شايد اسمِ ما... ۵/۰۴/۱۳۸۵

... يه وختايي همه‌چيز با همه‌چيز قاطي مي‌شه
مثلِ الان كه همه‌چيز با همه‌چيز قاطي شده...

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  All of my fears ۵/۰۳/۱۳۸۵

مي‌ترسم.
از تنهايي مي‌ترسم.
خيلي.
:(

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  با تشكر از ۵/۰۱/۱۳۸۵

چند تا تشكر بدهكارم تو اين چند روز به چند نفر:
اول به احسان. تازه دو بار.
بعد به بابا.
شركتِ بهنوش.
شركتِ Magna.
شركتِ Kent.
و يكي دو نفرِ ديگه كه الان يادم نيست.
اميدوارم مراتبِ سپاس و قدردانيِ من را پذيرا باشند.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  هي! حالا منو سفت بغلم كن و فشار بده ۴/۳۱/۱۳۸۵

كونِ لقِ هرچي گوسفنده.
آخه نمي‌خوام كسي صدايِ گريه‌مو بشنوه.

پ.ن. تازگيا دارم نسبت به گلابي آلرژري پيدا مي‌كنم.

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  مرثيه‌اي براي ماهِ شب نيمه‌ي هفتمين ۴/۲۵/۱۳۸۵

آه ماه، ماه، ماه، ماه...
ماهِ تنهايِ من!
ماهِ زيبايِ من!
بر آسمانِ بي‌ستاره‌ي اين شهرِ غريب
ماهِ نيمه!
نيمه‌ي زيبايي‌ات را
نيمه‌ي تنهايي‌ات را
از كجا مي‌جويي؟


ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  افسانه‌ي آفرينش ۴/۱۷/۱۳۸۵

دخترك وقتي برايِ اولين بار پريود شد تويِ خانه تنها بود. وحشت‌زده به حمام رفت. لباس‌هاي‌اش را در آورد و به شورت‌اش خيره‌ماند. يك لحظه با خود فكر كرد آلت‌اش از بين رفته. فكر كرد پس ديگر زن نخواهد بود.
از حمام كه بيرون مي‌آمد به زنده‌گيِ جديدش فكر مي‌كرد. و دشواري‌هايِ مرد بودن. و مضحك بودنِ فرآيندِ مرد شدن. لباس‌ها و عروسك‌هاي‌اش را دور ريخت. دفتر خاطرات‌اش را پاره كرد. صداي‌اش را كلفت كرد. و سعي كرد كثيف و بي‌خيال و زمخت باشد.
شب كه پدر و مادرش به خانه برگشتند، از تعجب شاخ درآوردند. دخترشان ريش و سبيل درآورده بود و صداي‌اش كلفت شده بود. لباس‌هاي مردانه پوشيده بود و جوراب‌هاي‌اش بوي گه مي‌داد.پدر و مادر به هم نگاهي كردند، شانه‌هاي‌شان را بالا انداختند و رفتند تا لباس عوض كنند. قرار شد بعد از شام راجع به اسمِ جديدِ فرزندشان تصميم بگيرند. يك اسمِ مردانه!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  افسانه‌ي سقوط ۴/۱۶/۱۳۸۵

چندتا تُرك به هم رسيدند. خسته و ناراحت از اين‌همه جوكي كه براي‌شان ساخته‌اند. از اين كه همه مسخره‌شان مي‌كنند. چند دقيقه‌اي با هم درددل كردند. كمي سبك‌تر شدند. تصميم گرفتند برايِ اين موضوع فكري بكنند. چند دقيقه‌اي فكر كردند. به نتيجه‌اي نرسيدند. از هم خداحافظي كردند و رفتند.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  شازده‌ كوچولو ۴/۱۵/۱۳۸۵

يك شب در روياهاي‌ام شناور بودم. روياهايِ شيرين و بزرگ.
                            و اندك اندك در ميانِ آن‌‌هاغرق شدم
                                                                      غرق شدم
                                                                                غرق شدم
                                                                                          غرق شدم...
تقديم به ...Beyond

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  اتاقِ خالي ۴/۱۴/۱۳۸۵

وسطِ يك اتاقِ كوچكِ خالي، يك پنكه‌ي كهنه‌ي پر سر و صدا كار مي‌كند. همه‌چيز ساكت است. همه‌چيز ساكن است. و تنها يك پنكه‌ي قديمي با سر و صدا از اين سو به آن سو مي‌چرخد و به اطراف باد مي‌زند.
زنده‌گي هست. اتاق خالي نيست.
چند لحظه بعد پنكه خاموش مي‌شود. جريانِ برق قطع مي‌شود. همه‌چيز ساكت است. همه‌چيز ساكن است. پنكه از حركت مي‌ايستد.حيات از ميان مي‌رود. اتاق خالي مي‌شود.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  داستانِ مهملِ زنده‌گي‌هايِ بي‌ربط ۴/۱۳/۱۳۸۵

چند جوان در يك دانش‌گاه در يك رشته درس مي‌خواندند. مرتب هم‌ديگر را توي دانش‌كده يا سرِ كلاس‌‌ها مي‌ديدند. به مرور با هم آشنا شدند. كم‌كم با هم دوست شدند. دوستِ دوست كه نه! ولي خوب، با هم رفت و آمد داشتند، به هم اعتماد داشتند. اما هركس اخلاقِ مخصوص به خود را داشت. طرزِ تفكر و عقايدِ منحصر به فرد. به هرحال هركس از محله‌اي يا شهري آمده بود. شرايطِ خانواده‌گي و فكريِ متفاوتي داشت. يكي بي‌خيالِ دنيا بود، يكي دودستي همه‌چيز را چسبيده بود. يكي خوب و اتو كشيده و مايه‌ي سربلنديِ مامان و بابا بود و ديگري عصيان‌گر، مطرود. يكي عميق و ديگري... خوش! يكي گير و ديگري بي‌خيال. اما با همه‌ي اين تفاوت‌‌‌ها، آن‌‌ها در همه‌ي سال‌هايِ دانش‌جويي با هم بودند: گه‌گاه بيرون مي‌رفتند، مهماني مي‌گرفتند، برايِ هم جشنِ تولد مي‌گرفتند و ... . خوب! گاه تغييراتِ كوچكي هم مي‌كردند. تنها چند جمعِ دو-سه نفره در اين ميان بودند كه بيش‌تر با هم جور بودند. يك روز با هم قرار گذاشتند سال‌‌ها بعد در روز و ساعتي مشخص در جايِ مشخصي جمع بشوند. هركس هرجا كه باشد، آن روز خودش را سرِ قرار برساند. با خود فكر مي‌كردند كه اگر همه‌ به اين سوگند وفادار بمانند، آن روز براي‌شان روزِ باشكوهي خواهد بود! روزي كه بعد از سال‌‌ها هم‌ديگر را دوباره مي‌بينند و چه‌قدر از ديدنِ هم خوش‌حال مي‌شوند.
سال‌‌ها گذشت. روزِ موعود فرا رسيد. همه‌ي آن جوان‌‌ها -كه حالا برايِ خود آدم‌هايِ جاافتاده‌اي شده بودند- آمدند. اول از ديدنِ هم شگفت‌زده شدند. بعد نشستند به خاطره تعريف كردن. كم‌كم حوصله‌‌ها سر رفت. اخلاق و عقايدِ هركس آن‌قدر در او محكم و ريشه‌دار شده‌ بود، اختلاف‌هايِ جزئيِ دورانِ جواني‌شان آن‌قدر عميق شده ‌بود و هركدام برايِ خود آن‌قدر بزرگ شده بود كه نمي‌توانست ديگري را تحمل كند. ديگر هيچ‌كدام نمي‌توانستند كمي تغيير كنند تا تحملِ ديگران براي‌شان ساده‌تر شود.آن‌وقت همه فهميدند كه چه كارِ عبثي كرده‌اند. خيلي زود از هم خداحافظي كردند و ... رفتند.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  رشته‌هاي درهم ۴/۱۲/۱۳۸۵

يكي از برادر زاده‌ها، هم‌سنِ پسرش بود. حرف گوش كن، مودب، پاستوريزه، خوب و ... نمونه‌ي كاملِ يك فرزندِ خلف. پسر، اما، كمي ناراحت بود. اوايل بهتر بود. ولي هرچه مي‌گذشت سركش‌تر مي‌شد. پدر به برادرِ خود حسودي مي‌كرد. ناخودآگاه علاقه‌اش به برادرزاده بيش‌تر مي‌شد. برادر زاده هم پدر را دوست داشت. بيش‌تر از پدرِ خودش كه كمي عصيان‌گر بود. پسر همه‌ي اين‌‌ها را مي‌ديد. همه‌ي اين‌‌ها را مي‌فهميد. اما هيچ‌وقت به پسر عمو حسودي‌اش نشد. چون مي‌دانست كه او چه‌ موجودِ بي‌استعدادي است. همين‌طور از پدرش شرمنده نشد. تنها او را بخشيد. عمو را هم چندان دوست نداشت. چون پسر به هر حال يك عصيان‌گر بود.
تا اين‌كه روزي پسر رسماً از پدر جدا شد. راه‌اش، نگاه‌اش، زنده‌گي‌اش. از آن روز به بعد برادر زاده برايِ پدر مثلِ پسر بود. پسري دوست داشتني. و برادر مثل گذشته تنها ماند.
پسر تنها شد.
گريزي نبود!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  ترانه‌اي براي madrush و Tahoma شماره‌ي 9 ۴/۱۰/۱۳۸۵

يك روز همه‌ي شاعرانِ عالم را بايد جمع كرد
از هرجايِ دنيا كه هستند
به هر زباني كه شعر مي‌گويند
يك روز همه‌ي آن‌‌ها را بايد جمع كرد
و تك تك حالي‌شان كرد
حتا با زورِ باتوم و لگد
اگر به زبانِ خوش نفهميدند،
هرچند كه شاعرها معمولن آدم‌هايِ محافظه كاري‌اند،
خلاصه، مي‌گفتم
بايد همه را يك جا جمع كرد
و به همه‌شان به زبانِ خودشان فهماند
كه بس است!
ديگر بس است!
هرچه از كوه و درخت و جنگل شعر گفتيد
هرچه از دخترانِ زيبا و پستان‌هاي نرم و ران‌هايِ گوشتي
از عشقِ سكسي و سكسِ عاشقانه
از خدا و اخلاق و جوان‌مردي
از ياس و بدبختي و افسوس
از پند و اندرز
از افسانه‌هايِ دور و شاهزاده‌هايِ دربند
از اين و از آن
هرچه شعر گفته‌ايد ديگر بس است!
به خاطرِ خدا ديگر بس است!
تمام‌اش كنيد!
هرچه شعرِ چاپ نشده دستِ اين و آن داريد
يا تويِ كشوهايِ دراور يا ميزِ آشپزخانه
يا كنارِ شومينه
لايِ كاغذهايِ باطله
همه را دور بريزيد
نه!
نبايد بر حسبِ اتفاق دستِ كسِ ديگري بيفتند!
كه شايد خوش‌اش بيايد
همه را بسوزانيد!
آن‌وقت به شرافت‌تان
به قلم و جوهرِ آن
قسم بخوريد
كه ديگر از اين مهملات ننويسيد
چرا كه از اين به بعد شما تنها حق داريد
در موردِ اين چيز‌هايي كه من مي‌گويم شعر بگوييد
ماربورو لايت و قرمز
وينستون عقابي و لايت
مور
اسنيكرز و جليبون
سوپِ مرغ و كمي هم آب ليمو!
پنير تبريزيِ كم نمك
دلسترِ ليمويي
آب آلبالوي كندلوس
هوايِ نيمه‌ابري -اين يكي را قبلن هم مي‌گفتيد-
شماره‌ي 8 و 11 و 13
قرمه سبزيِ ظهرِ جمعه
ويگن و فرهاد
كمي هم محسن يگانه
به جز «مي‌ميرم برات»!
سيگارِ بعد از چايي و چاييِ بعد از سيگار
تكيلا و ويسكيِ گراند
ون‌گوگ و مونك
و غلامعليِ حدادِ عادل
به خاطرِ «فرهنگِ برهنگي و برهنگيِ فرهنگي»
و بادِ پنكه‌ي پارس خزر
و بويِ كابينِ پيكان
و چند چيزِ جزئيِ ديگر كه بعدن اعلام مي‌كنم
در موردِ اين‌‌ها مي‌توانيد قصيده بسراييد
يا غزل
يا رباعي‌هايِ فلسفي
حتا ديوان‌هايِ حماسي
فرقي نمي‌كند
آزادتان مي‌گذارم
من كلن آدمِ دموكراتي هستم!
اما واي به‌ حال‌تان اگر دوباره راجع به آن مزخرفاتِ قبلي شعري ببينم!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه