To someone ۱۰/۲۹/۱۳۸۴

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  «ها»ها ۱۰/۲۴/۱۳۸۴

از پيچِ كوچه پايين مي‌آيم. دستانم را «‌‌ها» مي‌كنم. برف تويِ كفش‌هايم رفته، پاهايم را اذيت مي‌كند. مي‌خواهم برفش را بيرون بريزم، نمي‌توانم. مي‌دانم در اين سرما در آوردنِ اين كفش‌هايِ تنگ چه درد و زحمتي دارد. تازه فايده‌اي هم ندارد. چند قدمِ ديگر دوباره پر از برف مي‌شوند.
دوباره دستانم را «‌‌ها» مي‌كنم. فايده‌اي ندارد. انگار بخارِ دهانم تا به دست‌هايم برسد سرد مي‌شود. دست‌هايِ يخ كرده‌ام را به هم مي‌مالم: سرمايِ مضاعف. بدتر مي‌شود. جيب هم كه ندارد اين بلوزِ كهنه. جيبِ جين‌ها هم كه فقط به‌دردِ گذاشتنِ پول‌خرد مي‌خورد. نمي‌دانم اين آمريكايي‌هايِ احمق چه‌طور به فكرشان نرسيد كه شايد يك روزي يك آدمي، يك جايي بخواهد دستش را تويِ جيبِ شلوارش بكند. شايد چون جين را اولين بار برايِ معدن‌چي‌‌هاي‌شان ساخته‌اند -يادم نيست كي بود كه تويِ مجله‌اي همچو چيزي خواندم- لابد با خودشان فكر كرده‌اند كه «معدن‌چي جماعت چه معني دارد دستش را تويِ جيبش بكند»، بعد جيب‌هايِ جين را اين‌قدر كوچك گرفتند كه تنها پولِ‌خرد توي‌اش جا شود.

٭٭٭

دوباره برمي‌گردم سمتِ بالايِ كوچه. بدجوري دلم مي‌خواهد بنشينم. همين گوشه‌‌ها، يك‌جايي پلاستيكي، مقوايي، مي‌انداختم و مي‌نشستم رويِ زمين. اما آخر مقوا از كجا بياورم؟ وسطِ اين‌همه برفي كه كنارِ كوچه لُكه شده يا لايِ گل و شلِ وسطِ كوچه؟ اما بهتر كه نمي‌توانم بنشينم؛ شايد خوابم بُرد. بعد هم يخ زدم. اين را هم فقط شنيده‌ام.
اما من كه عمراً تويِ هوايِ به اين سردي خوابم نمي‌بَرَد. هميشه‌ بايد جاي‌ام گرم باشد تا بخوابم. يعني از بچگي همين‌طور بودم. وسطِ تابستان هم يك ملافه‌اي چيزي بايد روي‌ام مي‌انداختم تا خوابم بِبَرد. البته برايِ بازي هم بود: همان‌طور كه خوابيده بودم، پاهاي‌ام را زيرش ستون مي‌كردم تا آن‌زير مثلاً چادري درست شود. مي‌شد شهر، خيابان، كلاس، اما بيشتر خانه بود. انگشت‌هايم هركدام يك آدمي مي‌شدند آن زير و به هم ور مي‌رفتند. يكي -همان چاقه- پدر مي‌شد كه همه‌اش داد مي‌زد و گشاد گشاد راه مي‌رفت. آن كوچولو هم مي‌شد من. مادر هم وسطي بود؛ لاغر و ديلاق. بعد آن‌وقت اين خانواده دو سه ساعت از سرو كولِ هم بالا مي‌رفتند و كُشتي مي‌گرفتند و در هم گره مي‌خوردند تا من خوابم بِبَرَد. از وقتي خبرِ مرگِ بابا را آوردند، ديگر مجبور شدم كار كنم. بعد شب‌‌ها ديگر آن‌قدر خسته بودم كه تا به خانه مي‌رسيدم مثلِ مرده‌‌ها مي‌افتادم. انگشت‌هايم هم زمخت و زخمي بودند. ديگر به‌دردِ بازي نمي‌خوردند.

٭٭٭

خدا كند زودتر برگردد. ديگر دارم يخ مي‌زنم. برف‌هايِ تويِ كفش‌هايم آب شده و هر قدم كه برمي‌دارم شلپ شلوپ مي‌كند. چندشم مي‌شود. نمي‌دانم اين‌‌ها چه‌طور مي‌توانند اين‌جا زنده‌گي كنند؟ با اين هوايِ سرد و شيبِ تندِ كوچه‌‌ها. آدم تا سرِ كوچه مي‌خواهد برود، پدرش در مي‌آيد. اما خوب... پياده كه نيستند، همه‌شان ماشين دارند. آن هم چه ماشين‌هايي... ولي باز هم فرقي نمي‌كند كه. آخر تا سرِ كوچه كه ديگر با ماشين نمي‌روند... اصلاً به‌درك.
هرچه به‌اش گفتم اين‌بالاها خطر دارد، گوش نكرد. خوب معلوم است اين پول‌دارها تويِ خانه‌هاشان دزدگير دارند، سراي‌دار دارند، سگ دارند. تازه هيچ‌كدام را هم نداشته باشند، پول‌هاي‌شان را همين‌جوري نمي‌گذارند تويِ دكور كه ما برويم برداريم؛ گاوصندوق هم كه هيچ‌كدام بلد نيستيم باز كنيم. اما او بود كه گير داده بود: «بايد بريم بالا؛ قيطريه‌اي، فرمانيه‌اي، پاسداران‌اي جايي». بعد هم به‌اش مي‌گويم كه خوب حالا فرض كن آمدند دنبال‌ِمان. تو اصلاً آن‌جا‌ها را بلدي كه بتوانيم خودمان را توي كوچه پس كوچه‌‌ها گم و گور كنيم؟ بعد مي‌خندد و مي‌گويد فرار كردن ندارد. عمراً هيچ‌كدام‌ِشان جرئت ندارند به ما نزديك شوند. اين پول‌دارها آن‌قدر ترسو و جان‌عزيزند كه هرچه بخواهيم خودشان دو دستي به‌مان مي‌دهند. بعد هم آن پوزخندِ اعصاب‌خرد كن‌اش را تحويل‌ام مي‌دهد كه: تو حدّت همين‌قدر است، جان به جان‌ات كنند آفتابه دزدي. هيچ‌وقت به هيچ‌جا نمي‌رسي... حالا انگار خودش چه تحفه‌اي است. از من بدبخت‌تر... بدبخت و معتاد. فقط دك و پزش بهتر است. لباس‌هايِ خوب مي‌پوشد و اين بالاها پلاس است. هوايي است. اما توي آن جيب‌هايِ گشادش جز دست‌هاي‌اش چيزِ ديگري پيدا نمي‌شود... اما خوب، خواستم جلوي‌اش كم نياورم. اما از همان اول هم مي‌دانستم چيزي گيرمان نمي‌آيد.هنوز برنگشته. دوساعتِ تمام است كه دارم تويِ اين كوچه‌ي لعنتي نگهباني مي‌دهم. پاهاي‌ام بي‌حس شده‌اند. هر قدمي كه برمي‌دارم، از صدايِ شلپ شلوپِ آب تويِ كفش‌هايم چندشم مي‌شود. ‌«ها»ي‌ام هم كه اصلاً گرم نيست. با خودم فكر مي‌كنم شايد تويِ خانه گير افتاده باشد. يا ... شايد هم از آن‌طرف فرار كرده باشد. در هر صورت نبايد بمانم. اگرنه گير مي‌افتم. آري بايد بروم. ولي قبل‌اش… بايد مقوايي، پلاستيكي چيزي پيدا كنم كه شب را باه‌اش سر كنم.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  ببار ای بارون! ببار ۱۰/۱۹/۱۳۸۴

بالاخره امروز بارید.
یک هفته‌ی تمام هوا ابری بود؛ دریغ از یک قطره باران.
همه‌اش به خودم می‌گفتم: «فردا می‌بارد.»، «این بار دیگر ردخور ندارد.»، «امروز نشد، اما فردا حتماً...» و دلم آب شد تا همین یک‌ذره باران امروز بارید.
همین دیگر! آن‌قدر دلم تنگ شده بود که امروز می‌خواستم این‌جا بنویسم: «اگه بارون بزنه... آخ! اگه بارون بزنه...» که خوب، خودش به زبانِ خوش بارید.
حالا به‌جایِ این، لینکِ داستانِ «بارانِ بی‌نماز» را این‌جا می‌گذارم. و ترانه‌ی «باز باران» که پارسال در همین وب‌لاگ منتشر کرده‌بودم.
اما قصد دارم پیش از هرچیز در بابِ این داستان، یعنی «بارانِ بی‌نماز» توضیحی بدهم: شاید خواندنِ این داستان برایِ کسانی که مرا از نزدیک می‌شناسند شگفت‌انگیز باشد. زان که آن را با منِ الان، به کلی بی‌ربط می‌یابند. این داستان را مردادِ هشتاد و سه نوشته‌‌ام، حدودِ یک سال و نیمِ پیش. زمانی که به عرفان و اشراق علاقه‌ داشتم. ارادتِ وصف‌ناشدنی به بزرگانی بی‌ربط. ملغمه‌ای از مولانا و ابوسعید تا عین‌القضاة و منصورِ حلاج، تا اکهارت و بودا و زرتشت و محمد. سر در گریبان به تامل و تدبر در کائنات مشغول بودم و کند و کاو در خودم. و به خیالِ خودم «مشتعلِ عشقِ» معشوق بودم. معشوقی ازلی. مراد. و به قولی «عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن» سوزیده بودم و «کتاب در گروِ شراب» داشتم.
این داستان برآیندی است از آن‌چه آن‌موقع بدان دست‌یافته بودم. به آن باور داشتم. بیانی دیگر است –به قدرِ فهمِ خودم- از غزلِ شورانگیزِ شمس، و خاصه این بیت:

گفتم: آنی! بگفت: آی! خموش، در زبان نامده‌است آن‌که من‌ام
گفتم: اندر زبان چو درنامد، اینت گویایِ بی‌زبان که من‌ام

و به سببِ همین ارادت بود که، زبان و طرزِ بیان‌ام به ایشان نزدیک بود. برایِ دوره‌ای بیشترِ داستان‌هایم را با چنین نثرِ فخیم و دشواری می‌نوشتم. و خوب نتیجه‌ی چنین تلاشی از جانبِ نویسنده‌ی کم مایه‌ای چو من، بهتر از این هم نمی‌شود قاعدتاً، دیگر. ;)
اما مسئله‌ی جالبی که در موردِ این داستان برایِ من پیش و آن را برایِ من از دیگر نوشته‌هایِ آن زمان‌ام متمایز ساخت، اتفاقاتی بود که بعد از نگاشتنِ آن رخ داد. بعد از نوشتنِ این داستان آن را، طبقِ عادتِ مالوف، در این وب‌لاگ منتشر کردم. به یکی دو نفر هم جداگانه دادم بخوانند –از جمله هامونِ عزیزم- و خوب بازخوردها فوق‌العاده دل‌گرم کننده بود. این شد که تصمیم گرفتم آن را منتشر کنم. گزینه‌ی اول مجله‌ی الکترونیکِ «کاپوچینو» بود، که شماره‌ی 110 اش منتشر شده‌بود. مسئولِ سرویسِ ادبی‌اش –که الان نام‌اش را به خاطر ندارم- کلی استقبال کرد و گفت که در شماره‌ی 112 منتشر خواهد شد. بعد از یکی دو روز دوباره با من تماس گرفت که: نه! آن‌قدر فوق‌العاده است که در همین شماره‌ی 111 منتشر خواهد شد، فقط آن را از این وب‌لاگ بردارید تا داستان، موقعِ انتشار، «دستِ اول» باشد. من هم با کمالِ میل –و صد البته مسرت و خوش‌وقتی!- همین کار را کردم و به انتظارِ شماره‌ی بعد نشستم. گذشت و گذشت تا یکی دو ماهِ بعد که گفت: به خاطرِ مشکلاتی «کاپوچینو» تعطیل شده و عذر خواهی و از این حرف‌ها. خوب! ناامید نشدم. بعد برایِ مجله‌ی اینترنتیِ «شاتوت» فرستادم؛ آن هم دو روزه به محاق رفت. مجله‌ی اینترنتیِ «سیمرغ» هم –که قرار بود در شماره‌ی اول، ویژه‌نامه‌ی عیدِ نوروز آن را منتشر کند- هرگز منتشر نشد. چند ماه بعد برایِ «کارنامه» فرستادم‌اش، آن هم توقیف شد. «کلاغ» هم -خوش‌بختانه- زیرِ بار نرفت. «قابیل» هم بر همین نسق: همین اوائلِ تابستانِ امسال بود که با ناامیدی –و صرفاً از رویِ کنجکاوی- آن را برای «قابیل» فرستادم، که آن هم -برایِ مدتی- دیگر منتشر نشد.
خلاصه همان دو-سه ماهِ اول –بعد از توقفِ «کاپوچینو» و «شاتوت»- به کلی حیرت‌زده شده بودم. آن‌موقع همه‌چیز را از دری‌چه‌ی حکمت و رحمتِ الهی می‌دیدم: شاید حکمتی در کار باشد... نباید خوانده شود؟ مگر چه گفته‌ام؟ شاید... به‌کلی به بی‌راهه رفته‌ام و... چه‌ها و چه‌ها. خلاصه این شد که تا به حال آن را در این وب‌لاگ منتشر نکرده‌ام. راستی! آخرین بار هم این جنابِ «ایمان گنجی» بود که داستانی از من خواست برایِ شماره‌ی 2 مجله‌ی «پستو» -نشریه‌‌ای ادبی، فرهنگی که به همتِ بچه‌هایِ کانونِ شعر و ادبِ شریف منتشر می‌شود- که من هم این را به‌اش دادم، و این شماره‌ی دوِ کذایی هنوز هم منتشر نشده. امیدوارم این‌یکی بلایی سرش نیاید، حیف است واقعاً!
اما خوب به‌هر حال، فعلاً که به این چیزها اعتقادی ندارم. می‌توانم با خیالِ راحت آن را این‌جا منتشر کنم و عینِ خیالم هم نباشد که مبادا «برکه‌هایِ آینه» از دست برود. –هرچند از بابِ احتیاط داستانِ «گم شدن در مه»ام را هم به «ایمان» دادم که اگر خواست این یکی را منتشر کند. به هر حال کار از محکم کاری، عیب و ایراد نمی‌کند که... می‌کند؟-
هرچه‌ خواستم بگویم این داستان را نه «رکسانا» که «یونس» نوشته. آن‌هم «یونس» ِمردادِ هشتاد و سه. به همین خاطر هم آن را به تاریخِ همان ماه منتشر می‌کنم و این‌جا فقط لینک‌اش را می‌گذارم.
خواندن‌اش در این هوایِ وسوسه انگیزِ بارانی می‌تواند فرح‌بخش باشد.
فعلاً بروم سیگاری بگیرانم در این هوایِ خواستنی، که چنین فرصتی کم گیر می‌آید!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  بحرِ من غرقه گشت هم در خویش ۱۰/۱۳/۱۳۸۴

1. Home, Sweet home!
2. باز به خانه برگشتم و باز از هرچه زنده‌گيِ پوچ و ابلهانه‌ي خانواده‌گي است بيزار شدم. فاجعه است، كه منِ جوانِ 18-19 ساله‌ي اين مملكت، ازدواج و تشكيلِ خانواده را چنين ملال‌آور و كسالت‌بار و احمقانه مي‌يابم. در تمامِ طولِ زنده‌گي‌ام، محضِ رضايِ خدا، حتا يك نمونه‌ زنده‌گيِ خانواده‌گي نديده‌ام كه نظرم را تاييد نكند.
به قولِ اخوانِ عزيز:‌ «نکته‌ی قابلِ ذکرِ دیگر این‌که بر پدرِ هرچه [...] و این‌جور زنده‌گي‌هایِ احمقانه و پوچ و بی‌هدف است... صلوات.»
3. البته اين را هم بگويم كه دل‌ام برايِ مامان و بابا يك‌ذره شده‌بود. آن‌ها هم همين‌طور.
و البته‌، قدرِ مسلم، بيش از همه برايِ ديدنِ «ياسمن» بود كه بي‌تاب بودم: چه‌قدر بزرگ شده! و همين‌طور زيبا و خواستني... و شيرين و شر. با همان دو تا دندانِ دو ميلي‌متري‌اش چنان دلي از من ربود كه از صدتا پري‌رويِ سمن‌بويِ سيمين‌تنِ نازك‌بدنِ دندان‌مرواريد هم برنمي‌آمد. قربان‌اش بروم!
نمي‌دانم جز وجودِ اين نازنينِ كوچولو، اين پريِ كوچك، ديگر چه بهانه‌اي برايِ زنده‌گي دارم؟ اصلاً ديگر چه دارم؟
4. بالاخره ترمِ يك‌اُم تمام شد. البته مسلماً اين مسئله هيچ تلازمِ منطقي با ترمِ دو‌يي شدنِ من ندارد: با اين وضعِ درس‌ها، خيلي بعيد به نظر مي‌رسد كه اين ترم را مشروط نشوم.
اما به هر حال، هر طور بود يك ترم گذشت. اين 2-3 ماه برايِ من، لااقل، دوره‌اي خاص و عجيب بود: تجربه‌ي -نه چندان خوشايندِ- زنده‌گيِ خواب‌گاهي، تجربه‌ي -خوشايندِ- زنده‌گيِ بي‌خانواده، تجربه‌ي -نه خوب و نه بدِ- زنده‌گي در تهران، تحملِ درس‌هايِ دشوارِ دانش‌گاه و صد البته تجربه‌ي دشوارِ آشنا شدن با آدم‌هايِ جديد -به كلي متفاوت با ‌آن‌ها كه تا كنون مي‌شناخته‌ام- اين يك ترم را برايِ من چنين جالب و ديرياب ساخته‌اند.
بچه‌هايِ دوره‌ي ما -هشتاد و چهاري‌هايِ فيزيك-، در يك كلام آدم‌هايِ دشوا‌ري‌اند. اين را از همان اوائل، به ساده‌گي مي‌شد فهميد: همان موقع‌ها كه همه‌ي بچه‌هايِ رشته‌هايِ ديگر دنبالِ دست‌وپا كردنِ دوستْ دختر/پسر براي خود بودند، بينِ ما بحث‌هايِ -زنده يا مجازي- فمنيستي و اجتماعيْ سياسي به‌راه بود. جايي ديگر هم اين مثال را به‌كار بستم: كه اگر دختر و پسري -از دانش‌جوهايِ رشته‌هايِ ديگر- را كنارِ هم بگذاري و آن دو، بلافاصله، شروع كنند به دل‌بري و دل دادن و قلوه‌ ستاندن و -به بياني رسمي‌‌تر- دوست شدن، در همان شرايط يك دختر و پسر -از هشتاد و چهاري‌هايِ فيزيك- راجع به ماهيتِ دوستي و مفهومِ عشق با هم بحث مي‌كنند.
و البته این تنها یک نمونه بود. در موردِ همه‌چیز وضع بر همین منوال است. و «تو خود حدیثِ مفصل بخوان از این مجمل...»
که اين هم خوب بود و هم بد:
خوب، از آن رو كه من يكي، لااقل، اصلاً حوصله‌ي تحملِ آدم‌هايِ احمق و كم‌ظرفيتي كه به محضِ رويتِ يكي از عناصرِ جنسِ مخالف، به چه‌گونه «تور زدن»‌‌‌ ِطرف مي‌انديشند، را ندارم. آدم‌هايي كه دانش‌گاه آمده‌اند تا چند سالي لاس بزنند و -دستِ بالا، اگر شد- تجربه‌ي ساده‌ي جنسي‌اي هم از سر بگذرانند.
آدم‌هایی که جز به کسبِ نمره و پاس کردنِ امتحان‌ها فکر نمی‌کنند، به از سر گذراندنِ این چند سال و بعد هم سر در آخورِ کار و خانواده فروبردن و ماندن و همین‌طور ماندن، تا مرگِ محتوم در رسد.
کوتاه سخن، آدم‌هایِ احمق -آن‌چه، چه بسیار یافت می‌شود!- آدم‌های... آدم‌هایی که دیوژنِ حکیم، ملول از ایشان، نیمه‌هایِ شب چراغ به‌دست کوچه‌هایِ آتن را می‌گشت که :«آن‌چه یافت می‌نشود، آن‌ام آرزوست»
و بد، بدين سبب كه جوِ ميانِ بچه‌ها گاه بي‌اندازه سرد و سنگين و تحمل‌ناپذير مي‌شد. خاصه آن‌كه من هم مدت‌ها بود با خود پيمان نهاده‌بودم آن رسمِ پيشين به كناري نهم و مدتي بياسايم. بزنم به درِ بي‌خيالي و خوش‌باشي. به قولِ ميرزا نصيرِ اصفهاني:
رها كن عقل را ديوانه مي‌گرد / چو مستان بر درِ مي‌خانه مي‌گرد
خود را شاد و الكي‌خوش و نفهم نشان دهم: «جهنم! هركه هرچه مي‌خواهد بگويد، بگويد... همه‌ي پوزخندها و نيش‌خندهاي‌شان را خود سزاوارترند.» اين چيزي بود كه حقيقتاً به‌اش احتياج داشتم، خيلي هم سعي كردم با وجودِ چنين جوِ خشك‌اي -كه در آن از هر حرف و حركت و رفتارِ ساده و بي‌ربط‌ات هزار برداشت و استنباط استخراج مي‌شود- خود را همان‌طور بي‌خيال نشان دهم. اما خوب... يك جاهايي ديگر نمي‌شد ادامه داد. و اين شد كه شخصيتي دو‌گانه يافتم. نيمي -به قولِ بچه‌ها، به مزاح- «روشن‌فكر» و نيمي ديگر -بر همان نسق- «ديوانه» يا خود بگو «ابله». هرچند اگر تنها همين دومي‌ بود، اين را بسيار خوش‌تر داشتم. اما اين دوگانه‌گي، دو پهلويي، آزارم مي‌دهد. كه اگر يك‌سر چنین انگاشته می‌شدم و هیچ حرف و رفتار و حرکت‌ام حملِ بر هیچ‌چیز نمی‌شد –مثلِ یکی از دوستانِ عزیزم «م.ب» که چه‌قدر به‌اش رشک می‌برم!- بعد از مدت‌‌ها، دمی آرام می‌گرفتم و با خود خلوت می‌کردم. می‌آسودم.
از خود می‌پرسم: «کی شود این روانِ من ساکن، این چنین ساکنِ روان که من‌ام؟»
5. و دو بار، نا خواسته، خود را باختم. یک‌بار همین‌طور بی‌دلیل و بار دیگر هم سرِ حماقتِ یک آدمِ دیگر. دوبار عهد شکستم و ... شکستم.
جدی شدم، دور و برم را جدی گرفتم، با آدم‌ها جدی برخورد کردم و این میان تنها خودم بودم که له شدم.
و دیگر آن‌چه دریافتم –هرچند شاید برایِ دو-سه ماه، نتیجه‌گیریِ عجولانه‌ای باشد- این بود که -باز- به قولِ اخوانِ عزیز: «یک قضیه‌ی دیگر را هم باید به یک ترتیبی حل کنیم. صورتِ مسئله این‌است که: مردم به نحوِ بسیار متوسطی خوب‌اند، و به نحوِ بسیار خوبی بد [...] از این‌رو مسئله‌ی فوق را پیشِ خودم چنین حل کرده‌ام: مردم نه خوب‌اند، نه بد، نه متوسط، مردم مردم‌اند. [...] کسی که چیزی به مردم نداده، نباید توقعی ازشان داشته باشد. دو دو تا، چهار تا.»
و این را به وضوح دیدم که: «مردم فقط مردم‌اند». فکر می‌کنم نتیجه‌ی خوبی باشد. برایِ من، لااقل، خیلی چیزها را روشن کرد.
6. گاه بعضی اتفاق‌ها –به همان معنایِ مصطلح: حوادثِ خرد و پیشِ پا افتاده- چنان عجیب و نامنتظر رخ می‌دهند که هیچ تردیدی برای‌ات نمی‌ماند که لابد عمدی در کار بوده. منطقی پشت‌اش نهفته‌ است. و به دیگر سخن، اصلاً رخ دادنِ این اتفاق اتفاقی نبوده.
یکی از این اتفاق‌ها همین جمعه‌ی پیش برایِ من رخ داد، و آن‌هم این بود:



کتابی که مدت‌ها پیش به طورِ تصادفی (!) در کتاب فروشی به چشم‌ام خورده‌بود، و چون روزِ قبل‌اش باز به طورِ تصادفی نامِ نویسنده‌اش –آکتاویو پاز- به گوش‌ام خورده بود، آن را خریده بودم، را از بی‌کاری و بی‌حوصله‌گی به‌دست گرفتم. تنها می‌توانم بگویم بهت زده‌شدم. از این که این همه مدت چنین گنجینه‌ای در اختیار داشتم و حتا یک بار هم آن را ورق نزده‌بودم. و آن‌وقت حالا، درست زمانی که بیش از هر وقتِ دیگر به چنین مجموعه‌ای احتیاج دارم، ناگهان توجه‌ام را جلب می‌کند.
جمعه دو بار پشتِ سرِ هم خواندم‌اش. مثلِ آدمی قحطی زده، کلمات‌اش را یک یک می‌بلعیدم -بی‌آن‌که بچشم- و باز از نو شروع می‌کردم. این دو سه روز هم همه‌اش تویِ کیف‌ام بود و هرجا کنجِ خلوتی می‌یافتم، با این کتاب خلوت می‌کردم.
اول‌اش تصمیم داشتم، قسمت‌هایی از آن را به تفاریق این‌جا منتشر کنم، اما دلم نیامد. هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم متنی است که باید یک‌جا و با دقت و حوصله خوانده شود. هرچند هر بند و هر جمله‌اش دنیایی از تازه‌گی و آشنایی، شگفتی و لذتِ توامان در خود نهفته دارد، اما خواندنِ این اجزایِ به‌هم پیوسته و زنده، یک‌جا و با درکِ رابطه‌ی بین‌شان و گام به گام با «پاز» پیش رفتن و از یکی به دیگری رسیدن، لذتی دیگر دارد.
اما با این حال برایِ این‌که کمی با حال و هوایِ آن آشنا شوید –و شاید هم وسوسه‌تان کند که هرچه زودتر به تمامی بخوانیدش- دو-سه بندی ازش نقل می‌کنم. ولی هم‌چنان توصیه می‌کنم که این کتاب را از دست ندهید. خاصه با این ترجمه‌ی ارزش‌مندِ جنابِ «خشایار دیهمی»:
«... اما با آن‌که هیچ نمی‌دانیم، با همه‌ی وجود در تلاش‌ایم تا از اضدادی که عذاب‌مان می‌دهند بگریزیم. همه‌چیز –آگاهی از خویشتن، زمان، منطق، عادات، رسوم- ما را گم‌گشته‌گانِ زنده‌گی می‌کنند، و در عینِ حال همه‌چیز ما را به بازگشت، به فرود آمدن در زهدانِ آفریننده‌ای می‌خواند که از آن بیرون افکنده شده‌ایم. آن‌چه از عشق می‌خواهیم (که میل است و عطشِ وصل، و اراده به افتادن و مردن و نیز دوباره زادن) این است که پاره‌ای از زنده‌گی، پاره‌ای از مرگِ حقیقی را به ما بچشاند. عشق را برایِ شادی یا آسودن نمی‌خواهیم، برایِ جرعه‌ای از آن جامِ لبالب می‌خواهیم که در آن اضداد محو می‌شوند، که در آن زنده‌گی و مرگ، زمان و ابدیت به وحدت می‌رسند. به گونه‌ای گنگ پی می‌بریم که زنده‌گی و مرگ جز دو نمودِ متضاد اما مکمل از واقعیتی واحد نیستند. آفرینش و انهدام در عملِ عشق یکی می‌شوند و انسان در کسری از ثانیه نگاهی بر صورتِ کامل‌تری از هستی می‌اندازد.»
«... بنابراین انسانِ بالغی که طیِ دوره‌هایِ خلاق و بارآورِ خود مبتلا به بیماریِ تنهایی است، استثنا به شمار می‌آید. این نوع انسان‌هایِ تنها امروزه تعدادشان زیاد است و این نشان می‌دهد بیماریِ ما تا چه حد وخیم است. در دوره‌ی کارِ جمعی، آوازهایِ جمعی، تفریحاتِ جمعی، انسان از همیشه تنهاتر است. انسانِ عصرِ جدید هرگز به آن‌چه می‌کند به تمامی دل نمی‌سپارد. بخشی از او -عمیق‌ترین بخشِ او- هم‌واره برکنار و هشیار است.»
«... عیدِ مذهبی چیزی بیش از صرفاً یک تاریخ یا سال‌گرد است. عیدِ مذهبی جشن گرفتنِ یک واقعه نیست، بلکه باز آفرینیِ آن است [...] تئاتر و حماسه هم اعیادِ مذهبی هستند. در اجرایِ تئاتری و در خوانشِ شعر، زمانِ عادی از عمل باز می‌ماند و زمانِ اصیل جای‌اش را می‌گیرد. به یمنِ مشارکت، این زمانِ اسطوره‌ای –پدرِ همه‌ی زمان‌هایی که حجابِ واقعیت هستند- با زمانِ درونی و زمانِ ذهنیِ ما تطابق پیدا می‌کند. انسان، زندانیِ توالی، از این محبسِ نامرئی بیرون می‌زند و واردِ زمانِ زنده می‌شود: زنده‌گیِ ذهنیِ او با زمانِ بیرونی یکی می‌شود، زیرا این زمانِ بیرونی دیگر سنجشِ مکانی نیست و بدل به سرچشمه، و چشمه‌ای در اکنونِ مطلق شده‌است که دائماً خود را از نو می‌آفریند. اسطوره‌ها و اعیاد، چه غیرِ مذهبی و چه مذهبی، به انسان اجازه می‌دهند از تنهایی‌اش سر بر آورد و با خلقت یکی شود. پس اسطوره –در چهره‌ی مبدل، گنگ و پنهان- تقریباً در همه‌ی اعمالِ ما دوباره ظاهر می‌شود و قاطعانه در تاریخِ ما مداخله می‌کند: اسطوره، درهایِ وصل را به رویِ ما می‌گشاید.»
و ...
7. می‌خواهم‌اش به تمامی...

منبع:corbis


8. و دیگر... خسته شدم! بقیه‌اش باشد برایِ یادداشتِ بعدی.
فعلاً

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه