‌‌ها بلندتر می‌شود. ديگر هيچ‌صدايی جز صدایِ بم و منظمِ امواج را نمی‌شنوم. افكارم هنوز در ميانِ هم شناورند، بی‌هدف به اين سو و آن سو می‌روند. محو می‌شوند. هركدام تكه‌ای، تصويری از زنده‌گی‌ام هستند. كه در هم گم می‌شوند. در درونم كم‌كم چيزی تغيير می‌كند. چيزی جابه‌جا می‌شود، استحاله می‌يابد، در من مسخ می‌شود و باز از درونم نضج می‌گيرد، شكل می‌گيرد. شكلی مبهم و اثيری. خونم گرم‌تر و تندتر در رگ‌های‌ام بالا و پايين می‌رود. صدای شرشرش را می‌شنوم. صدای غرش‌اش را وقتی به ديواره‌ی قلبم ‌می‌خورد، می‌شنوم. كفِ سفيدی از گلبول‌‌ها و پلاكت‌‌ها و ديگر اجزای معلق و سرگردانِ درونِ خونم درست می‌شود. بی‌دليل شوقی مبهم و ناشناخته در مويرگ‌های‌ام می‌دود. لرزشی خفيف و لذت‌ناك پوستم را منقبض می‌كند. ميلی عجيب، به محو شدن. به ناپديد شدن. به يگانه شدن با دريا. دريايی كه در اين تاريك/روشنِ دمِ صبح و مه‌ِ غليظِ خاكستری، ديده نمی‌شود. فقط می‌دانم كه هست. -شايد هم نباشد؟ نه، صدای‌اش را می‌شنوم- صدایِ ضربانِ قلب‌ام، صدای منظمِ تنفس‌ام با صدای امواج يكی می‌شود. دم با اين موج... بازدم با اين يكی. بادِ خنكِ بوی‌ناكی كه از دريا می‌وزد، از تك تكِ سلول‌هایِ تن‌ام عبور می‌كند. موهای‌ام بویِ تلخِ دريا را به خود گرفته. همه‌ی تن‌ام اين بو را می‌دهد. می‌خواهم دست‌های‌ام را تا آن‌جا كه می‌شود از هم باز كنم و آرام آرام در فضایِ بی‌كرانِ ابدی، در مه محو شوم.شن‌هايی كه تویِ دمپايیِ ابری‌ام به انگشتانِ مرطوبم چسبيده‌اند، پای‌ام را می‌خراشند و كفِ پای‌ام را قلقلك می‌دهند.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  دردِستان ۵/۲۸/۱۳۸۴

علي نهايت بود. خدا نه. اما نهايت بود. نهايتِ تنهايي، عدالت، شجاعت. نهايتِ قدرت بود و نهايتِ مظلوميت. جمعِ اضداد بود؛ نهايتِ آن.
نمي‌خواهم بگويم عاشق‌اش هستم. نمي‌توانم بگويم عاشق‌اش هستم. اصلاً «من از كجا عشق از كجا؟» ولي دوست‌اش دارم. تحسين‌اش مي‌كنم. او را ستايش مي‌كنم.
امروز روزِ ميلادِ علي است. در خانه‌ي خدا. خانه‌زادِ خدا. وليِ خدا بر همه. بر همه مبارك باشد. باشد كه شيعه‌اش باشيم. شيعه‌ي علوي.
علي ولي بود. ولايتِ الهي‌اش را به خواستِ مردم موكول كرد. 25 سال در خانه نشست. خواستند. شد.
كوفه بي‌شرم است. مردمِ كوفه بي‌وفا؛ «الكوفي لا يوفي». هر آن‌چه را مي‌خواستند، نشانه‌اش اين بود كه آن را نمي‌خواهند. آن‌چه را نمي‌خواستند با تمامِ وجود طلب مي‌كردند. صورت ميانِ دستار مي‌پوشاندند و آرام و بي‌صدا در سايه‌ي كوتاهِ ديوارهايِ كوفه/ سايه‌ي ديوارهايِ كوتاهِ كوفه، اين‌سو و آن‌سو مي‌رفتند. در گوشِ هم پچ‌پچ مي‌كردند. ناپديد مي‌شدند. تكثير مي‌شدند. نقشه مي‌كشيدند چه‌گونه مولايِ خود را نابود كنند. ولي‌نعمتِ خود را. نعمتِ خود را. خود را.
هيچ‌يك علي را نمي‌شناختند. علي اما همه را مي‌شناخت. بهتر از خودشان. تحمل‌شان مي‌كرد. لب فرو مي‌بست. با چاه دردِ دل مي‌كرد. چاه، تلخ، مي‌گريست. علي چاه را دل‌داري مي‌داد: «اين نيز خواهد گذشت» آن نيز گذشت.
علي، «روزِِ واقعه»، پسرِ ملجم را از خواب بيدار كرد.
٭٭٭

روزِ تولدِ امام علي روزِ بزرگي است. همه شاد‌ند. گوشه و كنارِ دل‌‌ها غم و غصه‌هايِ پراكنده پيدا مي‌شود. خاطره‌هايِ تلخ. حوادثِ تلخ. تلخيِ ممتدِ حادثه‌‌ها. مثلِ جان دادنِ يك انسان، گوشه‌ي زندان. زندانِ عقيده. زندانِ ايمان.
٭٭٭

مردمِ كوفه تنها بودند. علي اما خدا را داشت.
گفتم علي، يادِ طيار افتادم: شنيده‌ام جعفر روزهايِ آخرِ عمرش را -هم‌چون مسيحِ مصلوب- بالايِ درختانِ نخل با مردم سخن مي‌گفت. گرسنه و تشنه، از علي مي‌گفت. از شيعه مي‌گفت. شيعه‌ي علوي. نه شيعه‌ي صفوي. نه شيعه‌ي كوفي. تا مردم را شوراند. اما خود نماند. بي علي چه‌گونه بمانَد؟
٭٭٭

امروز مي‌خواهم به حرمتِ تقدسِ آن، دعا كنم. مدت‌هاست كه دعا نكرده‌ام. چيزي از خدا نخواسته‌ام. -فكر مي‌كنم بابتِ همين هم هست كه تازگي از من رنجيده: مدام بدبياري و حسرت. مهم نيست. اين فقط يك مسئله‌ي شخصي است بينِ من و او- در هر حال مي‌خواهم دعا كنم. از علي مدد جويم. بسياري مسيح‌وار بر صليب جان مي‌دهند. مي‌گويند و تحليل مي‌روند: همه را از بندِ شياطين برهان -شياطيني كه در لباسِ كاهنان خدايي مي‌كنند. كه طيار بايد بماند. مردم خاموش‌اند. طيار هنوز بايد بگويد.
آمين!


پ.ن. نمي‌دانم چرا هر بار كه مي‌خواهيم از علي بگوييم -حتا به مناسبتِ ميلادش- ناخودآگاه كلام به تلخي مي‌گرايد. به مظلوميت. به تنهايي. هر بار كه علي را به ياد مي‌آوريم، تلخيِ گزنده‌اي گوشه‌ي قلب‌مان حس مي‌كنيم.


از سيبستان



پي‌افزود: امروز اين خبر را ديدم. خوب، خدا را شكر.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  مرگِ شهربانو ۵/۱۸/۱۳۸۴

مراسمِ تدفينِ امروز صبح، بسيار با شكوه برگزار شد. با جمعيتي انبوه كه تقريباً نيمي از آنان سياه پوشيده بودند. و همه‌ي آن‌ها يك تجربه‌ي مشترك داشتند، كه آن هم حضور داشتن در ضيافتِ شامِ دي‌شب بود.
جملاتِ رويِ كارتِ دعوت بسيار ساده و كوتاه بود: «از شما برايِ شركت در جشنِ تولدِ بانوي شهر –نامي كه اغلب خودش به‌كار مي‌بُرد- دعوت مي‌كنيم.» هرچند كه تقريباً همه‌ي مردمِ شهر خانه‌ي بزرگِ اين خانواده را مي‌شناسند، با اين حال پس از زمانِ شروعِ مهماني و سروِ شام، آدرسِ دقيقِ محلِ مهماني نوشته شده بود. شكل و اندازه‌ي حروف شبيه به آن چيزي بود كه در نامه‌هايِ اداري به‌كار مي‌رود. اما اثري از نام يا امضا در دعوت‌نامه نبود‎‏؛ كه همين مسئله هم بعدها شايعات را تقويت مي‌كرد.
٭٭٭

خانواده‌ي شهربانو –اين نام را بيشتر مي‌پسندم- بسيار اصيل و قديمي است. همه‌ي ما، اهاليِ شهر، از پدر و مادرمان شنيده‌ايم كه چگونه زماني اين خانواده كانونِ همه‌ي حوادثِ شهر بود. بيشترِ املاك و مزارعِ اطرافِ شهر، در گذشته متعلق به آن‌ها بوده و ناگزير خانه‌ي آن‌ها –برخلافِ حالا- هميشه شلوغ و پر رفت و آمد بوده. به طوري‌كه هروقت به آن‌جا مي‌رفتي تعدادِ زيادي از مردم را مي‌ديدي كه از پله‌هايِ عريض و سنگيِ عمارت بالا و پايين مي‌روند. همه‌چيز به آن‌ها مربوط بود؛ ماليات‌ها، دست‌مزدها، برگزاريِ جشن‌ها، جنگ‌ها، شيوعِ بيماري‌ها و... در موردِ همه‌چيز پيش از هركس بايد خانواده مطلع مي‌شد و رئيسِ خانواده –كه در آن‌زمان پدرِ شهربانو بود- در آن‌مورد تصميم مي‌گرفت. آن‌طور كه از ظواهرِ امر بر مي‌آيد، اين خانواده نسل در نسل نجيب‌زاده‌اند. حتا بعضي گفته‌اند كه نسب‌شان به يكي از پادشاهانِ بزرگ مي‌رسد، كه البته با توجه به وضعِ زنده‌گي و نوعِ منش‌شان اصلاً عجيب نيست. اعضايِ اين خانواده –به خصوص بزرگ‌ترها- به‌ندرت خارج از ضيافت‌هايِ بزرگ و اشرافي، و مهماني‌هايِ باشكوهِ سلطنتي ديده شده‌اند. هميشه مباشر‌ها و وكيل‌هايِ آن‌ها به كارها رسيده‌گي مي‌كنند و به مزارع و املاك سركشي مي‌كنند.
از زماني كه پدر و مادرهايِ ما، و حتا پدر و مادر بزرگ‌هاي‌مان، به خاطر دارند، بينِ مردم صحبت هميشه سرِ اين خانواده بوده. هرجا كنارِ خيابان پيرمردها، رديف، عصا به دست ايستاده بودند و حرف مي‌زدند، يا زن‌ها جلويِ بقالي يا سبزي فروشي دورِ هم حلقه زده‌بودند و آرام آرام پچ پچ مي‌كردند و بلند بلند مي‌خنديدند‏، هرجا كه مردهايِ جوانِ تازه از سرِ كار بازگشته، سيگار به‌دست، با هم صحبت مي‌كردند، تنها موضوع اين خانواده بود. از جشن‌هايِ باشكوه، عروسي‌هايِ افسانه‌اي، لباس‌هايِ گران‌قيمت، اسب‌هايِ اصيل، كلكسيون‌هايِ تابلو و مدال‏، تا نوعِ حرف زدن، نزاكتِ اشرافي، تربيت و آموزشِ بچه‌ها و حتا دعواها و خصومت‌هايِ ديرينه و سر‎ّيِ ميانِ اعضايِ خانواده –به خصوص بزرگتر‌ها- بر سرِ تصاحبِ‌ قدرت و احترامِ بيشتر. جدل‌هايي كه برخلافِ دعواهاي ما مردمِ عادي، كه با ناسزا و كتك‌كاري دنبال مي‌شود، برايِ دريافتن‌اش بايد با دقت به كارهايي كه مي‌كنند و حرف‌هايي كه مي‌زنند توجه كني تا بتواني كنايه‌ها و توهين‌ها و خط و نشان كشيدن‌هايشان را در ميانِ رفتار و گفتارِ محترمانه‌شان تشخيص دهي.
و در اين ميان داستانِ –يا شايد حقيقت. كسي چه مي‌داند؟- خصومتِ ديرينه‌ي برادرزاده‌ي شهربانو با تنها عمه‌اش، پر طرفدارترين موضوع بود. هروقت -به شهادتِ يكي از همين مستخدمين يا مباشرهايِ‌ خانواده كه برايِ سركشي به شهر مي‌آمدند- در مهماني‌اي يكي از آن‌دو شركت كرده‌بود و ديگري نه، يا يكي بلافاصله بعد از ديگري از خانه خارج شده‌بود، يا حتا يكي از آن‌دو در حضورِ ديگري سرفه كرده‌بود‏، دوباره بحث‌ها در شهر داغ مي‌شد و جلساتِ حلقويِ خياباني رونق مي‌گرفت. هركسي از ظنِ خود وقايع را تحليل مي‌كرد و هر چيز را به هزار چيزِ ديگر ربط مي‌داد و با نگاهي متفكرانه ديگران را از روندِ نبردِ اشرافيِ اين دو بر سرِ تصاحبِ جاي‌گاهِ پدر –پدرِ بانويِ شهر- آگاه مي‌كرد و دستِ آخر حدس‌اش را در باره‌ي انجامِ كار به اطلاعِ‌ ديگران مي‌رساند. خلاصه مردمِ شهرِ ما نسل در نسل با اين خانواده‌ي اشرافي و نجيب‌زاده سرگرم بودند و داستانِ جدالِ بانوي‌شهر با برادرزاده‌اش –كه هنوز هم معلوم نشده از كجا شروع شد- دهان به دهان مي‌گشت. برادر زاده‌اي كه مي‌گويند سال‌ها پيش، زماني كه جوان بوده،‌ پدر و مادرش در تصادفِ دل‌خراشي مرده بودند و او كه تنها نوه‌ي پسريِ پدرِ شهربانو بود، از همان زمان منتظرِ فرصتي بوده تا جاي‌گاهِ پدربزرگ را تسخير كند. چرا كه پدرِ بانويِ شهر تنها همان يك پسر را داشت.
اما بعدها، كم‌كم، با گذشتِ زمان همه چيز تغيير كرد؛ زمين‌دارها و دهقانان، زمين‌هاي‌شان را به كارگر‌ها مي‌بخشيدند يا مي‌فروختند و پولش را در بانك‌ها و بورس سرمايه گزاري مي‌كردند و به جايِ سركشي به زمين‌ها، هر روز صبح اولِ وقت صفحه‌‌ي اقتصادي و جدولِ تغييراتِ بورس را با دقت مي‌خواندند. كارگرهايِ گذشته هم، كه حالا برايِ خودشان زمين داشتند، بعد از مدتي زمين‌ها را به شركت‌هايِ ساختماني دادند و به جاي‌اش آپارتمان‌هاي ريز و درشت گرفتند؛ يكي برايِ زنده‌گي، و بقيه برايِ اجاره دادن. و االبته در اين ميان، اين خانواده هم بود كه به دستِ فراموشي سپرده شد. ديگر كسي حوصله نداشت درباره‌ي آن‌ها، كه هنوز با هيچ‌كس رابطه‌اي نداشتند، صحبت كند، خاصه آن‌كه مدت‌ها هم از مرگِ پدر مي‌گذشت و ديگر كسي سر و كارش با اين خانواده نمي‌افتاد. حالا ديگر آن‌ خانه‌ي بزرگ و باشكوهِ خارجِ شهر، برايِ‌ خودش دنيايي ديگر است كه هنوز در همانِ دورانِ پررونقِ پيشين باقي مانده‌ و ساكنانِ آن هم ديگر متعلق به اين جهان نيستند. مردمِ حالا هم كه همه كارمند و دانش‌جو و فروشنده‌اند، حتا فرصت نمي‌كنند در موردِ مسائلِ مهمِ مربوط به خودشان، مثلِ وام‌هاي بانكي، مدرسه‌ي بچه‌ها، گرمايِ هوا، هزينه‌هاي درماني، ترافيكِ شهر و... با هم‌ديگر صحبت كنند و تصميم بگيرند، تا چه رسد به سرانجامِ وقايعِ آن خانواده‌ي فراموش شده. و به همين دليل آن‌روز كه دعوت‌نامه به دستم رسيد، بي‌نهايت غافل‌گير شدم.
٭٭٭

وقتي جلويِ خانه از ماشين پياده شدم، نيم ساعت به زمانِ سروِ شام باقي بود. اطرافِ خانه را هنوز مزارعِ گندم در بر گرفته بود. و دور تا دورِ خانه از انبوهِ اتوموبيل‌هايِ مهمانان پوشيده بود.
وارد كه شدم، پيش‌خدمتي بسيار متشخص –بعد از ديدنِ دعوت‌نامه- مرا به سمتِ اتاقِ تعويضِ لباس و سپس تالارِ اصلي راهنمايي كرد. منظره‌اي كه هنگامِ‌ ورود به تالارِ اصلي ديدم، بي‌اندازه شگفت‌انگيز بود. تعدادِ بسيار زيادي از اهاليِ شهر، با لباس‌هايِ رسمي‌شان، در اين تالارِ بزرگ گرد آمده‌‌بودند. جمعيت آن‌چنان زياد بود كه صدايِ صحبت كردن‌شان، هياهويي بزرگ ايجاد كرده‌بود. در ميانِ هياهو و شلوغيِ تالار، پيش‌خدمت‌ها مدام با ديس‌هايِ شيريني و ميوه و نوشيد‌ني‌هايِ رنگارنگ به سرعت در حالِ رفت و آمد بودند. چلچراغ‌هايِ بزرگ و پرنقش و نگارِ بالايِ تالار –كه معماري‌اش مرا بيشتر يادِ كاخ‌هايِ دوره‌ي باروك مي‌اندازد- با نورِ خيره‌كننده‌ي لامپ‌هايِ برق چنان مي‌درخشيدند كه نمي‌توانستي بيش از چند لحظه، زيباييِ حيرت‌انگيزشان را ببيني. در ميانِ تالار همان برادرزاده‌ي مذكور، با سر و وضعي بسيار آراسته، رويِ صندليِ بزرگي نشسته بود و با مهمانان خوش و بش مي‌كرد.
پس از چند دقيقه زمانِ سروِ شام فرا رسيد. پيش‌خدمت‌ها به سرعت ديس و بشقاب‌ها را جمع كردند و مهمان‌ها را گردِ ميزِ بزرگِ وسطِ سالن دعوت كردند. ظرف‌هايِ بزرگِ غذا از آشپزخانه، به سرعت، به سمتِ تالار منتقل مي‌شد. چند جور سوپ، بوقلمون‌هايِ شكم‌پُر، بره‌هايِ بريان، سيخ‌هايِ بزرگِ ماهي كباب، ظرف‌هايِ سالاد ميوه، سبزيجات و... هر آن‌چه كه بتوان در ضيافتي شاهانه يافت. پيش‌خدمت‌ها در حالِ رفت و آمد بودند و مهمانان همه، حيران ايستاده بودند و به اين منظره‌ي حيرت‌انگيز نگاه مي‌كردند. غذاهايي كه شايد هيچ‌يك در سراسرِ زنده‌گي‌شان نظيرِ آن‌را نديده بودند. برايِ يك لحظه همه‌ي ما، مهمانان، يك حسِ مشترك داشتيم؛ بازگشتِ شكوهِ پيشينِ شهر. انگار يك‌بارِ ديگر خانواده داشت حضورِ پر ابهتِ خود را اعلام مي‌كرد و دوباره جان مي‌گرفت. همه چيز آن‌قدر فوق‌العاده بود كه همه –برخلافِ آن‌چه تظاهر مي‌كردند- به وضوح تحتِ تاثيرِ‌ آن فضايِ باشكوه قرار گرفته بودند.
در اين بين يكي از پيش‌خدمت‌ها از طبقه‌ي بالا، به سرعت خود را به او رساند و نزديكِ گوش‌اش چيزي گفت. بعد هم او با سرعت دنبالش راه افتاد و در حالي كه پيش‌خدمت از ميانِ جمعيت راه را برايش باز مي‌كرد، به طبقه‌ي بالا رفت. با رفتنِ او كسي نمي‌دانست چه بايد بكند. هيچ‌كدام از ما مهمانان با آدابِ نجيب‌زاده‌گان آشنا نبوديم و نمي‌دانستيم وقتي ميزبان ناگهان ميز را ترك كند، مي‌شود شام را شروع كرد يا نه. به خصوص كه شهربانو هم از ابتدايِ شروعِ مهماني، حضور نداشت. با اين حال وقتي يكي دو نفر با احتياط جلو رفتند و شروع كردند به پر كردنِ بشقاب‌ها، ديگران طاقت نياوردند و خيلي محترمانه به ميز هجوم بردند. چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه برادرزاده‌ي بانويِ شهر با چهره‌اي مغبون و متحير، تلو تلو خوران از پله‌ها پايين آمد و با صدايي لرزان به اطلاعٍ ما رساند كه: «همين چند لحظه پيش، بانوي شهر از دنيا رفت.» اين خبرِ كوتاه چنان غيرِمنتظره بود كه همه بي‌اختيار دست از غذا كشيدند و چشم به او دوختند: «از بعد از ظهر حالش بد بود. به همين دليل نتوانست در اين ضيافت شركت كند.» هيچ‌كدام از ما نمي‌دانستيم هنگامِ مرگِ نابه‌هنگامِ صاحب‌خانه، موقعِ شام، چه‌كار بايد كرد. با اين‌حال يك حسِ غريزيِ مشترك بينِ ما بود كه مي‌گفت حالا بايد صاحب‌خانه را تنها گذاشت. همه، يكي يكي بشقاب‌ها را روي ميزها گذاشتند و بعد از پوشيدنِ لباس‌ها و عرضِ تسليت و خداحافظي به برادرزاده‌ي بانويِ فقيدِ شهر –كه دمِ در ايستاده بود- با ناراحتي خانه را ترك كردند.
همه چيز بي‌اندازه سريع اتفاق افتاد.
٭٭٭

مراسمِ تدفينِ امروز صبح، بسيار با شكوه برگزار شد. با جمعيتي انبوه كه تقريباً نيمي از آنان سياه پوشيده بودند. و همين تدفينِ زودهنگام بعدها شايعات را تقويت مي‌كرد. همه‌ي كساني كه سياه پوشيده‌بودند –مثلِ من- كساني بودند كه دي‌شب در ضيافتِ شامِ شاهانه‌ي شهربانو شركت داشتند. و ديگران، همسر و فرزند و دوستان و همكارانِ‌مان بودند كه بعد از شنيدنِ ماجرايِ عجيبِ دي‌شب، كنجكاو شده‌بودند كه از وقايع با خبر شوند. بعد از مراسم هيچ كس به خانه برنگشت. همه‌ي جمعيت جلويِ گورستان ايستاده‌بودند و با هم صحبت مي‌كردند.
هيچ‌كس نمي‌دانست چرا به آن مهماني دعوت‌شده و يا چرا دعوت نشده. هيچ‌كس نمي‌دانست كه چرا مراسمِ تدفين اين‌قدر زود برگزار شده. و هيچ‌كس نمي‌دانست كه اصلاَ آن مهمانيِ بزرگ برايِ چه بود.
اما مسئله‌اي كه امروز، بعد از مراسم، ميانِ ما سياه‌پوشانِ مرگِ شهربانو موضوعِ بحث و جدل‌هايِ داغي شده بود، رابطه‌ي برادرزاده و شهربانو، عمه‌اش، با اين جريانات بود. بعضي معتقد بودند كه اين ضيافت را برادرزاده‌ ترتيب داده‌بود تا ماجرايِ قتلِ عمه‌اش –به زعمِ ايشان- با وجودِ هزاران شاهدي كه همان زمان در تالار او را ديده‌بودند فاش نشود. و در عينِ حال او خود را و قدرت‌اش را به نمايش گذاشته باشد تا اعضايِ ديگرِ خانواده نتوانند براي‌اش مشكلي ايجاد كنند. در حقيقت مهمانيِ دي‌شب ضيافتِ معارفه‌ي او به عنوانِ رئيسِ جديد بود. عده‌اي ديگر مي‌گفتند اين مهماني را شهربانو، خود، به راه انداخته بود تا دوباره همه را متوجه خباثتِ برادرزاده‌ي سنگ‌دلِ خويش‌كند و در شبي كه –از سرِ ياس و سرخورده‌گي- قصدِ خودكشي داشت، اين مهماني را ترتيب داده تا ديگر بار توجهِ همه به برادرزاده جلب شود. و البته عده‌ي كمي هم اين مهماني را ترفندِ خانواده مي‌دانستند كه مي‌خواست ديگربار نامش سرِ زبان‌ها بيفتد، اما با وقت‌ناشناسيِ فرشته‌ي مرگ، شهربانو از ديدنِ شهرتِ دوباره‌ي خانواده –آرزوي ديرين‌اش- محروم شد.
٭٭٭

در هر صورت، اين راز برايِ هميشه سربه‌مهر خواهد ماند. چرا كه در مراسمِ امروز صبح رئيس پليسِ شهر، در حالي كه مثلِ ديگر مقاماتِ بلند‌پايه سياه پوشيده بود، اعلام كرد: برايِ حفظِ حرمتِ‌ خانواده و جلوگيري از جنجال‌هايِ رسانه‌اي به نتايجِ همان تحقيقاتِ اوليه –كه مرگ را طبيعي اعلام كرده بود- بسنده مي‌كنند و در اين‌باره پرونده‌اي تشكيل نخواهند داد.
البته خبرِ مسرت بخش، اين كه جنابِ شهردارِ سياه‌پوش، بعد از تسليت گفتن به خانواده و مردمِ شهر، آن‌روز را عزايِ عمومي اعلام كرد و گفت كه تمامِ ادارات تعطيل خواهند بود.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه