| محضِ خالی نبودنِ عریضه | ۷/۰۳/۱۳۸۶ | |
|
این نوشته، نیست. در حقیقت متنی که الان دارم می نویسم و تو الان داری می خوانی (دو زمانِ متفاوت که هردو «الان» اند) یک نوشته یا متن یا چیزی شبیهِ این ها نیست. در حقیقت هیچ چیز نیست. مدتِ زیادی بود که این جا چیزی ننوشته بودم و این موضوع آزارم می داد. برایِ همین دارم این پست را می نویسم. هیچ حرفی ندارم و این نوشته ها در پی بیانِ هیچ چیز نیستند و هیچ کارکردی ندارند. من «برکه های آینه» را خیلی دوست دارم. خیلی، خیلی! این را تازه دارم می فهمم که چه قدر به اش وابسته ام. چه قدر به اش مدیونم. وقتی مدت ها می گذرد و چیزی نمی نویسم، حسِ بدی دارم. احساسی مثلِ وقتی که مدت ها از دوستِ نزدیکت خبر نمی گیری. فکر می کنی حرفی برایِ گفتن به اش نداری و باز از این که حرفی برایِ گفتن نداری و مدت هاست سراغی ازش نگرفتی و احوالی نپرسیدی خجالت می کشی و خودت را سرزنش می کنی و دیگر رویت نمی شود باهاش حرفی بزنی. من خیلی جدی راجع به وب لاگم این احساس را دارم. واقعا دوستش دارم. عاشقش ام. همیشه ازش خجالت می کشم. احساس می کنم خیلی در حقش کم لطفی می کنم. دیگر دقت و وسواسِ سابق را در نوشتن ندارم. چرت و پرت تویش می نویسم و مثلِ سابق در بندِ زبان نگاریِ یک سان و ویرایش نیستم. خیلی ولنگار شده ام. اما باز با صبر و حسنِ نیت، همه ی این چرت و پرت ها را می پذیرد و تحمل می کند و به رویِ خودش هم نمی آورد که چه قدر از دستِ من دل گیر است. خیلی دوستش دارم و ازش خجالت می کشم. می دانم همیشه بزرگ وار است و همیشه مرا می بخشد. می داند چه قدر حالم بد است و چه حال و روزی دارم و دل و دماغِ هیچ کاری و هیچ حرفی و هیچ تحرکی را ندارم. هیچ انگیزه ای ندارم و هیچ دل خوشی ای ندارم. این وب لاگ را پر کرده ام از این چس ناله هایِ تکراری و عذاب آور. در عینِ بیست سالگی شدم یک پیرمردِ غرغروی پر حرفِ بدبخت. این وب لاگ هیچ وقت بازدید کننده نداشته. جز زمانی که« احسان» و «زهره» و یکی دو دوستِ نزدیک گاه گاهی می خواندندش. اما حالا که فکرش را می کنم می بینم ظاهرا این موضوع هیچ وقت برایم مهم نبوده. هیچ وقت به طورِ جدی کاری نکردم که بازدید کننده هاش زیاد بشوند. نه از جایِ معروفی لینک گرفتم و نه پست هایِ زیاد و منظم و «جذاب» نوشتم که بازدید کننده هام زیاد بشوند. عجیب است. کارکردِ وب لاگ و فلسفه ی وجودی اش همین است که خواننده داشته باشد، اگر نه می شود همان دفترچه خاطراتِ خصوصی. اما نمی دانم چرا هیچ وقت به این فکر نکردم که این جا را ببندم یا کاری کنم که بازدید کننده پیدا کند. انگار من و «برکه هایِ آینه» دو دوستیم که برایِ هم حرف می زنیم. دردِ دل می کنیم. هر پستم انگار معاشقه ای است بینِ ما. واقعا چنین احساسی دارم. تنها جایی که می توانم معاشقه کنم و لذت ببرم. با نوشتن و فرستادنِ نوشته ها معاشقه می کنم. «برکه هایِ آینه» برایِ من یادآورِ دورانِ پر شر و شور و سرِ پر سودایِ دورانِ دبیرستان ام است. پر از انرژی، انگیزه. خوش باور، خوش خیال، بلند پرواز. شاید برایِ همین است که این قدر دوستش دارم. جوانیِ خودم است. من که حالا پیرِ پیرم. دلم می خواهد این پست را تقدیم کنم به «برکه هایِ آینه»ی عزیزم. بهترین و نزدیک ترین دوستم. عزیزترین هم دمم. تنها دوستِ واقعی ام. دوست ات دارم! خیلی خیلی خیلی! مرا ببخش بابتِ همه چیز. همه ی بی توجهی ها، کم و کاستی ها، غرغرها و سهل انگاری ها. می دانم آن قدر بزرگ واری که همیشه مرا می بخشی و همیشه منتظر می مانی تا کی چیزکی بنویسم و همان طور شلخته پست اش کنم. خیلی خوب و مهربانی. بیش تر از هر کسی تویِ دنیا اذیت ات کردم و بیش تر از هرکسی تویِ دنیا دوستم داشتی و به ام وفادار ماندی و تحملم کردی. بیش تر از هرچیز و هرکس تویِ این دنیا مدیونِ توام. هیچ وقت ترکت نمی کنم. بعدالتحریر: آن قسمتی که درموردِ دوستی که ازش بی خبر ماندی، نوشتم کاملا بی ربط و تصادفی بود. به هیچ کس یا هیچ اتفاقِ خاصی فکر نمی کردم و هر شباهتی را انکار می کنم. فقط شبیه ترین و نزدیک ترین تشبیهی که برایِ تنبلی کردن تویِ پست نوشتن برایِ وب لاگ پیدا کردم همین بود. دوستی که ازش خبری نمی گیری. که مدت ها باهاش حرفی نمی زنی. تاکید می کنم هیچ منظوری جز آن چه گفتم نداشتم.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
بخوانید! | ۶/۱۷/۱۳۸۶ |
|
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
رويانگاريِ يك ذهنِ بيمار | ۶/۱۵/۱۳۸۶ |
|
از بچهگي همينطور خيالباف بودم. چيزِ زيادي از آن دوران به ياد ندارم و نميدانم وضعِ شيزوفرنيام آنوقتها حادتر بوده يا الآن. اما همين قدر ميدانم كه بچه هم كه بودم همينطور هميشه با خودم حرف ميزدم و برايِ خودم كلي شخصيتهايِ جورواجورِ خيالي داشتم كه بيشتر از خانوادهي واقعيام با آنها سر و كله ميزدم. همهي اينها شايد زادهي تنهاييِ بزرگِ آن دورانم بود يا مدلولِ جنونِ ذاتيام. شايد به خصلتهايِ ژنتيكم برگردد و شايد هم ريشه در وضعِ تاريخيِ جامعهي پيرامونم داشته. دليلش هرچه بود، برايِ من مسئلهي جدياي بود و هست. خيلي جدي.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||