Three hundred for tow person ۴/۰۹/۱۳۸۶

Women, can’t live with them
Can’t live without them.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  این دنیای دیوانه‌ی دیوانه‌ی دیوانه ۴/۰۶/۱۳۸۶

1
2 ~2

پ.ن آن لینکِ اول واقعاً تکان‌دهنده بود!
یک کم ذوق و حوصله می‌خواهد تا بتوانی ازش یک تراژدیِ فوق‌العاده بنویسی.
یک ایده‌ی داستانیِ ناب.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  يك بعد از ظهرِ آمريكايي ۳/۳۱/۱۳۸۶

دي‌روز و امروز را با دو آمريكاييِ كامل گذراندم. سلينجر و بروتيگن.
اولي معمولي و دومي مثلِ هميشه شاه‌كار! حيرت انگيز!
نمي‌دانم چه‌طور مي‌توانم عمق علاقه و ارادت‌ و تحسين‌ام را نسبت به اين نابغه‌ي آمريكايي بيان كنم. اين‌كه چه‌قدر خوش‌حالم از اين‌كه زندگي، اين فرصت را برايِ من فراهم آورده كه داستان‌هايِ بروتيگن را بخوانم!
باور كنيد مبالغه نمي‌كنم!
نمي‌دانيد خواندن‌ِ داستان‌هايِ اين بشر برايِ من چه موهبتي است. چه لحظاتِ ناب و تكرار نشدني‌اي. چه لذتي!
من مي‌توانم همه‌ي عمرم بروتيگن بخوانم و باز بخوانم و بخوانم. گو اين‌كه هنوز 24 ساعت نشده كه «اتوبوسِ پير» را تمام كرده‌ام، سخت مشتاق و خمارِ باز خواندنش هستم.
بروتيگن، لعنتي! يك آمريكاييِ حقيقي است. بي‌ برو برگرد. آمريكايي در همه‌ي جملات. در همه‌ي فضاها. روحِ آمريكا و همه‌ي تاريخِ آمريكا از تك تكِ حروف و كلمات‌اش لب‌پر مي‌زند. مي‌دانيد؟ وجهه‌ي نبوغ آميزِ نوشته‌هايِ اين آدم، اين است كه اگر در موردِ آمريكا هم ننويسد، باز هم نمي‌تواند آمريكايي ننويسد! برخلافِ كساني چون سلينجر!
سلينجر را دوست دارم، ولي از «ناطور دشت»اش به كلي نااميد شدم! نه اين‌كه بد باشد، نه! ارزشِ يك بار خواندن را دارد اما... من به شخصه «فراني و زويي» را بيشتر پسنديدم. مي‌دانيد! صادقانه‌تر بود به نظرم. و بديع‌تر.
اين‌طور ساده روايت كردن، معمولي بيان كردنِ يك روايتِ سرراست از يك واقعه‌ي سطحي، دقيقا لامبادا رقصيدن رويِ لبه‌ي تيغ است. نتيجه يا شاه‌كار مي‌شود يا يك كارِ سطحي. و در موردِ «ناطور دشت» تنها قريحه‌ي سلينجر در اضافه كردنِ بعضي از خرده روايت‌هاست كه داستان را از ورطه‌ي زرد بودن نجات مي‌دهد. من به شخصه باز در چنين ژانرهايي همان «عقايدِ يك دلقك» را جداً ترجيح مي‌دهم.
شايد تنها برتري كه برايِ «ناطور دشت» در برابرِ «عقايدِ يك دلقك» بتوان لحاظ كرد، آمريكايي بودن و زمان‌مند بودنِ رمان است. اين‌كه بر خلافِ «عقايد...» آينه‌ي كج و معوجي است از آمريكايي‌هايِ دهه‌ي 40 و 50 با آن وضعِ روحي و اقتصادي و اجتماعي؛ آمريكايي‌هايِ دورانِ جنگ. جوان‌هايِ سرخورده‌ي عاطل و باطلِ عصيان‌گرِ ترسويِ آسيب‌پذيرِ زودرنجِ بيمارِِ رهاشده در جامعه كه مبتذل‌ترين تفاله‌ي بوگندويِ ماشينِ عظيمِ اجتماعيِ آن دورانِ آمريكا بودند. واپس‌زده‌هايِ آرمان‌هايِ بزرگِ اجتماعي، ملي.
خلاصه «ناطور دشت» خوب حال و وضعِ اين قماشِ به تاريخ پيوسته را بيان مي‌كند، اما هرچه بيشتر فكرش را مي‌كنم، مي‌بينم هنوز «عقايد...» به نظرم خيلي ژرف‌تر است.

بروتيگن، بروتيگن، بروتيگن... بروتيگنِ بزرگ! بروتيگنِ باشكوه! بروتيگنِ تمام نشدني! جاري!
من عاشقِ اين لعنتي‌ام!
اين نابغه‌ي بالفطره، برايِ هر داستانِ كوتاهِ دو خطي يك جهانِ جديد با روابطِ منطقي و زبان و نظامِ فلسفيِ جديدي خلق مي‌كند. انگار نمي‌تواند در يك جهان، در يك فضا آرام بماند و ادامه بدهد. پرش... پرش. استادِ ديوانه كردنِ آدم‌هاست!
محضِ نمونه اين را ببينيد:

مشاجره از نوعِ اسكارلاتي
وقتي زن هفت‌تيرِ خالي را تحويلِ پليس مي‌داد گفت: «زندگي كردن توي آپارتمانِ تك‌‌خوابه در سن‌هوزه با مردي كه داره ويولون زدن ياد مي‌گيره خيلي سخته.»

اين كه اين بابا، اسكارلات يك آهنگ‌سازِ ايتالياييه اصلا مهم نيست. مهم اينه كه كدوم احمقي ممكنه وقتي داره هفت‌تيرشو به پليس تحويل مي‌ده راجع به آپارتمانِ خودش بگه «آپارتمان تك‌خوابه در سن‌هوزه»؟ مگه اون پليسِ حرومزاده الآن تويِ خونه نيست و خودش نمي‌بينه كه اين‌جا يك آپارتمانِ تك‌خوابه‌است تويِ سن‌هوزه و نه مثلاً يك آپارتمانِ سه‌خوابه تويِ مانهاتان؟ و چرا نويسنده بايد اطلاعاتي رو كه -از قضا ظاهرا ربطي هم به ماجرا ندارن- مي‌خواد به خواننده بده، باز به بي‌ربط‌ترين شكلِ ممكن تويِ دهنِ يكي از شخصيت‌‌ها -و اين‌جا تنها شخصيتِ داستان- بذاره؟ چه لزومي داشت اين جزئيات گفته بشه؟ و چه لزومي داشت تويِ يك ديالوگ باشه؟ و چه لزومي داشت اون ديالوگه بي‌ربط و احمقانه باشه؟
مسلماً بروتيگن با اين كار نه قصد داشته مانيفستِ جنبش‌ِ «بيت»‌ها را تدوين كنه نه به دعواهايِ بي‌پايانِ ساخت‌گراها و پسا ساخت‌گراها بخنده و نه كارِ بديع و نبوغ‌آميزي در زمينه‌ي داستان كرده باشه.

از من بشنويد! بروتيگن فقط مي‌خواسته كمي دلقك بازي در بياره! همين!


پ.ن. ناگفته نماند كه «ناطور دشت» را با ترجمه‌ي «احمد كريمي» خواندم و شايد بد بودنِ ترجمه هم در احساسم نسبت به اين كتاب بي‌تاثير نبوده. اما به هر حال شك ندارم كه اين نقصِ ترجمه در كليتِ ماجرا تاثيرِ چنداني نداشته. كما اين‌كه ظاهراً آن ترجمه‌ي «ناتور دشت» بر خلافِ اين‌يكي، كلي بخش‌هايِ سانسور شده دارد.
پ.ن.2 خودمانيم‌ها! يك كتابِ خوب كه مي‌خوانم تا مدت‌ها روح و روانم شاد مي‌شود!
باشد يك‌بار از اولين مواجهه‌‌هايم با بروتيگن بنويسم.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  سالِ بد/ سالِ باد/ سالِ اشك ... سالِ كشك! ۳/۳۱/۱۳۸۶

مي‌داني؟ كنارِ هم چيدنِ واقعيت‌هايِ زندگي، هر چند وقت يك بار سخت لازم است. خصوصا برايِ چون مني، آدمِ رويايي و جو گير.
هر چندوقت يك بار لازم است خرِ خودم را بچسبم و بپرسم: «خوب! چه گهي قراره بخوري؟ واسه چي زنده‌اي؟»
كار؟ عرضه‌شو داري خنگِ تنبل؟ تو عمرت هزار تومن در آوردي؟ اصلا چه كاري ازت بر مي‌آد؟ چي بلدي؟
مسلما حالا ديگر نمي‌توانم به درس خواندنم اميدي داشته باشم. از حالا بايد 4 ساله تمامش كنم، بي‌ مشروطي! تا الآن تقريبا هيچ واحدِ مهمي پاس نكرده‌ام، يعني از اين ترم -اگر به كميسيون ارجاع نشوم- بايد مثلِ يك دانش‌جويِ ايده‌آل واحد پاس كنم. يك تحولِ آني! نكنه انتظار داري با ,missed بازي مثلا معدل بيارم، apply هم بكنم؟! اوووووو...ووووووف! مثلِ هر ترم! «اين ترم ديگه مثلِ قبليا نيس!!» ديگه حتا تصورِ فكر كردن به اين تحول هم حالمو به هم مي‌زنه! حوصله‌ي خنديدن هم ندارم.
يك آدمِ يك لا قبايِ بي‌عرضه‌ي خنگ... آره! درسته! پيداش كردم: خنگ! كودن!
عاليه! همه‌ي مشكلاتم واسه‌ي همينان! هميشه فكر مي‌كردم با همين حجمِ درس خوندن، خيلي از دور و بري‌‌ها درس‌شون خيلي بهتر از من‌ئه! اين كه سرِ كلاس‌‌ها هيچي نمي‌فهمم! اين‌كه از حرف‌هايِ آدم‌‌ها هيچي نمي‌فهمم! اين‌كه حد و مرزِ خودمو نمي‌فهمم و تويِ روابط‌ام گند مي‌زنم! اين‌كه نمي‌فهمم طرف داره چي بهم مي‌گه و نمي‌تونم درست جواب بدم! اين كه يكي كه چيزي بارم مي‌كنه تا بيام جوابشو بدم، دير شده و عقده مي‌شه! اين‌كه نمي فهمم دارم طرفمو عصبي مي‌كنم، خسته مي‌كنم، آزار مي‌دم، نگران مي‌كنم... خوب آدما چه‌‌قدر مي‌خوان يك آدمِ خنگ مثلِ منو تحمل كنن؟ حتا حرف زدن و راه رفتن‌ام هم پر از مكث و كش‌داره! مهوع!
چي‌كار مي‌خوام بكنم تابستونو؟ هممم... سوالِ خوبيه! اگه بخوام درست جواب بدم، بايد بگم دقيقا هيچي! يا به قولِ خودمون مي‌زنمش به كيرِ خر! نه كار، نه درس، نه... چي دارم ديگه؟!
و بعدش... و بعدترش؟
خانواده؟
خانواده؟!
هه! دلم براشون مي‌سوزه! دوسشون دارم و حالم ازشون به هم مي‌خوره! طفلكايِ ابلهِ ساده. امشب رفته بوديم شهرِ بازي. ابتذالِ محض! چه‌قدر دلم برايِ مادرم سوخت! زنِ بي‌چاره!
مادر، مادر، مادرم! عزيزم! عشقم! باور كن اين‌قدر كه به همه چي غر مي‌زنم به خاطرِ حماقتِ خودمه! تو نبايد خجالت بكشي كه وقتي اين‌قدر با ذوق و شوق از چيزي حرف مي‌زني كه برات جالبه يا دوسش داري، من فقط نگاهِ عاقل اندر سفيه مي‌كنم و پوزخند مي‌زنم! به خدا من خرم! من احمقم! مادر! مادر! تو خوبي!
منِ خر نمي‌فهمم كه برايِ تو چيزي باقي نمونده كه جايِ تاسف داشته باشه! تو مردي! تموم شدي! پايِ شوهرت! پايِ بچه‌هات! و دغدغه‌هايِ مبتذلِ‌شون! مادرم، مادرِ خوبم! چرا از زندگي‌ات خجالت مي‌كشي؟ مگه خودت انتخابش نكردي؟ مگه دوسش نداري؟ مگه همينو نمي‌خواي؟ چرا وقتي من بي‌حوصله‌ام، تو غصه‌ات مي‌گيره؟ احساسِ شرم و حقارت مي‌كني؟ لعنتي! چرا تو سرتو مي‌ندازي پايين؟
منِ خرِ احمقِ كثافتِ لجن‌ام كه همه‌ي وجودم تظاهر و ادعا ست. چيزهايي كه ندارم. چيزهايي كه نيستم!
ميام مثلِ احمقا واسه‌ات از ابتذال حرف مي‌زنم و اين‌كه زنده‌گي‌ات چه‌قدر روزمره‌است و تو خجالت مي‌كشي... آشغال! يه دفه برگرد بپرس زندگيِ خودت چي؟ تو چي داري؟ تو چه گهي مي‌خوري؟ فرقِ تو چيه با من؟ چي‌ مي‌گيري از زندگي‌ات؟ ... هيچي مادر! به‌ خدايي كه اين‌قدر مي‌پرستيش هيچي!
تو خوبي مادر! شازده تخمي شده...
آينه‌ي آينده‌ي خودمو تويِ يكي مثلِ مهدي مي‌بينم. يا بابام... نه! زياده! همون مهدي! يه كثافتِ زالو! يه حيوونِ واقعي!
چند سالي تهران لاسمو مي‌زنم و سرم كه خورد به سنگ، مثلِ سگ مي‌رم سربازي و بر مي‌گردم خونه! يه كارِ دمِ دستي، يه زنِ دمِ دستي، يه زندگيِ دمِ دستي... مگه زندگيِ بقيه چي داره؟ مگه بقيه چي‌كار مي‌كنن؟ چي فكر مي‌كني؟ فكر مي‌كني مثلا بقيه زندگي‌شون پر از عشق و هيجان و آرامش و معنويت و احساسات و زيبايي و كشف و خلق‌ئه؟ هه! يعني فلان هنرمند يا فيلسوف يا نويسنده يا هر خري، اصلا اونايي كه معروف نيستن ولي كسايي كه مي‌شناسنشون بهشون حسودي مي‌كنن، راست نمي‌كنن با زن‌ِ همسايه بخوابن؟ حرفايِ خاله زنكيِ احمقانه نمي‌زنن؟ تويِ جر و بحث‌هايِ پيچيده و باشكوه‌شون مدام عقده‌هاشونو سرِ هم خالي نمي‌كنن -گيرم با ظاهري محترمانه‌تر از دعواهايِ ميدون گمرك-؟
چيِ زندگيِ روزمره‌ي مامان و بابايِ ساده‌ و از همه‌جا بي‌خبرِ من، كمتر از زندگيِ سارتر و سيمون دوبواره؟ گيرم كمي هيجان و شهرت. يا اشرافيت... چه اهميتي داره؟

به كاستِ «سفر به ديگر سو»ي تويِ ماشينِ بابا فكر مي‌كنم. حالا ديگه بعدِ سه سال تبديل شده به نويزِ ريتميك! اين‌قدر كه تويِ آفتاب مونده و تو ضبط گير كرده و عقب و جلو رفته!
روزي كه بابا ماشينو خريد رفتيم بازار و من اينو از يه كاست فروشي خريدم. مي‌دونستم بابا سنتي دوس داره، اونم «معنا گرا»!!!
باورم نمي‌شه سه سالِ تمام اينا با سماجتي باور نكردني هر وقت تو ماشين نشستن همين نوارو گوش دادن. حتا بدونِ اين كه بفهمن حالا ديگه تبديل شده به پارازيتِ خالص!
اين نوار سه ساله از تويِ ضبط بيرون نيومده... همه‌ي مشهد رفتن‌‌ها و شمال رفتن‌‌ها و كاشان و اصفهان و تهران و...
به چيِ اين خونواده مي‌شه دل خوش كرد؟
از چيِ اين بندگانِ خدا مي‌شه شاكي بود؟ چه گناهي كردن؟ چه كوتاهي‌اي؟

منم و سيگار و يك زندگيِ تباه شده.
با يك عشقِ نصفه نيمه و هميشه مردد.
دوست‌‌هايِ فراموش شده.
خانواده‌ي مرده!


پ.ن. چه‌قدر خوش‌حال مي‌شوم اين زلزله‌ي كذايي بيايد و لاجرعه ريقِ رحمت را سر بكشم!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  Lose your self ۳/۲۷/۱۳۸۶

دو تا اختصاصیِ ترمِ قبل از اخراج‌تو می‌افتی.
تو یه روز!
دو شب نخوابیدی.
تو سه روز!
از خواب‌گاه اخراج می‌شی.
فرداش.
با «اون» حرف می‌زنی.
دیروزش.
داری از دانشگا اخراج می‌شی و از خواب‌گا اخراج می‌شی و دیگه خسته شدی از این حرف زدنایِ بی‌فایده‌ی بی‌سر و ته!
خوب بذار بکوبه! به درک!
بر می‌گرده می‌گه: خوبه که هردومون کار داریم و می‌تونیم همو نبینیم!
من فقط نگاش می‌کنم... آره! خوبه! خیلی!... هرچی تو بگی!
صورتم از الکی لب‌خند زدن درد می‌گیره.
گردن‌ام از الکی تایید کردن.
می‌خواستم بذارم برایِ بعد از امتحانا.
اما حالا که فکرشو می‌کنم، می‌بینم حق با توئه. باید بذارم برایِ هیچ‌وقت. هیج‌وقت.
هوا گرمه!
قبضِ موبایل‌ام نیومده.
فردا پس‌فردا اونم قطع می‌شه.
نمی‌دونم جریمه‌ی خواب‌گا رو از کجام بیارم.
نمی‌دونم تحقیقِ فلسفه‌رو چی‌کارش کنم.
باز همه‌چیو زدم به تخمم. اصلن بر می‌گردم خونه. چی می‌خواد بشه؟ یعنی بدتر از الانمه؟ نمی‌کشنم که!
سرِ امتحان فیزیک داشتم جدی فک می‌کردم که برم دمبالِ تغییرِ رشته.
الانِ حوصله‌ی اونم ندارم. ان‌قد واقع بین هستم که بفهمم که نمی‌تونم.
گرمه، می‌رم حمام. لخت می‌شم. می‌رم زیرِ دوش. آب نمی‌آد.
می‌رم حمامِ کناری، لباسامو در می‌آرم. می‌رم زیرِ دوش. شیر باز نمی‌شه.
می‌رم حمومِ کناری. شیرش کنده شده.
کناری. دوشش.
همه‌ی تنم بویِ گهِ عرق می‌ده. بر می‌گردم اتاق.
آینه‌ی تارکوفسکی رو می‌خونم.
من چه خوش‌بختم!
می‌خندم.
آروم رو تختم می‌شینم و مثلِ احمقا می‌خندم.
هه!
هه هه ه ههه ه ههه ه هه هههه ه ههههه هه ه هه ه ههههه هههه ه ههههه ه هه ه ههه هه هه ه ه ه ه هه هههه ههه هه هه

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  141 ۳/۲۶/۱۳۸۶

وقت تمام شد!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  ابرِ مستِ اسكاتلندي ۳/۱۶/۱۳۸۶

ديگر برايِ ننوشتن بهانه‌اي ندارم.
اينترنت هست.
Word هست.
نيم‌فاصله هست.
وقت دارم... نه زياد! تا تو از سگ‌پز برگردي. بد اخلاق!
Toi Jamais ات را گوش مي‌كنم. وب‌لاگت را مي‌خوانم. دوستت دارم. از دستت عصباني مي‌شوم. مي‌خواهم بزنمت. نااميد مي‌شوم.
My baby shoot me down
درد... مازوخيسم... افراط
بي‌حوصلگي... حماقت... عجله... فكرهايِ آزاردهنده
جز تو به چيزي نمي‌توانم فكر كنم.
خوب نيست!
سعي مي‌كنم...
خوب هوا تقريبا گرم و آفتابي است. آن دور سايه‌ي چندتا ابر رويِ خانه‌ها افتاده. كوه‌ها ديده مي‌شوند. دي‌شب باران مي‌آمد. با رعد و برق. و امتحان و شب بيدار بودن‌ها. كيوان گفت دوستم دارد ولي مي‌داند كه موجودِ بي‌استعدادي هستم. من هم گفتم مادرجنده!
امتحانم بهتر از آن ‌چيزي بود كه بتوانم تصور كنم. ناهار يكي از اين ژامبون‌هايِ تخميِ بوفه را خورده‌ام.
به روزهايِ بارانيِ اروپايِ غربي فكر مي‌كنم و روزي كه رهايم مي‌كني.
ما به دنيا نمي‌آييم، مردن را آغاز مي‌كنيم.
عاشق شدنمان چي؟
شعر مي‌خوانم و درس مي‌خوانم و الكل مي‌خورم و سيگار مي‌كشم و كس‌شر مي‌گويم و مي‌خندم و شادم و شادم.
بايد كلي باه‌ات حرف بزنم. كلي دعوا. روزهاست تويِ دلم مانده. ولي دست به‌ات نمي‌زنم. تا حرف‌هام را نگويم، دست به‌ات نمي‌زنم. بد اخلاق!
از من مي‌پرسه: «آخرش چيه؟»
مي‌گم: «مثلِ آخرِ همه‌چيز. هيچي!»
...اسيرِ روياها مي‌شم
به دل مي‌گم خاموش بمونه

...
دارم فكر مي‌كنم چه‌طور مي‌شود پول‌دار شد. خيلي پول‌دار!
احسان گفت ساده‌ است.
ايمان خنديد.
آريو گفت تو نابغه‌اي پسر... حالم از كيوان به هم مي‌خورد.
من مي‌خواهم پول‌دار شوم و هر روز خاويار بخورم.
با خامه.
و خوب... به تو هم مي‌دهم اگر بخواهي... فقط كمي!
عزيزم
خوبم
عشقم!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه