| A true story | ۴/۰۴/۱۳۸۴ | |
|
دو روزِ پيش، حواليِ بعد از ظهر كه به خانه باز ميگشتم، دوباره پسربچه را ديدم. پسربچهاي كه هروقت از آنجا رد ميشدم، كنارِ ترازويِ كوچكاش نشسته بود -جلويِ درِ پشتيِ هتل- و دفتر و كتابِ فارسيِ دومِ دبستان را جلوياش گذاشته بود و مدادِ سياه به يك دست و مدادِ گلي به دستِ ديگر، مشقهاياش را مينوشت. همانكه هميشه آرزو ميكردم كه ايكاش دوربين داشتم و از او عكس ميگرفتم؛ كه چهطور كنارِ ترازويِ كوچك، مشقهايِ شباش را مينويسد و هرچند دقيقه يكبار سرش را بلند ميكند و مردم را دعوت ميكند كه خودشان را وزن كنند: «فقط 25 تومن!» امروز اما، دفتر و كتابي جلوياش نبود. داشتم از ميانِ شلوغيِ پيادهرو رد ميشدم كه صدايي شنيدم؛ صدايي كودكانه كه با شيطنتِ خاصي ميگفت: «احمدينژاد... فقط احمدينژاد... رايِ ما...» سر كه برگرداندم، ديدم همان است. عكسِ كوچكي در دست گرفتهبود و با خنده و شيطنت مدام همين را تكرار ميكرد. پ.ن.1 حالا كه اينها را مينويسم، نتايجِ اوليهي شمارشِ آرا مشخص شده. ظاهراً همان احمدينژاد رئيس جمهور شده. پ.ن.2 حالا دارم عميقاً به اين حرف ايمان ميآورم كه: «دموكراسي هميشه به نفعِ دموكراتها عمل نميكند.» پ.ن.3 حالا ديگر مطمئن شدهام كه همانطور كه بسياري از اينان ميگويند، روشنفكران و فرهيختهگانِ جامعهي ايران خيلي از مردم دور شدهاند. آن از دورِ اول كه همه به «معين» راي دادند و مردم نه، و اين هم از دورِ دوم كه هيچكدام به احمدينژاد راي ندادند و مردم دادند. اما نتيجهي اين دور افتادهگي هم به ضررِ مردم است و هم به ضررِ نخبهگان. نمونهاش همين انتخابات. پ.ن.4 حالا از فكرِ اينكه چه بر سرمان خواهد آمد، لرزه بر اندامام ميافتد. پ.ن.5 حالا بيشتر دلم برايِ پسربچهي «ترازوچي» ميسوزد؛ بيشتر و عميقتر. پ.ن.6 حالا ست كه «بامداد» ميگويد: سالِ بد سالِ باد سالِ اشك سالِ شك. سالِ روزهايِ دراز و استقامتهايِ كم سالي كه غرور گدايي كرد... پ.ن.7 حالا ديگر «ميرزا نصيرِ اصفهاني»ست كه ميسرايد: فلك را جور بياندازه گشتست........ جهان را رسم و آيين تازه گشتست هزار امروز همآوازِ زاغ است........ گل از بيرونقيها خارِ باغ است اما غمِ ديرينه گر در سينه داري........ چه غم گر بادهي ديرينه داري دوچيز انده برند از خاطرِ تنگ........ نيِ خوش نغمه و مرغِ خوشآهنگ پ.ن.8 باز به قولِ «بامداد»: چه بگويم؟ سخني نيست. توضيح: فقط ميخواستم شمارهي پانوشتها را به 8 برسانم. همين.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
رباعي: شعرِ بيگاه | ۳/۳۰/۱۳۸۴ |
|
حافظ به سخن گشود لب در برِ يار:
«ما را زِ منعِ عقل مترسان و مي بيار» افسوس بر اين عمرِ به سر برده كه ما را نه بهرهاي از عقل و شراب است و نه ياري در كار
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
سالها باش و بدين عيش بناز* | ۳/۲۹/۱۳۸۴ |
|
تمام شد.
نميدانم ايراد از معين بود، يا ما مردم؛ شايد هم از هر دو. اما نه... فكر ميكنم ايراد از معين بود. از معين كه بلد نبود خودش را فقير نشان دهد. ايراد از معين بود كه زياد عادت نداشت، همهچيز را جار بزند؛ اين كه سالها وزير بوده و الان زندهگيِ سادهاي دارد. اين كه ميتوانسته برجها بسازد و نخواسته... آري ايراد از معين بود كه به فقر و سادهگي تفاخر نميكرد؛ كه دغدغهاش احقاقِ حقوقِ مردم بود، نه نصف كردنِ حقوقِ وزيران. اين دومين نوشتهي اجتماعيِ اينجاست. بارِ پيش هم گفتم كه نميخواهم بيش از اين، در «بركههايِ آينه» در مورد مسائلِ روزمره بنويسم. اما اينبار، انگار چاره نيست. تنها ميخواهم خواهش كنم كه همه، باز در انتخابات شركت كنيم. هرچند هرگز از «هاشمي» خوشام نيامده، اما تنها راهِ جلوگيري از انتخاب شدنِ آن ديگري، راي دادن به اوست. راستي! برايِ اينكه هنگامِ نوشتنِ نامِ «هاشمي» در برگهي راي، احساسِ وجداندرد نداشتهباشيد، ميتوانيد به خود چنين بگوييد: «در حقيقت من ميخواهم آن ديگري انتخاب نشود... راي نياورد». كمي آرامِتان خواهد كرد. ![]() پ.ن.1 نميدانم ناماش چيست، اما نظريهاي هست كه ميگويد «دموكراسي» تنها زماني ارزشمند و نتيجهبخش است -يا به عبارتي، بهتر از ديكتاتوري است- كه با جامعهي فرهيختهاي مواجه باشيم. جامعهاي كه شعورِ سياسيِ مردمِ آن در سطحِ قابلِ قبولي باشد؛ تا رجوع به نظرِ آنها به نتيجهاي فاجعهبار نينجامد. چرا كه در غيرِ اينصورت ديگر اساساً «دموكراسي» معنايِ خود را از دست ميدهد؛ زيرا در جامعهاي نافرهيخته و عقبمانده، به سادهگي ميتوان عقايدِ عدهاي را -بهخصوص با كمكِ ابزارِ قدرتمندِ رسانه، خاصه آنكه انحصاري هم باشد- به اكثريتِ جامعه، قبولاند. و نتيجه ميشود، همان ديكتاتوري. و من فكر ميكنم رسيدن به اين سطح از شعورِ سياسي، تنها در جامعهاي ميسر است كه از نظامِ آزادِ اطلاع رساني برخوردار باشد؛ تا مردم بتوانند بدانند هر آنچه را كه ميخواهند، و يا لازم است بدانند. با اين اوصاف، نتيجهي اين انتخابات شايد زياد هم عجيب و غيرِ منتظره نباشد. پ.ن.2 اين شعرِ بامداد را با خودم زمزمه ميكنم -با صدايِ فرهاد البته: جماعت من ديگه حوصله ندارم/ به خوب اميد و از بد گله ندارم/ گرچه از ديگرون فاصله ندارم/ كاري با كارِ اين قافله ندارم... ٭ مصرعي از دكتر پرويز ناتلِ خانلري.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
... اگرچه با استخوانِ خويش | ۳/۲۴/۱۳۸۴ |
![]()
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||