| پارودي: قصهي حسينقلي | ۱۰/۱۰/۱۳۸۵ | |
|
"یه مردی بود حسینقلی"
عاشقِ یه دختره اسمش پری حسینقلی شاد بود از غصه آزاد بود دِلَکِش بیجیک و پیک کوچولو، ریز و کوچیک تو دلش هیچی نبود هوسِ کاچی نبود تویِ دنیا غم نداشت آخه هیچی کم نداشت یه پری داشت مثه ماه ناز و خوشگل، چشاش سیاه یه پریِ ناز نازی همیشه گرمِ بازی شاد و دوسداشتنی بود مثله خدا خواستنی بود دلش اما مثه دریا مثه خورشید مثه ابرا گود و بزرگ بود مثه دنیا اما نه دنیای ما "دنیایِ واویلای ما" یه دنیا از نور بود پر از شادی و شور بود یه وختایی حسینقلی نیموجبیِ فسقلی دلش یهو تار میشد از دنیا بیزار میشد خسته میشد از همهچی از آدمایِ پیچپیچی دلش یه همزبون میخواس یه یارِ مهربون میخواس یه یاری که غار باشه یه دوستِ غمخوار باشه اونوخ میرف پیشِ پری صداش میزد: «آهای پری!» منم! منم! حسینقلی! دلم سیاس دوا میخوام یه راهی تا خدا میخوام یکی میخوام بهش بگم: ذله شدم، خسته شدم یه مرغ پابسته شدم زمین برام سنگ شده آسمون با اون گشادی چهقده تنگ شده دِلَکم از غصه بیرنگ شده پریِ قصهی ما مثه بادِ تو هوا سبک و فرز و سریع زود میکرد شال و کلا میگرف دستایِ سردشو میونِ اون دستایِ گرمش میبردش دلنگ دلنگ تا تویِ باغایِ قشنگش مینشستن پیشِ هم یه عالمه میزدن حرفایِ خوب از اون اقیانوسِ دور تا آبایِ توی جوب از درخت، از گل و بارون از آتیش، چیک چیکِ ناودون از هوا از آدما غصههایِ تو دلا گریههایِ بیصدا دستاشون تو دستِ هم گرم میشد، داغ میشد دلاشون باز میشد، اندازهی باغ میشد تو چشاشون یخایِ سردِ نگا آب میشد کم کَمَک شب میاومد حرفاشون تموم میشد دلاشون پیر شده بود، جوون میشد میرفتن با دلِ شاد و لبِ خندون خونشون ● ● ● اما... تهِ دلِ حسینقلی قدِ پشگل، نخودی یه غصهای نشسته بود یه حرفی که نگفته بود اونم این بود که پری دخترِ کاکل زری یه دخترِ شاد بود واسهی حسینقلی همیشه خیلی زیاد بود یه سرِ کوچولو داش هشهزار و هفصد و بیست و سهتا سودا و کار داش یه عالم تجربه و خاطره داش حرفای شنیدنی رویاهایِ دیدنی ترسایِ نگفتنی خلاصه، هشهزار و هفصد و بیست و سه بار بیشتر از حسینقلی آدما رو دیده بود زندگی کردنو در میونِ اونها با تمومِ پستی و بلندیاش با همون سن کمش، تجربه کرده بود: عادتایِ زشت و باز حرفای صدمن یه غاز دوستیایِ ساده و قدیمی رفقایِ جون جونی، پاک و صمیمی کوچولو موندنا و بزرگ شدنها توی گیر و دار زندگی، عوض شدنها رفتنا، شکستنا مردنا و موندنا برا خاطرِ همین بود که پری همیشه واسهی قلی یه عالم حرفایِ خوب و تازه داش غصههاشو از رویِ اون دلِ سادهش بر میداش بهجاشون شادی میذاش اما طفلک این حسینقلیِ قصهمون حرف تازهای برایِ اون نداش خیلی وختا نمیفهمید که اصن به پریِ ناز نازی چی بگه چی کار کنه تا غماشو تو دلش آب کنه تا نبینه اشکاشو نشنوه گریههاشو فقط اون وختایی که پری کوچولو دلش از غصه سیا بود تو دلش بساطِ دلتنگی بهپا بود مینشستش هاج و واج حسینقلی زل میزد با اون چشاش به ناز پری دستاشو فشار میداد گرم میکرد تو خیالش با بدیها جنگ میکرد نمیدونس چی بگه چی کار کنه تا غماشو تو دلش آب کنه واسه این بود که قلی همیشه میترسید: نکنه یه وخ پری واسه من بشه فقط یه مرهمی واسه روزا و شبای ابری که دلم میگیره اما وختی که دوباره در میآد خورشید از میونِ اون ابرایِ تیره هوا باز آبی و روشن میشه دلِ من باز میشه دیگه از یادم بره یا که من فقط بشم براش یه رفیقی که میخوام باشم باهاش یه رفیقی که میخواد باشه باهام وختایِ تنهایی وختای دلتنگی نه برایِ همیشه برایِ وختایِ شاد روزایِ خوشحالی آخه من نمیتونم مثه اون شاد باشم واسه روزایِ خوشی شادیِ ناب باشم وختایی که خوبیم روزایی که شادیم نمیدونم چی بگم چی کار کنم آخه من فقط میتونم که بهش نگا کنم اونوخ اون تنها میشه نکنه به خاطرِ بودنِ من حسِ تنهایی کنه تویِ روزایِ خوشی بره در به در به دنبالِ کسی که بتونه مثله اون شاد باشه خلاصه حسینقلی مردِ عاشق، فنقلی همیشه میترسید که نبادا بیدلیل پریِ خوشگلشو مثه اون کفترِ جلدِ تو قفس کرده باشه یه اسیر که نتونه بپره که نتونه همیشه شاد باشه از غم و غصه... همهچی رها و آزاد باشه اما باز میترسید اینا رو بهش بگه نکنه یه وخ پری واسه اون قهر بکنه، ناز بکنه تو دلش غصه و غم هوار بشه همهی شادی و عشقاش دودِ تو هوا بشه نمیدونس که باید چی کار کنه پری رو رها کنه؟ -نمیتونس- سردیِ ترسا و غصههایِ تلخشو تو قلبِ اون هوار کنه -نمیتونس- حسینقلیِ فنقلیِ قصهمون تویِ این دنیایِ سرد و تاریک و سیاهمون از همهی دار و ندارِ دنیا یک پری خوشگل و دوسداشتنی داشت مثله یه رویا اما گاهی تو دل شب و سیاهی میاومد توی خیالاش یهدفه یه فکرِ واهی یه خیالِ وحشی و لوس راستی راستی خودِ کابوس میگرف مثله کنه خفتِ گلوشو بغضِ سردی که میبس راه گلوشو تویِ خواب میدید میونِ یک باغِ قشنگه هوا آفتابیه، آسمون یه رنگه درختا تا خودِ آسمون رسیدن برگاشون سبزه و میوهها رسیدهان تک و تنها وایساده نمیدونه که کجاس تو دلش غوغا و دلشوره بهپاس یهدفه صدا میآد یه صدایِ آسمون قرمبه آسمون پر میشه از اون ابرایِ سیاهِ عصر جمعه برگِ رو درختای باغ یهویی زرد میشه هوا الابختکی سرد میشه حسینقلی، وحشتزده میدوهِ تو سیاهیا از اون دورا یکی میگه: «حسینقلی! بیا بیا!» حسینقلی جیغ میزنه، داد میزنه با تمومِ سرعتش میره به سمتِ اون صدا مثلِ دیوونهها فریاد میزنه: «تو کی هستی؟ تو کجایی؟ مُردی یا اینکه هنوزم سرِ پایی؟» باد و طوفان همه چیزو تو خودش گم میکنه هیچ صدایی یا که راهی واسهی یه نیم نگاهی نه چیزی میشه که دید نه چیزی میشه شنید فقط انگار که باید تند دوید تا به سر منشا اون صدا رسید کم کمک صدا میونِ جیغ و دادِ طوفان از رمق میافته و دور میشه آخرین روزنهی امید توی قلبش یواش یواش کور میشه حسینقلی کم کم از نفس میافته خسته میشه پاهاش از رمق میافته هوا تاریک شده، آسمون سیاهه چشاش از گرد و غبار و غم و غصه تر شده رو لباش لرزشِ حسرتِ یه آهه خسته و بیرمق و نفس زنون میشکنه، خم میشه مثلِ تیرکمون همه چی ساکت و یکرنگ و سیاهه توی آسمون دریغ از چشمکای یه ستاره توی یک لحظهی آنی گرگ و میش، قبلِ سیاهی توی یک لحظهی خاموش قبلِ اینکه بره از هوش یه صدایی میشنوه حسینقلی از ته قلبشه که یکی میگه: «حسینقلی!... حسینقلی!... "دیر اومدی، مرد پری!"» پ.ن.1 سهشنبه / چهارشنبهي هفتهي پيش بود كه شروع كردم به نوشتنِ اين شعر. و بخش زيادي از آن را هم همان موقعها نوشتم. اما اتفاقهايي پيشآمد. بد و گاه خوب. كه ادامهي آن، روزها به تاخير ميافتاد و گاه حتا به سرم ميزد كه به كلي قيدش را بزنم! چند بندِ آخر را -كه خودم هم حس ميكنم خيلي خوب از آب در نيامده- با عجله و استيصال نوشتم. چرا كه كاملا از فضاي يك هفته پيشام خارج شدهام. برايِ همين كمي شكسته-بسته از آب درآمده. «حسينقلي» را از بامداد وام گرفتم و «پري» را از «درختِ گلابي»ِ مهرجويي پ.ن.2 بهترين قسمتِ اين ماجرا، گزين گويهي ايمان بود -تازگيها حس ميكنم خيلي دوستاش دارم- وقتي نظرش را راجع به اين شعر پرسيدم. گفت: «بد نيس! يعني خوبهها! ولي خوب... فقط در راستاي تحميقِ تودهها» :)) الان برگشته مشهد. خدا حفظاش كند! پ.ن.3 نمرديم و يك روزِ خوش تويِ همهي زندگيمان داشتيم! پنجشنبه، پريِ كوچكام مرا كلي مديونِ خودش كرد. چهقدر از بابتِ همهچيز خوشحالم و... قدرشناس. كاش ميشد اين زمانِ لعنتي لختي از حركت بايستد. كاش ميشد همهچيز همينطور بماند! كاش...
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
But in the end it doesn’t even matter | ۱۰/۰۶/۱۳۸۵ |
|
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
من مستم، پس هستم | ۱۰/۰۴/۱۳۸۵ |
|
الان كه اينها را مينويسم ساعت 2:30 صبح است و من تقريبن مستِ مستم.
تا حالا در حالِ مستي تايپ نكرده بودم. حسِ خوبي دارد. انگشتها سبك و سريع، پيش از آنكه اراده كني رويِ كيبورد حركت ميكنند و هر تماس با كليدها، حسِ لذتناكي نوكِ انگشتها بهوجود ميآورد. ميخواهم بنويسم. ميخواهم تا خودِ صبح بنويسم. اما حيف كه بدجوري خوابم ميآيد! بيهوا، وسطِ قيل و قالِ بچهها كه سرِ تمام شدنِ ويسكي و اينكه كي بيشتر خورده بحث ميكردند، اين بند از مكبث را، كه مدتها پيش از خاطر برده بودم در حالي كه تلو تلو ميخوردم، بلند بلند خواندم: "فرو مير آي، اي شمعك فرومير آي! كه نباشد زندگاني هيچ، الا سايهاي لغزان و بازيهايِ بازي پيشهاي نادان كه بازد چندگاهي پرخروش و جوش اندرين ميدان و آنگه هيچ! زندگي افسانهاي است كز لبِ شوريده مغزي گفته آيد، سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا، ليك بيمعنا!" همه برگشتند و مثلِ ديوانهها زل زدند بهم. انگار مستم! متشكرم احسان! متشكرم اسكاتلندِ هميشه زيبا، متشكرم دانماركِ ملعون، متشكرم هايده، متشكرم پينك فلويد، متشكرم شكسپير و همهي جك و جندههايي كه امشب را شبِ گهي ساختيد. همچنين از شما! آره از خودِ شما كه باعث شديد كه اينطوري بشوم اين چند روز. كه البته دستِ خودتان هم نيست. هم خودتان ميدانيد و هم من كه اشكال از من است نه شما. ولي خوب اينطوري است ديگر... - آآآه... زمستونِ سرديه! + آره آقا! خيلي سرده... بيصاحاب تمامِ حقوقِ مادي و معنويِ اين ديالوگ متعلق به شخصِ شخيصِ بنده است. هر مادرقحبهاي كه به هر شكل از اين ديالوگ در هر اثر نوشتاري، گفتاري، تجسمي، و هر شكل احمقانهاي مثل داستان، نمايشنامه، ترانه، ايدهي تبليغاتي استفاده كند و يا از آن الهام گرفته باشد، حكمِ قحبگيِ تمامِ عناصرِ اناثِ اقوامِ درجهي اولِ خود را امضا نموده و بدين ترتيب همزمان خود را به عناوينِ 1. مادر جندگي 2. خواهر جندگي 3.1. زن جندگي (قرمساقي، قرمدنگي، ديوثي، پفيوزي) 3.2. شوهر هرزگي! 4. دختر قحبگي نايل كرده و قابل پيگرد ميباشد. با خود ميگوييم بهتر است كمتر كس بگوييم و بهجايِ آن به رختخواب برويم كه همانا خداوند هيچ نعمتي را ارجمندتر از خوابِ بعد از مستي قرار نداد. كه "ان الله عليم بما يعملون..." شب خوش!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
ده فرمان: از صادقيه تا سردار جنگل | ۹/۲۷/۱۳۸۵ |
|
فرمانِ پنجم - هيچگاه خودت را به هيچكس تحميل نكن.
بهخصوص كه بيش از هرچيزي تويِ دنيا از اين كار بدت بيايد. و اين كه آن آدم احيانا برايات مهم باشد. ياد بگير جلويِ تصميمها و كارهايِ آني و غير اراديات را بگيري. مثلِ بچهي آدم كارت كه تمام شد برگرد سرِ خانه و زندهگيات. بگذار بقيه هم راحت باشند. پيافزود: تويِ اين سرما و با همهي خستهگيِ تنات آنقدر پياده راه برو و سيگار بكش تا بفهمي هرچيزي حدي دارد، جايي دارد. پيافزود 2: سردار جنگل را خيلي دوست دارم. برايام خاطرهاي محو و مبهم دارد.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
سلوکِ یک ماهه | ۹/۲۲/۱۳۸۵ |
|
1. یک ماه پیش همهچیز خیلی بد بود. و بدتر از همه خودم. مدتها بود حس میکردم توی این وبلاگ فقط دارم چرند مینویسم. و اینکه دیرزمانی گمان میکردم وبلاگ نویسی شاید، برایِ من، دل مشغولیای بتواند باشد که کمی بیشتر بنویسم و به تبع آن بیشتر بخوانم که چنین نشد. این شد که «برکههایِ آینه» را، با همهی علاقهام بهش، بستم. اما حالا خیلی چیزها عوض شده. خیلی بهتر شده. و خودم هم. (البته بهجز درسها D:) این شد که باز شروع کردم. 2. این گذر از حالِ بد به حالِ خوب را مدیونِ خیلیها هستم. اما بیشتر یک نفر. خدا عوضاش دهد! که بی هیچ اجباری یا مسئولیتِ اخلاقی یا هرآنچه از این نسق، کلی وقت و انرژیاش را صرفِ من کرد. و بارِ خیلی اندوهها و تردیدها را از شانهام برداشت. سپاس بیمعنی است. (قرارمان همین بود از نخست!) تنها میتوانم امیدوار باشم که همینطور بماند / بمانم. 3. «سلوک»ِ دولت آّبادی را مدتی است شروع کردهام. آری! مدتی است! پیش از این سهبار به خواندناش قصد کرده بودم و هر بار دستِ بالا 100 صفحه (کم و بیش) و بیش از آن نتوانستم. این بار هم خیلی کند پیش میروم. روزی 4-5 صفحه. البته همهاش هم بهخاطرِ خودِ کتاب نیست. سرم هم کمی شلوغ شده. دلمشغولیهایِ بیهوده و... باهوده!اینجایاش را خیلی دوست دارم. همهی اینها را گفتم که بهانهای شود تا شما را هم در لذتِ این متن شریک کنم: «انسان در مسیرِ عمرِ خود مگر چندبار میتواند به دوستانی بربخورد که از میان آنها همزبانی بیابد. همزبانی که همدل باشد. و مگر دوستی، از آن مایه که به رفاقت بینجامد، چند بار میتواند رخ بدهد، و در چند مقطع عمر؟ این اتفاق خجستهای است که از هفده تا بیست و چهار و پنج – سالگی میتواند رخ بدهد. و زمان، تاراجِ زمان – مگر مجال تداوم رفاقت را میدهد؟ نه؛ برای شما که گفتم. همهی آن کسانی که را که داشتم، کمتر از شمار انگشتان یک دست، زیر چهل سالگی از دست دادم. بله، چنین است. به همین بیتفاوتی زمان میبَرَدشان، میبردشان. تنها، تنها، تنها میمانیم؛ تنها میمانیم، تنها ماندم، مانده بودم. جاهایِ خالی در مغزم، در قلبم، و در زبانم که سخن نمیگفت. با که بگوید چه شد؛ و برای چه بگوید؟ انسان مادامی که در بطن فاجعه گرفتار است، گمان میبرد که نزدیکان او را میبینند، و همه چیز پیرامون او را میشناسند. پس تصور من هم این بود که نیست کسی که نداند چه بر من گذشته است، که چگونه وجین شدهام، هَرَس شده؛ عریان و برهنه در زمستان. برای همین فکر میکردم و باور داشتم که او را خدا برای من فرستاده است؛ «ای دختر خدا!» فرشتهای به پاداش رنجهای من؛ رنجهای شریف. اما نه، بیش از این. مشت بسته، این مرد شرقی چگونه میتواند اظهار عشق کند، و چگونه میتواند چون زنِ شرقی با همجنسانِ خود سخن بگوید از کانونِ محوری وجود خود. دو زنِ بیگانه حتی در نخستین دیدارشان، خیلی زود به هم میرسند و از یکدیگر عبور میکنند. رنگ مو، رنگ موهایت چقدر تناسب دارد با پوست صورتت. پوست صورت و تن، رنگ چشمها و قوارهی سرشانهها، قوس کمر و اندازههایِ دور سینه و باسن، قد و ساقها! آن دو به سرعت خیاط و دلاک و دایهی هم میشوند و یقین دارم که گفتگو نهچندان با تاخیر، کشانده میشود به تجربههای آمیزش... اما مرد شرقی... نمیدانم، من اما نمیتوانم، نمیتوانستم بر زبان بیاورم آنچه را به دل داشتم. بس یکبار گفتم «تا نوبت پیش رسیدهتر شدهای» همین؛ و بعد... آه، هزار سخن میگویی تا سخن عشق نگفته باشی.«برایتان یک خودنویس خریدهام.»به چه مناسبت؟ نمیگویی، اما او ناگفته را میشنود. «آخر روز تولدتان است امروز!» عجیب است، بسیار عجیب. این نخستین باریست که یک نفر مرا به یاد زاده شدنم میاندازد، و من از زبان اوست که میشنوم: مبارک! چه و کدام مبارک؟ مبارک نام همیشگیِ شخصیت سیاه در نمایشهای روحوضی ما است. این هم از طنزپردازی و لطیفهگویی من! واقعا که! اما او آمده بود تا این مشت بسته و این تلخیِ تجربههایِ یک عمر را در همه احوال بشکند و مردی را که گزیده بود در ذهن شیرین و دلپذیر بیابد؛ و... خود چه میدانم؟ شاید هم چنان در زمختیِ رویهای که طراوت و عشق در اندرونش دفن شده بود با کوبش هر ضربه، هر مرگ، هر پشنگای خون و کابوسِ هر لجّه عفن و بویناک. شاید نام مرا در هالهای میدید، اما نه... هوشیاری صفت بارز او بود که دوشادوش زیرکیِ نهفتهی درونش روان بود، پس نمیتوانست بس در نام من تابیده باشد، فارغ از حال من.»
4. خیلی وقت بود میخواستم آدرسِ اینجا را از mponds.blogspot.com به mirrorponds.blogspot.com تغییر بدهم. و البته تغییراتِ اندکی هم در جزئیاتِ قالب وبلاگ. کمی آرشیو را دستکاری کردهام که جمع و جورتر شود. و همینطور هم آدرس را، اما از بختِ بد، نمیدانم چه بلایی سرِ این بلاگرِ احمق آمده که هنوز تعدادی از پستها رویِ آدرس قبلی هستند و این آدرس دیگر نه برایِ من –و نه هیچکسِ دیگر- قابلِ دسترسی نیست تا بتوانم آن را پاک کنم و یک دستورِ Auto redirect روی آن سوار کنم تا مراجعانِ آن آدرس را به آدرسِ جدید بفرستد. خودِ Help center بلاگر هم جوابی به من نمیدهد. لطف کنید اگر به آدرسِ قبلی لینک دادهاید آن را تصحیح کنید.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||