| غر | ۱۲/۰۹/۱۳۸۵ | |
|
کمتر مینویسم این چند روز. و بهندرت On-line میشوم که بخواهم نوشتهای Up کنم. بیحوصلهام، سرخورده و شوکه و ناامید و گیج و بیحواس. درست شدهام مثلِ کسی که در یک آن، در یک لحظهی بزرگ و ابدی همهچیزش را یکجا، با هم از دست داده. همهی رویاها، همهی دنیاهایِ خیالی و کوچکام، همهی دلخوشیهام را یکی یکی از دست میدهم. گلهای هم نمیتوانم داشته باشم. خانواده؟ تقصیرِ خودم بود. دوستها؟ تقصیرِ خودم است. دانشگاه؟ تقصیرِ هیچکسِ دیگر نیست. آن دیگری؟ باز هم تقصیرِ خودم بود. حرف زدنام همین شده. همه بهام میگویند. غر میزنم. غر میزنم. غر میزنم. به همین خاطر هم اینجا چیزی نمینوشتم. و باز چند هفتهای، اگر به همین منوال بگذرد، چیزی نمینویسم. نوستالژیِ خونم به طرزِ احمقانهای بالا رفته. سالهای دبیرستان که فقط با صدایِ ترانههایِ سیاوش میگذشت: اون روزا... ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم واسه مردن کسی بودیم کاری داشتیم پاییز و بهاری داشتیم تو سرا ما سری داشتیم عشقی و دلبری داشتیم
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
گم شدن در مه | ۱۱/۲۷/۱۳۸۵ |
|
همهي آنچه ميانِ ماست
..............................من و من نوايي دور، دور و گنگ آوازِ چوپاني ميانِ كوهپايهي مه گرفته آوازِ ماهيگير، در بينهايتِِ خاكستريِ دريا .....................سكوتِ كوهپايه، صدايِ دريا .............فرو شدن در آب، گم شدن در مه .........همهي آنچه ميانِ ماست .......................................من و من همهي آنچه در ميان است .........همهي آنچه هست ..................................من و ديگر آوازي گنگ در دور دست .....سايهاي محو از صدايي دور پ.ن شاعري بلد نيستم. نميدانم اسمِ اين قطعه را ميتوان شعر گذاشت؛ يا نه. يا اينكه اصلاً حق دارم جملهها را اينطور شعروار در ميانِ سطرها بشكنم؛ يا نه. اما خوب... دلم ميخواهد بگويم شعر و دلم ميخواهد اينطور بنويسماش. چون دوستاش دارم. مالِ همان دو - سه روزي است كه در خلسهي دريا بودم -تقريباً دو سال پيش، سالي كه بهخاطرِ كنكورِ من شمال نرفتيم و من سخت بهاش احتياج داشتم- و داستانِ «گم شدن در مه» را نوشتم. دستنوشتهي اين شعر، به همراهِ آن داستان بود. بعد جدا شد. بعد شد چكنويسِ فيزيك. بعد گم شد. حالا تويِ ريخت و پاشهايِ اتاق برايِ نصبِ ميز و كمدهايِ جديد، خيلي بيربط، پيدا شد.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
این تخمِ تخمی! | ۱۱/۲۵/۱۳۸۵ |
|
1. ترکِ عادت موجبِ مرض است.
2. این تخمِ راستمان هم که جسارتاً گایید! یک روز درد میکند تا مغز استخوانِ لگنمان، روزِ دیگر خوب... سرِحال، شاد! دکترِ مربوطه گفته هروقت دردش شروع شد بدو برو سونوگرافی. قبل و بعدش نمیشود. فقط همان موقع است که میشود تشخیص داد چه مرگت شده. که به یاریِ خدا یک بار هم دیگر درد نگرفت. اما خوب در عینِ حال گفته بود اگر به حالِ خودش رهایش کنی عقیم میشوی. چه بهتر! ازدواج که قرار نیست بکنم. خرجِ کاندوم کمتر! ویرم گرفته بود بگویم بِکَن، بیندازش دور راحت شوم! اما بعدتر که دردش تمام شد گفتم اصلاً به تخمِ چپم. بگذار همینطور کوچک و کوچک شود تا به کلی از بین برود. یک تخم کمتر، بهتر! حالا هم دارم هر روز کوچک و کوچکتر شدناش را میبینم. حسِ بامزهای است. 3. جشنوارهی تخمیِ فجر هم تمام شد. «خون بازی» ندیدیم. به هر روز فیلم دیدن و سینما رفتن عادت کردم. 4. واحدها یکی از یکی تخمیتر. این ترم هم چشمم آب نمیخورد فرقِ زیادی با ترمهایِ قبل داشته باشد. هنوز ترم شروع نشده، به جز یکی از کلاسها که هر جلسه نصفاش را میروم، سرِ هیچ کلاسی نرفتهام. لایِ هیچ کتابی را هم باز نکردهام. چند روز است دارم فکر میکنم با این دانشگاه آمدنم خودم و دیگران را علاف کردهام فقط. بالاخره باید این بازیِ مسخره را تمام کنم. که چی؟... هر چی! هر چیز که بهتر از این وضعِ آشفته باشد. 5. به معتقدان به خدا توصیه میکنم، برایِ اثباتِ وجودِ الهی، خیلی رویِ برهانِ نظم حساب نکنند. خلقِ یک «چیز» ِ مطلقاً بینظم و آشفته به مراتب سختتر و ناممکنتر از ایجادِ یک سیستمِ بینهایت دقیق و منظم است.شاید اگر کسی از طریقِ آشفتهگی و بینظمی و آشوبی که در این جهان هست، وجود خدا را برایِ من اثبات میکرد، الان برایِ خودم یک آخوندی، کشیشی چیزی میشدم. 6. دوباره به عادتِ قدیمیِ سیگار خاموش کردن رویِ بدنام برگشتهام. رویِ جایِ سیگارهایِ پارسال، روی بازوهایم. 7. از این زبانِ نوشتن دارد خوشم میآید! مثلِ انشاهایِ بچه دبستانیهاست. یکنواخت، ملالآور، زمخت و متظاهرانه. 8. هیچی!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
گهگيجه | ۱۱/۲۱/۱۳۸۵ |
|
حالا همهچيز همانطور است که شد. اين اتفاقات، زماني که بهخاطر مىآورمشان، انگار از آخر به اول مىرسند. از الان به گذشته. و بعد ناگهان، پوف! ناپديد مىشوند. همانطور که زماني نبودند.
پلههاىِ محضر را دوتا يکى پايين آمدم. آنقدر تند که سرگيجه گرفتم از آن همه پله. هميشه همينطور بوده. و سه پلهىِ آخرِ قبل از هر پاگرد را با يک پرش، گامپ! رد مىکنم. هميشه همسايهها از صدایِ پايين پريدنِ من تویِ راه پلهها شاکى بودند. کفشهاىام زود زود پاره مىشدند. و کفِ پاهایام به طرزِ وحشتناکي رشد میکردند و پهن مىشدند. اما باز هم اين کار را مىکردم. بزرگترين لذتام همين بود. بالا رفتن از پلهها، با آن ريتمِ کند و ملال آور و کندي و رخوتِ ذاتيام در انجام دادنِ هر فعاليتِ سادهي بدني، استراحتهاىِ طولانى و خستهکننده توىِ هر پاگرد براىِ اينکه کمى نفسام جا بيايد، که توفيق اجبارىِ همراه شدن و همصحبت شدن با مردهاىِ جا افتادهىِ خستهىِ از سرِ کار بازگشته –با کت شلوارهاىِ چروک و کيفهاىِ سنگين و دستهاىِ پر از پاکتهاىِ خريد- و زنهاىِ پيرِ خانهدار –با صورتهاىِ سرخ و سفيدِ عرق کرده، در حالى که بچهاي يا زنبيلي پر از خريدهاىِ روزانه به بغل دارند- يا پيرزنها و پيرمردهايي که از پيادهروىِ روزانهشان باز مىگردند و باهات کلى خوش و بش مىکنند و به زور آبنباتي، شکلاتي چيزي بهت مىدهند و ازت قول مىگيرند که گاهي بهشان سر بزنى يا کمکشان کنى و يا از همه بدتر بچههاىِ همسن و سالِ خودت که از مدرسه يا زمينِ بازى بر مىگردند و بايد نگاههاىِ مثلا بىتفاوت يا تحقير آميز يا دوستانهشان را تحمل کنى، را نصيبام مىکرد، از بچگى براىام کابوسي وحشتناک بود. اما در عوض پايين آمدن از پلهها... خودم را رها مىکردم و اختيار دست و پاىام را به نيروىِ تمام نشدنى و وحشىِ وزنام مىسپردم و با بيشترين سرعتي که هرگز در توانام نبود از پلهها پايين مىدويدم. و سه پلهىِ آخر هر سرى را هم، گامپ! مىپريدم وسطِ پاگرد. گاهى صداىِ غيژغاژ لولاىِ دري که باز مىشد و سري از آن بيرون مىآمد تا ببيند اين سر و صداها از کجاست تا فحشي بدهد يا نقي بزند، يا صداىِ داد و بيدادهاىِ زني زنبيل به دست که از قضا توىِ يکى از همين پاگردها، نادانسته، تنهاي بهش زدهام و همهخريدِ يک روزش را توىِ پلهها پخش کردهام را مىشنيدم اما اين تصاوير تا بخواهد در ذهنام بهطور کامل و يکپارچه شکل بگيرد، به اندازهىِ چند پاگرد از آنها دور شدهام و تنها نشاني که حقيقي بودنِ اين وقايع را براىام يادآورى مىکند صداىِ گنگ و دورِ تهديدها و نفرينهايي است که از بالاىِ سرم مىشنوم. صداهايي که هرلحظه آرامتر و مبهمتر مىشوند. مثل همهى صداهاىِ ديگر. مثل همهى تصويرها و يادها و فکرهاىِ توىِ سرم که ازم دور مىشوند. انگار با سرعت نور مىدوم و اين فکرها ديگر توانِ رسيدن به من را ندارند. و همه چيز از من جا مىماند. يکجور حس رهايىِ ناب، آزادىِ محض. مهم نيست! اصلا مهم نيست! ديگران مىتوانند فکر کنند که لابد کار مهمي دارم که اينقدر با عجله از پلهها پايين مىروم! آره! گامپ! و اين يعنى من کارِ مهمي دارم! در حالى که هيچ وقت در همهىِ عمرم هيچ کارِ مهمي نداشتم که بهخاطرش عجله داشته باشام. لااقل بهجز اين يک هفتهىِ گذشته. هفتهىِ پيش بود... آره! درست يک هفته پيش بود که از مرکزِ نگهدارىِ سالمندان تلفنى بهم خبر دادند که مادرم مرده. خودم را به سرعت به خانهىِ سالمندان رساندم. اولين بارم بود که حقيقتا بابت کاري مهم و فورى با آن سرعتِ سرگيجهآور از پلهها پايين مىآمدم. اما توىِ راه به کسي تنه نزدم. يعنى اصلا کسي نبود. فقط پيش از پاگرد آخر تعادلم را از دست دادم و براىِ اولين بار در زندهگىام از چند پله، در حالى که به شکلي رقتانگيز و فلاکتبار غلت مىزدم، پايين افتادم. زانوىِ راستام ضربهىِ بدى خورد. آنقدر که هنوز هم بعد از يک هفته دردش نمىگذارد شبها راحت بخوابم. لباسهاىام را تکاندم و به راهام ادامه دادم. رئيس مرکز، زني چاق، مسن، جا افتاده و بسيار خوشمشرب است. وارد اتاقاش که شدم از پشت ميزش بلند شد، با حزني تصنعى، اما باور کردنى، بهم تسليت گفت و مرا محکم بغل کرد. بعد تعارف کرد روىِ کاناپهىِ روبه روىِ ميزش بنشينم و خودش مقابلام نشست. اول کمي احوالپرسى کرد و بعد براىام تعريف کرد که اين اتفاق چهطور رخ داد: چند ساعت قبل، مادرم در حالى که روىِ صندلىِ چرخدارش در محوطه گردش مىکرده، مىميرد. آنهم ظاهرا فقط بهخاطر سن زياد و نه هيچ بيمارى يا اتفاقِ ديگري. بعد هم کمي از شخصيتِ آرام و باوقارِ مادرم تعريف کرد و بهم تسليت گفت. و بعد جزئياتِ مراحل ادارىِ تکميل پرونده و گرفتنِ وسايل و مراسمِ تدفين را براىام توضيح داد. پدرم تاجرِ نسبتا موفقى بود. بهخاطر ندارم تاجرِ چى، ولي تا آنجايي که بهياد مىآورم تا زماني که زنده بود، به نسبتِ دوستانم خانوادهى پولدارى داشتم. خيلى زود مرد. ١٠-۱۲ ساله بودم. مادرم معلم بود و با سودِ املاک و سپردهها و سرمايهگذارىهاىِ پدر زندگى مىکرديم. تنها تفاوتاش اينبود که، مادر ترجيح داد خانهىِ بزرگمان را بفروشد و به يک آپارتمانِ کوچک نقلِ مکان کنيم. که هم خاطرهىِ پدر آزارش ندهد و هم زندگىِ جمع و جورِ کوچکمان راحتتر باشد. و از همان موقعها بود که سَندرُمِ پايين دويدن از پلهها در من عود کرد. مادرم زنِ آرامي بود. خيلى آرام. بهندرت ازش صدايي در مىآمد و در موردِ رفتارهاىام کارى باهام نداشت. همينطور در موردِ درسها. برعکسِ پدرم که آدمِ گرم و پرمشغله و حساسي بود. در اين يک مورد تقريبا مطمئنم که به مادرم رفتام. درسام که تمام شد، يک کارِ پارهوقتِ ساده توىِ دفتر يکى از همکارانِ سابقِ پدر پيدا کردم از صبح تا ظهر. صرفا بايد دفترهاىِ حسابرسىِ معاملاتاش را چک مىکردم و يک مشت عدد را جمع و تفريق مىکردم و بعد با يک امضا، تمام! همهچيز تاييد مىشد. خيالِ دوستِ بابا راحت مىشد که اشتباهى رخ نداده. هرچند بهندرت پيش مىآمد که اشتباهِ مهمي رخ دهد، اما مىتوانم قسم بخورم که در تمامِ اين مدت، بدونِ احساسِ خستگى يا يکنواختى اين کار را با دقت و حوصله، به تمامى انجام دادم. البته درآمدِ چندانى هم نداشت. و اين موضوع هم براىام مهم نبود. اين کار صرفا وسيلهاي بود که وقتام را باهاش تلف کنم. بهانهاي که بهخاطرش هرروز از خانه بيرون بيايم و پلهها! پلهها! مادرم بازنشسته شد. از توىِ خانه تکان نخورد تا زماني که رسما زمينگير شد. به پيشنهادِ خودش، بردماش به خانهى سالمنداني که از يکى از دوستاناش تعريفاش را شنيده بود. و بعد از آن من ماندم و آن خانه و پلههاىِ تمام نشدنىاش. هفتهاى يکبار، جمعهها، با يک دسته گل به ديدناش مىرفتم و چند دقيقهاي در سکوت کنارِ هم مىنشستيم و من برمىگشتم. حرفي براي گفتن نداشتيم. حالام که خوب، هيچوقت بد نبود و اتفاقِ خاصي هم که نيازي به تعريف کردن داشته باشد نمىافتاد. نه براىِ من و نه براىِ او. علاوه بر اينکه احساس مىکردم توىِ اين مرکز آنقدر از وراجىهاىِ اين پيرزن-پيرمردهاىِ خرفت و احمق خسته مىشود که ترجيح مىدهد پسرش را در سکوت ملاقات کند. هربار، بعد از خداحافظى، توىِ محوطه چرخي مىزدم و گاهى پاىِ محملاتِ ساکنانِ آن جزيرهى زيبا و متروک مىنشستم. آدمهايي که جز خاطره تعريف کردن و نصيحت کردن کارِ ديگري بلد نبودند و آنقدر براىِ هم تکرارى و خسته کننده شده بودند که از ديدنِ يک جفت گوشِ تازه ذوق زده مىشدند. در اين ميان پيرمردي بود که حافظه نداشت. گمان کنم مبتلا به نوعي آلزايمر بود. يا چيزي شبيه آن. اما در شکلِ حادش. هيچ تصوير يا خاطرهى کامل و واضحي در ذهناش نبود. نه از گذشتهها و نه از اتفاقاتِ روزمرهى آنجا. حتا حافظهىِ کوتاه مدتاش هم چندان درست کار نمىکرد. که خيلى وقتها وسطِ حرف يادش مىرفت که داشت چه ميگفت. گاهي جملههاىاش با هم قاطى مىشد. و کلمهها را هم از خاطر مىبرد: «اين چيز... که ۲۵ سال پيش بود گمون کنم. آره پسرم! همون موقع که همهى چيزا به هم ريخت و رفيق سابقام همون که دلال بود دلالِ ماشين... ماشينِ ريشتراشام و گم كردم، هرچى فكر ميكنم، آره هرچى فكر مىكنم نمىفهمم كه چرا بايد اينطورى مىشد. آخه همهچى درست بود و درست و حسابى با حساب كتابي كه داشت همهچيزو تو بازار مىتونس پيش بينى كنه و مىكرد هم. اما اون اتفاق... اونو خودِ خدا هم نمىتونس حدس بزنه كه اونطورى وقتى رفته بوديم ماهىگيرى با رفيقام... نه! اشتبا نكن پسرم! هيچكدوم چپ نبوديم فقط قايقمون چپ بود. يعنى اولاش هم نه، بعدش شد و مرگ و جلوىِ چشامون ديديم تو اون آبِ يخ زده تو اون زمستونِ چيز... آها! بىصاحاب» بهش عادت کردم. هرچه حرف مىزد خسته نمىشدم. موقع حرف زدن سرش را بالا مىگرفت و مىخواست توىِ صورتام نگاه کند، اما مردمکهاىاش مدام جم مىخوردند. نمىتوانست به يک نقطهىِ ثابت خيره بماند. او هم بدش نمىآمد که يکى با حوصله به حرفهاىاش گوش کند. هرچند هيچوقت مرا بهخاطر نمىآورد. ولى خوب مهم هم نبود. هربار هم که خودم را معرفى مىکردم بعد از چند دقيقه فراموش مىکرد. گاهى وسطِ حرف زدن يکدفعه زل مىزد توى چشمهاىام و وحشتزده نگاهام مىکرد و بعد مىپرسيد که کى هستم و چرا دارد اين چيزها را براىِ من تعريف مىکند. و من براي بار هزارم براىاش توضيح مىدادم که براىِ ملاقاتِ يکى از ساکنانِ همينجا آمدهام و الان هم مدتِ زيادى است که با هم صحبت مىکنيم. تا دوباره ادامه مىداد. اما موضوعِ عجيبي که وجود داشت اين بود که او تقريبا هربار بى هيچ دليلي مرا «پسرم» خطاب مىکرد. اوايل فکر مىکردم اين فقط بهخاطر اختلاف سنىمان است، اما لحن و نوع نگاهاش موقعِ گفتن اين کلمه طوري بود که انگار حقيقتا فکر ميکند دارد با پسرِ واقعىاش حرف مىزند. چند بار سعى کردم از زيرِ زباناش بکشم که چرا مرا اينطورى صدا مىکند، اما فايدهاي نداشت. مدام يادش مىرفت راجع به چى حرف مىزند و بحث را عوض مىکرد. باور كردنى نيست ولى همين موضوعِ ساده كم كم داشت به كلى اعصابام را به هم مىريخت. نمىفهميدم چرا با من اينطور حرف مىزند. نمىدانم چرا اما حتا فكر اينكه همهىِ اين چيزها را فراموش كنم و ديگر سراغاش نروم هم براىام ناممكن بود. وضع بدى داشتم، در عينِ استيصال و گيجى، ميلِ جنونآميزي داشتم كه به هر قيمتى شده ته و توىِ ماجرا را در بياورم. اين وضع داشت ديوانهام ميكرد. فکر کردم شايد زمانى پسري داشته که شبيهِ من بوده. سعى کردم از طريقِ اطلاعاتِ پروندهاش به نتيجهاي برسم اما تمامىِ چيزى که در موردش بهم گفتند اين بود که او را توىِ خيابان پيدا کردهاند و از همان موقع دچارِ حواسپرتى بوده. هيچ خبر يا اثري هم از دوستان و بستگاناش ندارند. علاوه بر اينکه اين حدس، با وجودِ فراموشىِ او غير منطقى بود. اين موضوع –بىآنکه بدانم چرا- تمامِ ذهنام را به خودش مشغول کرده بود. ديگر دليلِ اصلىِ رفتن من به خانهىِ سالمندان صحبت کردن با اين پيرمرد شده بود. ساعتها مىنشستم و با او حرف مىزدم، به حرفهاىِ بىسر و تهاش گوش مىکردم تا شايد چيزي در اين ميان بيابم که به سوالام جواب بدهد. اين «پسرم» گفتنها آنقدر تکرار مىشد و آنقدر آزار دهنده مىشد که داشتم ديوانه مىشدم. هربار که مرا «پسرم» خطاب مىکرد، حسِ عجيبي بهم دست مىداد. گيجى و وحشت. از درون مچاله مىشدم. و لحظهاي انگار مىخواستم از جا بلندش کنم و با سر به زمين بکوبماش: «آشغالِ احمق! من پسرِ تو نيستم. هيچوقت هم نبودم!» عصبى و حساس شده بودم. دليلِ اين اتفاق را نمىفهميدم و اين نفهميدن سخت آزارم مىداد. موضوع را به همان خانمِ رئيس گفتم. فکر کرد چرند مىبافم. اما بهش اطمينان دادم که اين موضوع «پسرم» گفتن او هربار اتفاق مىافتد و اصلا تصادفى نيست. گفت چيزي در اين مورد نمىداند اما مىتواند از همکارانش بخواهد به رفتارهاىِ او بيشتر دقت کنند و ببينند آيا موضوع به مادرِ من ربطي دارد يا نه. او فکر مىکرد شايد طرف سرِ پيرى عاشقِ مادر من شده و مىخواهد موضوع را به اين ترتيب به من حالى کند: «اما در هر حال، اگه فک مىکنين همچين چيزي هست و از نظر شما هم اشکالي نداشته باشه، مىتونيم همينجا واسشون يه مجلسِ عروسىِ جمع و جور را بندازيم. در هر صورت اهميتي که نداره. کارِ خاصي هم که ديگه با اين وضعشون نمىتونن بکنن. ديگه جاىِ نگرانى نداره. عوضش مىتونه کلى تو روحيهشون تاثير بذاره. قبلا هم از اين کارا زياد کرديم. فقط بايد با مادرتون هم صحبت کنين.» از راهنمايىاش تشکر کردم و از دفترش بيرون آمدم. زنيكهي احمق! براىِ اين حرفها نرفته بودم. و باز اين سوالِ سمج و آزار دهنده داشت مدام توىِ سرم مىچرخيد و آرامشِ ديرينهام را بدجورى از بين مىبرد. از مادرم وصيتنامهاي بهجا نمانده بود. تمام اموالاش، بعد از کسرِ اندکي بابت هزينههاىِ خانهیِ سالمندان، به تنها وارثاش، يعنى من، مىرسيد. بعد از تمام شدنِ مراسمِ کوچکِ خاکسپارى دردسرهاىام شروع شد. بايد به دهها دفترِ اسناد و اداره و بانک مىرفتم و صدها فرم پر مىکردم و هزاران امضا. در تمامِ عمرم آنهمه آدم و کامپيوتر و دفتر و سند يکجا نديده بودم. شلوغى، سر و صدا، عجله... از اين اتاق به آن اتاق، پله؟ نه! پادردم اجازه نمىدهد. تازه آسانسور سريعتر هم هست. بايد عجله کرد. کارهاىِ مهمِ زيادي دارم که بايد به همهشان برسم. چيزِ زيادي ازش بهجا نمانده بود. گفتم وسايلاش را، بهجز جواهراتِ اندکاش، دور بريزند. جز آن، چند تکه زمين و کمي سهام داشت که سالها قبل پدر بهنامش کرده بود. و البته همان آپارتماني که در آن زندگى مىکرديم. بقيهىِ ارث پدر به من رسيده بود. امروز ترتيب انتقالِ اين اموال را دادم. بايد يک سر مىرفتم به خانهى سالمندان و بعد دفتر اسناد رسمى. وقتى توىِ دفترِ مديريتِ خانهىِ سالمندان به خانمِ مدير گفتم که براىِ چه آمدهام، قيافهاش واقعا ديدنى بود. فکر کرد چرند مىبافم. اما بهش اطمينان دادم که حالم کاملا خوب است و مىدانم چه مىخواهم. آره! میخواهم همهى اموالِ مادرم را به نامِ آن پيرمردِ فراموشکار کنم. همانکه فکر مىکرد من پسرش هستم. هرچند گمان کنم اين چيزها هيچوقت به دردش نمىخورند. ولى اين کاري بود که فکر کردم بايد بکنم.از دفترخانهى اسناد که برگشتم، چند دست لباس و يک مشت خنزرپنزر ديگر را ريختم توىِ چمدانام و يک يادداشت هم گذاشتم براىِ آن پيرمرد که اگر روزي به اين خانه –که حالا ديگر خانهى خودش است- آمد خيالاش راحت باشد که همهچيز متعلق به خودش است. پاييناش را اينطور امضا كردم: «با عشق، پسرت». بعد درِ خانه را قفل کردم، کليد را گذاشتم زيرِ پادرى و خودم را توىِ راهپلهها رها کردم: پله، پله، پله، پله، پله، پله، پله، پله، گامپ!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
آي مردِ سامري خفن شدي! | ۱۱/۱۵/۱۳۸۵ |
|
1. بياييد همه با هم اسممان را عوض كنيم. هر اسمي كه داريم فراموش كنيم و اسممان را بگذاريم: « » (يك فاصله، يك جايِ خالي در اشيا... در جهان)
آن موقع ديگر همه همديگر را ميشناسيم و هيچكس هيچكس را نميشناسد. به شكلي كاملا عيني. اين صادقانهترين و يگانه راهِِ ادامهي حياتِ مسالمتآميز در اين كرهي خاكي است. 2. (تقديم به دوستِ كوچكام كه هميشه نگران است و مهربان) اين دنيايِ جندهي مجازي خيلي كوچك است. اما همهي جهانِ ما را تسخير كرده. دنيايِ ما خيلي خيلي كوچكتر از دنيايِ قديم شده. و ما، همهي آدمهايِ اين دنيا، خيلي خيلي بزرگتر از آدمهايِ قديم. بالاخره روزي ميتركد! پ.ن.1 شكست لازمهي پيروزي است. پ.ن.2 اصلا حرفِ فروتنانهاي نيست، اين كه ادعا كنم كه رضا فلاح مقدم، استادِ درسِ جبرانيِ رياضي 1، در توسعهي ادبيات ابزورد نقش بسزايي دارد.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||