بهشت و نان ِ گرم ۱۲/۰۸/۱۳۸۲

شب، بوي نان ِ گرم از راهروي خانه، بچه ها را به دم ِ در کشاند. پدر با لبخندي که تمام ِ صورت اش را پوشانده بود، در آستانه ي در ايستاده بود. دستش را عمود به بدنش نگاه داشته بود و روي آن، با دقت، دو نان ِ تازه ي گرم گذاشته بود. بچه ها جيغ زنان به طرف ِ پدر دويدند و رانش را در آغوش کشيدند- آخر هنوز قدشان به کمر ِ بابا نمي رسيد-. و پدر، با احتياط، به طرف ِ پله ها راه افتاد. آن شب بچه ها سير خوابيدند، و پدر با لذتي که تمام ِ صورت اش را پوشانده بود، تا نيمه هاي شب براي مادر تعريف مي کرد که چه گونه مسيرش را عوض کرده بود تا مبادا آشنايي را در کوچه ببيند که مجبور شود به او نان تعارف کند.
فرداشب، پدر، کوفته و افسرده به خانه آمد. و تا نيمه هاي شب، با زهرخندي که تمام ِ صورت اش را پوشانده بود، با لحني قانع کننده، براي بچه ها و مادر توضيح داد که صدقه دادن چه قدر کار ِ خوبي است و در بهشت آن قدر نان هست که ارزشش را دارد يک شب گرسنه بخوابيم. آن شب تا صبح بچه ها خواب ِ بهشت و نان ِ گرم ديدند.
شب ِ بعد، پدر با يک نان ِ سرد، درهم شکسته، به خانه آمد. خودش غذا نخورد. و بچه ها، نيمه سير، در خواب هيچ نديدند. آن شب پدر تا نيمه هاي شب، با اندوهي که تمام ِ صورت اش را پوشانده بود، براي مادر توضيح داد که گاهي اوقات بد نيست انسان کمک ِ ديگران را قبول کند براي گذران ِ زندگي.
شب ِ بعد، پدر به خانه نيامد. مادر از تلفن ِ همسايه باخبر شده بود که پدر نمي آيد. آن شب مادر تا نيمه هاي شب، با دل تنگي اي که تمام ِ صورتش را پوشانده بود، براي بچه ها توضيح مي داد که پدر فقط مي خواسته نان ها را امانت بگيرد ولي حتمن نان ها را روزي به نانوا پس مي داده. آن شب بچه ها تاصبح خواب ِ پدر را ديدند.

شب ِ بعد، مادر با دو نان ِ گرم که با دقت روي دستش گذاشته بود، وبا کبودي کوچکي کنار ِ چشم اش، و با لبخندي که تمام ِ صورتش را پوشانده بود، در آستانه ي در ايستاده بود، و بچه ها که ديگر قدشان به کمر ِ مامان مي رسيد، او را دوره کردند. آن شب مادر، با شرمي که تمام ِ صورت اش را پوشانده بود، براي بچه ها توضيح داد که ممکن است نتواند شب ها را پيش ِ آن ها بخوابد اما در عوض، آن ها هر شب نان ِ گرم دارند. آن شب بچه ها تا صبح خواب ِ بهشت و نان ِ گرم ديدند.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  بلند بلند فکر کردن [1] ۱۲/۰۵/۱۳۸۲

هر کدام از ما آدم ها براي خود دنيايي به خصوص داريم. دنيايي که فقط مال ِ خودمان است و هيچ کس، مطلقن هيچ کس را به آن راه نمي دهيم. در اين دنياي شخصي افکار و عقايدمان، روياها و آرزوهايمان، و تمام ِ چيزهايي که مي خواهيم و دوست داريم باشند، هستند.
گاهي آن قدر اين دنيا را خصوصي و شخصي مي کنيم که شايد کمي خودخواهانه يا انحصار طلبانه به نظر برسد: با هيچ کس راجع به آن حرف نمي زنيم، به هر نحوي وجود ِ آن را در حضور ِ ديگران انکار مي کنيم و بدتر از آن اگر کسي را در حالي که با خود حرف مي زند و يا فارغ از ديگران در دنياي خودش سير مي کند، غافلگير کنيم طوري او را سرزنش مي کنيم که انگار گناهي بزرگ مرتکب شده. کساني را که معمولن بي توجه به اطراف ِ خويش با خود حرف مي زنند يا مي خندند را «ديوانه» خطاب مي کنيم. و سعي مي کنيم به هر نحو خود را آدمي «Normal» - يعني کسي که در هر شرايطي رفتارش خوش آيند ِ ديگران است - نشان دهيم. چرا؟
من فکر مي کنم اين قضيه به ترس ِ دائمي بشر از ديگر انسان ها مربوط مي شود. هرکس دنياي خودش را آن طور که هست، چنان دوست دارد که نمي خواهد/ که نمي گذارد ديگري به آن راه يابد و آن را مطابق ِ ميل ِ خود شکل دهد. و اين يعني اين که هرکس، در بهترين لحظات هم نمي تواند و نمي خواهد که ديگران خصوصي ترين بخش ِ وجودش - که هويتش را تشکيل مي دهد- را بيابند و آن را به دلخواه ِ خود مسخ کنند.
اين ميل ِ به ثبات ِ هويت و شخصيت شايد از همان ميل به جاودانه گي که در ناخودآگاه ِ همه ي ما هست، سرچشمه مي گيرد. چرا که هرکس وجود ِ خود را در تفاوت داشتن با ديگران، در يکتا بودن مي بيند و اگر ديگران اين هويت و «خود» ِ او را استحاله دهند، ديگر تفاوتي و منيتي در مقابل ِ ديگران باقي نمي ماند و در حقيقت شخص در آن ها فنا مي شود.
اما در مورد ِ عشق قضيه کاملن برعکس است. عشق يعني فنا، فناي در معشوق؛ پس تا وقتي «خود»ي وجود داشته باشد، عشق معنا ندارد. عاشق، نه تنها دنياي خود را از معشوقش پنهان نمي کند، بلکه حتا اگر هم شده به زور او را به جهان ِ آرماني و دروني خويش مي برد و همه چيز را مطابق ِ خواست او تغيير مي دهد. آن وقت است که ديگر شخصيت و هويتي جداي از معشوقش ندارد و آن وقت است که عشق تجلي پيدا مي کند. و شايد رازي که در تعاليم ِ اديان- اسلام، بودائيسم، مسيحيت- راجع به تظاهر نکردن در برابر ِ خدا مطرح مي شود نيز همين باشد که اولين گام ِ عرفان را تجلي خدا در وجود ِ خويش مي دانند.
و تازه اين جاست که انسان به حقارت ِ خويش در درک ِ عشق پي مي برد: وقتي که عاشق، معشوق اش را به دنياي خويش مي آورد و آن را زير و رو مي کند و از نو براي معشوقش مي سازد و هويت و وجود ِ خويش را در او خلاصه مي کند، ديگر عاشقي وجود ندارد؛ هرچه هست معشوق است و بس - ويا حداکثر جسمي که روح ِ معشوق در آن جاري است-. پس ديگر چه سخني است از عشق و معشوق که معشوقي هم وجود ندارد چرا که معشوق يعني کسي که مورد ِ «عشق» واقع شده باشد، اما وقتي عاشقي وجود ندارد، پس معشوقي هم در کار نيست و عشق هم فقط يک اشتباه است.

هرچه گويم عشق را شرح و بيان/ چون به عشق آيم خجل گردم از آن


ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  بدون ِ مقدمه ۱۱/۲۷/۱۳۸۲

مي خواستم از «من» بگويم. از چيزهايي که بهشان فکر مي کنم. از چيزهايي که بهشان ايمان دارم و از چيزهايي که بهشان ايمان ندارم... . از نوشتن بگويم. از آن حس ِ متعالي، اثيري و ديرياب که هنگام ِ نوشتن وجودم را به خروش در مي آورد، روحم را به غليان در مي آورد و خودم را- شايد- به حيرت وا مي دارد.
مي خواستم از داستان هايم بگويم. از نوشته هاي ادبي ام، از شعرواره هايي که گاه و بي گاه- ناخوانده- به «من» مي آيند، عنان ِ فکر و تن و قلم ام را به دست مي گيرند و از زبان و دست و دلم جاري مي شوند.
مي خواستم از خيلي چيزها بگويم، از خيلي چيزها. مي خواستم مقدمه اي بنويسم که با خواندن آن خودم را، اين صفحه را عريان کرده باشم، نشان داده باشم. مي خواستم اولين متني که در اين صفحه نوشته مي شود به هرکس بفهماند که اين صفحه چيست، چه قرار است باشد و چه خواهد شد.
اما نمي توانم «من» را معرفي کنم؛ چرا که نمي شناسم اش. نمي توانم اين صفحه را معرفي کنم؛ چرا که نمي شناسم اش، نمي دانم چه خواهم نوشت و چه خواهد شد. حتا نمي توانم بگويم چگونه خواهم نوشت: قصه، شعر، نوشته هاي ادبي، يادداشت هاي شخصي، چيزهايي که بهشان فکر مي کنم يا ... . شايد همه ي اين ها را بنويسم، شايد هم... چه مي دانم.

در هر صورت مي خواستم برای این اولین نوشته ي «برکه های ِ آینه» مقدمه اي بنويسم، که نشد. شايد هم لازم نبود. به هر حال فعلن همين ها را به جاي مقدمه قبول کنيد تا بعد. اگر توانستم سعي مي کنم هفت اي يک يا دو بار بنويسم. اما خيلي در بندش نيستم. از خواندن حاشيه هاي شما بر نوشته هايم خوشحال مي شوم: حتمن بنويسيد، حتا اگر نظرتان «نظري ندارم» باشد.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه