| خوشحال و شاد و خندانم | ۶/۰۸/۱۳۸۵ | |
|
گفت: تو و رفقات فقط دنبالِ خوشگذروني و عياشي هستين. چه كارِ جدياي ميتوني داشته باشي كه ...
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
ده فرمان | ۶/۰۷/۱۳۸۵ |
|
فرمانِ يكم - هيچوقت در ماجراهايِ عشقيِ ديگران دخالت نكن. برايِ هيچكس نه رقيب باش، نه جاكش.
فرمانِ دوم - به يك نفر هميشه تنها راست بگو يا دروغ. گاهي راست گفتن و گاهي دروغ گفتن به هرحال جايي تو را رسوا ميكند. اما شق اول كه غير ممكن است. پس هميشه به همه دروغ بگو. پ.ن.1 بقيهي فرامين به محضِ نزول، به فراخورِ حالِ مومنين به سمع و نظرِ مبارك خواهد رسيد. پ.ن.2 دارم از خانه بودن ميترسم. گاهي گه گيجه ميگيرم كه خطِ قرمزها تا كجا بود؟ و خوب اين دو-سه روز سوتي زياد دادهام. پ.ن.3 راجع به يك موضوعي -كه هنوز هم به نظرِ من بياهميت و احمقانه است، ولي از قضا به چند احمقِ ديگر هم مربوط است- مدتها پيش به يك احمق ديگر گفته بودم. گندش تازه درآمده -و جالب اينجاست كه خودم هم افتخارِ اين كار را دارم!- حالا اين چندتا احمق چند روزياست دهنِ بنده را مورد عنايت قرار ميدهند كه آن احمق چرا اين موضوع را ميداند و از همه جالبتر اين كه بنده را احمق فرض كرده و با اين كه خودم صريحاً به اين موضوع اعتراف كردهام كه خودم موضوع را به آن احمق گفتهام، ادعا ميكنند خودشان اين ماجرا را از زيرِ زباناش بيرون كشيدهاند -جل الخالق!- ... اين وسط كي از همه احمقتر است؟ الف) اين چندتا احمق ب) آن يك احمق ج) الف و ب د) حسني، امام جمعهي اروميه
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
آخرين وسوسه | ۵/۳۱/۱۳۸۵ |
|
فراسويِِ هرگونه پسند كه در خويشتن ميشناسم، علايقي كه احساس ميكنم، جاذبههايي كه بر من غلبه دارند، وقايعي كه برايام پيش ميآيند و فقط برايِ من پيش ميآيند، فراسوي بسياري حركات كه ميبينم از من سر ميزنند، التهابها و هيجانهايي كه جز من كسي دچارشان نميشود، مشتاقانه ميكوشم بفهمم با سايرِ آدمها چه فرقي دارم، يا لااقل مبنايِ اين تفاوت در چيست.
آيا ميزانِ ادراكم از ماهيتِ اين تفاوت بر من اين نكته را آشكار نميسازد كه براي چه منظوري به اين عالم آمدهام و آورندهي چه پيامِ يگانهاي هستم كه براي تحقق بخشيدن تقديرش بايد از سر و جان بگذرم؟ [ناديا، آندره برتون]
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
طور | ۵/۲۸/۱۳۸۵ |
|
نيمهشب، تنها ميانِ بيابان راه ميروم. رويِ زمين پر از بوتههايِ خار و علفهايِ صحرايي است. هوا سرد است. سرد و ساكن. تنها نسيمي... خيلي ملايم، آنقدر كه به زحمت احساس ميكنم، ميوزد. زيرِ نورِ نقرهايِ ماه تا دوردستها را ميتوانم ببينم. همهچيز ساكن است. همه چيز ثابت است. هيچ جنبندهاي نيست. حتا حشرهها و جانورهايِ بياباني. هيچ جنبشي، هيچ حركتي.
تنها صدايِ خش خشِ بوتههايِ خار را ميشنوم كه زيرِ پاهايم خرد ميشوند. و سوزشِِ خارهايي كه تويِ كفشام ميروند. دور تا دورم را كوههايِ بلندي فراگرفتهاند. كوهايي كه همينطور تا افق، تا جايي كه با اين روشناييِ اندك ميتوان ديد، ادامه دارند. انگار اين بيابان را با همهي وسعتاش محاصره كردهاند. و من نيك ميدانم آنسوي كوهها هم باز بيابانهاييست شبيهِ اين و باز كوههايي كه دورش حلقه زدهاند و باز... هيچ صدايي نيست، جز صدايِ خش خشِ خارها. ميايستم. همهچيز در سكوتي مرگآور فرو ميرود. ديگر هيچ نشاني از حيات نيست. هيچ نشاني از حركت. چشم اندازي ثابت و ساكت. مثلِ يك عكس... سكونِ محض، سكوتِ محض. ديگر احساسِ تنهايي نميكنم. كه احساسِ نيستي ميكنم. حس ميكنم ديگر نيستم. ديگر هيچچيز نيست... اصلاً هيچ حسي ندارم. قوطيِ مچاله شدهي كبريت را از جيبام بيرون ميآورم. چيزِ زيادي باقي نمانده. ميخواهم اولي را روشن كنم، از وسط ميشكند. دومي بلافاصله با همان نسيمِ ملايمي كه ميوزد، خاموش ميشود. سومي و چهارمي هم همينطور. تا هشتمين كبريت را ميانِ دستانم روشن ميكنم. صبر ميكنم تا خوب شعله بكشد. خم ميشوم و كبريت را زيرِ يكي از بوتهها ميگيرم. يكي دو شاخه آتش ميگيرند. بعد كم كم آتش سرايت ميكند. بيشتر ميشود. بزرگتر ميشود. دودِ سفيدي از ميانِ شعلهها بلند ميشود. سفيد و غليط. ديوانهوار به اين سو و آنسو ميرود. شعلهها با جريانِ لطيفِ هوا از اين سو به آنسو ميروند. اطراف روشن ميشود. نورِ شلخته و رقصانِ آتش اطرافاش را روشن و خاموش ميكند. سايهي بوتهها و سنگها، سرگردان، دورِ خود ميچرخند. كوچك و بزرگ ميشوند. گونههايام گرمايِ مطبوعِِ آتش را احساس ميكند. صدايِ جرق جرقِ ساقههايِ تازهي خار سكوتِ بيابان را ميشكند. يك آن از پشتِ سرم صدايي ميشنوم. بر ميگردم: كسي نيست! باز از سويي ديگر... جايي ديگر... دوباره صدايي به گوشام ميآيد. انگار دور و برم پر از اشباحي نامرئي شده است. همهچيز حركت ميكند. همهچيز ناگهان جان ميگيرد. سايهها، رنگها، اشباح، صداها... جهاني جديد پيشِ چشمانم بهوجود ميآيد. دنيايي پر از نور و گرما و صدا و حركت. شعلهها اندك اندك خاموش ميشوند. سايهها قرار ميگيرند. گرماي آتش را ديگر تنها، در ذرههايِ سرخِ رويِ خاكسترِ خار كه تند تند از اين طرف به آنطرف ميروند، ميشود حس كرد. بيابان در خاموشي فرو ميرود. بر جايام ايستادهام و به كپهي سياه رنگِ پيشِ رويام خيره ماندهام. نورِ نقرهايِ ماه تا دور دستها را روشن ميكند. اطرافام پر از بوتههايِ خار و سنگهايِ كوچك و بزرگي ست كه با سايههايِ سياهشان بيحركت رويِ زمين ماندهاند. هيچ صدايي نميشنوم. هيچ حركتي نيست. تنها نسيمِ ملايمي ميوزد كه به زحمت ميتوانم رويِ گونههايام احساساش كنم. دور تا دورم را كوههايِ بلندي فراگرفتهاند. كوهايي كه همينطور تا افق، تا جايي كه با اين روشناييِ اندك ميتوان ديد، ادامه دارند. انگار اين بيابان را با همهي وسعتاش محاصره كردهاند. و من نيك ميدانم آنسوي كوهها هم باز بيابانهاييست شبيهِ اين و باز كوههايي كه دورش حلقه زدهاند و پشتِ آن كوهها باز ...
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
حرفه: روشنفكر | ۵/۲۵/۱۳۸۵ |
|
● موسيقيِ موردِ علاقه: سنتي؛ كلاسيك؛ راك
● نوشيدنيِ موردِ علاقه: قهوه (ترجيحاً تلخ) ● ورزشِ موردِ علاقه: پيادهروي (به خصوص تويِ هوايِ ابري) ● فيلمهايِ موردِ علاقه: كلاً سينمايِِِِ فرانسه و روسيه و ژاپن و جنبش ضد هاليووديِ آمريكا ● برنامههاي تلهويزيونيِِ موردِ علاقه: تلهويزيون؟ خيلي بهندرت. بعضي از فيلمهايِ شبكهي چهار ● روزنامهي موردِ علاقه: گاردين؛ از ايرانيها هم... با ارفاق، شرق ● لباس: يا باراني و كتشلوار و كفشِ رسمي، يا تيشرت و شلوارِ جين و كفشِ اسپرت ● سيگار: اوه... بله، حتماً ● مشروب: هممم... گاه گاهي، كنياك البته ● زبانِِِ دوم: فرانسوي؛ روسي؛ انگليسي؛ سانسكريت؛ لاتين؛ عبري ● دين: هه... اگه منظورتون ريلكسيشنه، كمي تمرينهايِ مديتيشن... عرفانٍ بيخدا ● پاتوق: كافه ● وضعيتِ تاهل: مجرد... مسلماً ● و كلاً نظرتون راجع به ازدواج: هه... مضحكه ● و درموردِ ديگر هنجارهايِ جامعه: مسخرهان ● غذايِ موردِ علاقه: هيچ فرقي نميكنه، ترجيحاً غذايِ گياهي ● نويسندههايِ موردِ علاقه: كافكا؛ كامو؛ جويس؛ ساد؛ بكت؛ يونسكو؛ همينگوي؛ ولف؛ هدايت ● فيلسوفهايِ موردِ علاقه: نيچه، ماركس، كانت، هيوم، دريدا، آدورنو، آرنت ● تفريحات: مطالعه، فكر كردن، نوشتن، موسيقي، قدم زدن ● و در آخر، نقلِ قولِ موردِ علاقه: هممم... «هيچ!» گمان كنم از هدايت بود، يا كامو، يا ساد، يا هيوم، يا نيچه... يا... نميدونم... اصلاً چه اهميتي داره كدوم خري گفته؟ ديگه حوصله ندارم. سرم درد گرفت. بسه ديگه!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||