با اينا، زمستون‌و سر مي‌كنم ۱/۰۷/۱۳۸۵

ياسمن يك سال و دو ماه‌اش است

يوسف كلاسِ سومِ ابتدايي است

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو... ۱/۰۶/۱۳۸۵

خواستم مختصري بنويسم‏، ديدم اين‌جا مفصل توضيح داده. پيوندهايٍ زيادي هم دارد. به ديگر وب‌لاگ‌ها و خبرها.
باشد برايِ وقتي ديگر، اگر حال و حوصله‌اش بود.
فعلن همين را داشته باشيد تا بعد.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  To be or not to be ۱۲/۲۳/۱۳۸۴


|:
):<
!
*
d:
o:
...
???
[?]


To be continued...

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  زنده ‌به‌ گور ۱۲/۱۱/۱۳۸۴

... بعد يک‌دفعه مي‌ماني چه بنويسي.
همين که کاغذ برمي‌داري، مداد برمي‌داري و آماده مي‌شوي که بنويسي، همه‌چيز، پوف!، مثلِ يک حباب که ناگهان بترکد، محو مي‌شوند.
بعد با خود فکر مي‌کني چه بنويسي.
اين که اصلاً چرا بايد بنويسي. سياه کردنِ صفحه‌هاي سپيدِ کاغذ چه کمکي به‌ات مي‌کند؟ و به اين فکر مي‌کني که يک بار، نه! هزار بار و هر بار سخت‌تر از بارِ پيش نوشتن را آزموده‌اي. هر بار براي اين که فکرهاي‌ات را از خودت دور کني؛ آدم‌هاي توي ذهن‌ات را توي قصه، روياهاي‌ات را توي قصه، احساس‌ات را توي شعر، فکرهاي مايوس کننده و ملال‌آورت را توي يادداشت‌ها و مقاله‌ها.
هر بار کاغذ را گورستاني پنداشته‌اي، دستِ پايين قبري کوچک، که با قلم مثلِ بيلِ گورکن به جان‌اش مي‌افتي و همه‌ي آن چيزهايي را که مي‌خواهي از دست‌شان راحت شوي، توي قبر مي‌گذاري و همه را يک‌جا زنده‌به‌گور مي‌کني.
هر بار با خود چنين پنداشته‌اي که ورقه‌هاي سپيدِ کاغذ مي‌توانند جاي آدمِ ديگري باشند. آدمي که مي‌نشيني رو به روي‌اش/ مي‌نشيند رو به روي‌ات و با لبخندي آرام و اطمينان بخش به همه‌ي حرف‌هاي‌ات گوش مي‌کند. آن‌قدر که احساس مي‌کني سبک شده‌اي. تهي شده‌اي.
آدم که سهل است، حتا بگو مجسمه‌اي، بودا مثلاً، مريمِ مقدس يا... پرنده‌اي چرنده‌اي که در همان آن که دهان‌اش از حيرت باز مانده تاکسي‌درمي‌اش کرده‌اند. مثلِ موناليزا که چهره‌ي آرام‌اش -آن لب‌خندِ آني و محو - آن لحظه‌ي ديرياب و دست‌نايافتني جادويي احساسِ خوش‌حالي- آن‌طور موميايي شده. تازه آن هم نه براي تو و من، که براي همان دسته توريست‌هاي دوربين به‌دستِ ژاپني.
اما مي‌بيني اين ورقه‌هاي سپيد و معصومِ کاغذ حتا مثلِ همان مجسمه‌ها هم نيستند که بنشيني باه‌شان دردِدل کني تا آن‌ها هم با آن آرامشِ ابدي و ابهتِ اساطيري‌شان، بي پلک زدني، همه‌ي حرف‌هاي‌ات را بشنوند.
نه! كاغذ خيلي پست‌تر از اين حرف‌هاست. خيلي سخت‌تر و تلخ‌تر از آن‌كه كمكي باشد؛ نسيمِ خنكي بر آتش، گرميِ شعله بر سرمايِ درون. نه! خيالِ باطلي است. اين را خيلي زود در مي‌يابي. اين كه كاغذ خيلي وقيح‌تر از اين‌هاست. مثلِ آينه. هزار بار بدتر. رازهاي‌ات را فاش مي‌گويد. پنهاني‌ترين نجواهاي‌ات را هزار بار به هزار شكل و با هزار زبان، به عريان‌ترين شكلِ ممكن فرياد مي‌كند. هر سانتي‌مترش آوار مي‌شود رويِ سرت.
فرقِ نوشتن و عكس‌گرفتن همين است. وقتي از كسي، جايي، حادثه‌اي عكس مي‌گيري، آن را فراموش مي‌كني. يا لااقل جزئيات را از خاطر مي‌بري. شايد ناخودآگاه همه را مي‌سپاري به لنز، به نگاتيو. اما وقتي مي‌خواهي چيزي را هرگز فراموش نكني، چيزي را به دقت و با تمامِ جزئيات‌اش به خاطر بسپاري، آن را جايي مي‌نويسي. انگار هرچه را كه بنويسي هزار بار پررنگ‌تر تويِ مغزت حك مي‌شود.
و آن‌وقت است كه، مستاصل، با خود فكر مي‌كني، آرزو مي‌كني، اي‌كاش! نوشتن مثلِ حرف زدن بود، مثلِ درددل كردن بود با همان آدمي كه لبخندِ آرام و اطمينان بخش‌اش وجودت را از همه چيز تهي مي‌كند. يا مثلِ حرف زدن بود با همان مجسمه‌هايِ عبوس و خموش و پر ابهتِ بودا، يا مهربان مثلِ مريمِ مقدس، يا سرگشته و حيران -مثلِ خودت- مثلِ همان جانورهايِ بدبختِ تاكسي‌درمي شده، يا نگاه كردن به همه‌ي خوش‌بختيِ موناليزا. و فراموش كردن. تهي شدن. تهي شدن از همه‌ي آن‌چيزهايي كه رويِ مغزت سنگيني مي‌كند.
آرزو مي‌كني اي‌كاش! نوشتن مثلِ عكس گرفتن بود. چيزي كه جزئيات را ازت بگيرد -جزئياتِ دردناك و ملال آور- و به چيزي خارج از وجودت بسپارد. مثلِ نگاتيو. مثلِ همان دسته پيرزن پيرمرد‌هاي دوربين به‌دستِ ژاپني، با آن لبخندِ رقت‌انگيزِ رويِ صورت‌هايِ چروك شده‌شان، كه پشتِ سرِ هم از موناليزا عكس مي‌گيرند. بي‌آن كه بدانند با اين كار خود را از يادآوريِ جزئيات محروم مي‌كنند. از به ياد آوردنِ آن همه خوش‌حالي، آن لحظه‌ي نابِ جادويي.
آري! آرزو مي‌كني اي كاش كاغذ چيزي بود خارج از وجودت. تا نوشتن مكرر كردن نمي‌شد، دور انداختن مي‌شد. فراموشي. تهي شدن.
و همين است كه نوشتن چنين سخت و جان فرساست.
و بعد مي‌ماني كه چه بنويسي. يا اصلاً چرا بايد بنويسي.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه