ز کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟! ۱۲/۲۶/۱۳۸۷

1. امروز در برابر یک انتخاب پیچیده ی اخلاقی قرار گرفتم. بابت انجام کاری به کسی قولی دادم که با باورهای خودم در تعارض است. تا این جای ماجرا خیلی پیش پا افتاده و حتی کلیشه ای بود. اما پیچیدگی مسئله برای من از آن جا آغاز شد که فکر کردم می توانم به قولم عمل نکنم، چرا که کسی که این قول را از من گرفت، هرگز مرا نخواهد دید و نخواهد دانست که به قولم عمل کرده ام یا نه. و همین ندیدن، گویی او را از تمام مسئله پاک می کند و می ماند خود من. که حرفی زده ام -هرچند سرسری و بدون قصدی جدی- و حالا به حرفم عمل بکنم یا نه، تنها در برابر خود مسئولم. «خود»ی که در شرایط عادی هیچ گاه این کار را نکرده و نمی کند و حتا برای توصیه به دیگران برای انجام ندادنش دلایل زیادی هم دارد.
با همه ی این احوال، گمان کنم این کار را بکنم. دلیل روشنی برایش ندارم، اما فکر نمی کنم در غیر این صورت بتوانم ماجرا را فراموش کنم.

2. این عید باز نزدیک شد و سفر مقرر ما به مشهد. کتاب زیاد برداشته ام و امیدوارم وقت و حوصله ی فراوان بیابم در این شلوغی عید.

3. ... مانند پروردگار که اول جهان را آفرید و بعد هاویه را... [بورخس، الف، یادم نیست کدام داستان]

4. این مدت، بسیار بسیار دچار غلیانات روحی و تاثرات عاطفی شدم. دلایل روشنی هم البته داشت. بیش از همه یادآوری و تکرار بسیاری از روزها و حالات سه سال پیشم بود، هنگام ورودم به دانشگاه. مثل پیرمردها مدام حس می کنم چه قدر همه چیز در همه جا یکسان است!

5. در ادامه ی قطعه ی قبل، چه در مقایسه با سه سال قبل، چه در مقایسه با چند ماه پیش -به خاطر موقعیت های اخیرم- احساس می کنم کمی جا افتاده تر شده ام. روابط دوستانه ی بی دردسر و پایدارتر، احترام و اندک جایگاه پذیرفته شده ای. حتا با خوشحالی می توانم اعتراف کنم که حس می کنم دوستانم «مرا» با همه ی عیب هایم «دوست دارند» -به معنی علاقه داشتن- و حتا به بعضی خصلت ها و توانایی هایم رشک می برند.
می دانم گفتن چنین حرفی غیر معمول، دور از ادب و حتی خبیثانه به نظر می رسد. اما واقعا -به خصوص در این شرایط- چنین نیست. قصدم از گفتن این واقعیت کوچک، بیان احساس شادی و غرور بزرگی است که در لحظات احساس آن در تنم می پیچد و بالا می آید.

6. به نتیجه ی بسیار بسیار مهمی رسیده ام، که ناگهان بسیاری از مشاهدات پراکنده ام را توضیح داد و بسیاری از گزاره های نادقیق ام را توجیه کرد. در عین حال ابزار خوبی به دستم داد برای تحلیل وضعیت های مشابه. تنها ایرادش این است که من اولین نفری نیستم که به این نتیجه رسیدم: انسان موجودی اجتماعی است.
خواهم گفت، دقیقا منظورم چیست و چرا این حرف، دلیل بسیاری از تنش های روحی من و اطرافیانم را روشن می کند. اما طولانی است و هنوز بیان محکمی برایش نیافته ام. تنها باید دقت کنم، این برداشت را همچون یک نظریه ی علمی بر وضعیت های نامشابه تعمیم ندهم. و تلاش نکنم زیاد این مفهوم را از درون گسترش دهم و توقع داشته باشم که به تنهایی وضعیتی را توضیح دهد. علاوه بر این که بدانم خود چندان ماهیت روشنی ندارد.

7. عنوان این نوشته ربط یا اشاره ی خاصی به چیزی ندارد. تنها محض تفریح ضبط شده.

8. اجتناب از ترک عادت.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه