ده فرمان ۷/۳۰/۱۳۸۵

فرمانِ سوم - تصادف يك اصل است. و ماحصل معمولن توي كونِ كساني مي‌رود كه اين حقيقت را باور ندارند. و صد البته انتظار برايِ رخ دادنِ اين تصادف هم حماقتِ محض است.
فرمانِ چهارم - از هوايِ ابري سخت اجتناب كنيد كه دل را مي‌ميراند و يادها را، يادهايِ تلخ را، زنده مي‌سازد.


پ.ن. آخ! كه الان چه‌قدر به يك هم‌چين چيزي نياز دارم.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  عرضِ حال ۷/۲۵/۱۳۸۵

+

پ.ن.این کتاب را دوستی به‌ام معرفی کرد. «سخت لازم بود!» برایِ همین یک لطف عمری دعاگوی‌اش هستم. اگر گیر آوردید حتماً بخرید. داشتن‌اش برایِ همه لازم است. برایِ همه.

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  بي‌نام ۷/۲۱/۱۳۸۵

تویِ پارک نشسته­ام. رویِ یک نیمکت، پشتِ یک میز. رویِ میز فلاسکِ کوچکِ قهوه­ای رنگِ قهوه، پاکتِ نیمه­خالیِ سیگار، فندک و چند ورق کاغذ هست. کیف­ام کنارم رویِ نیمکت نشسته. نوکِ خودکار را با یک دست رویِ میز می­کوبم و در دستِ دیگر سیگارم را نگه داشته­ام که آرام دود می­کند. به مسیرِ دود نگاه می­کنم. بعد به باریکه راهِ پیچاپیچِ رو به روی­ام میانِ چمن. مسیرِ نگاه­ام را عوض می­کنم و به کاغذهایِ سفیدِ رو به­ روی­ام خیره می­شوم.
زن و مردی جوان بی­توجه به مکعب­هایِ سیمانیِ رویِ چمن (که مسیرِ آدم رو را مشخص می­کنند) از توی چمن رد می­شوند. مرد جلو را نگاه می­کند و تند و آهسته حرف می­زند. زن سرش پایین است. انگار رویِ زمین پیِ چیزی بگردد، سرش پایین است و گوش می­کند. می­خواهم داستان­شان را بنویسم. داستانِ دو دوست، یا شاید یک زن و شوهرِ جوان که با هم به پارک آمده­اند. دوست پسر (شوهر) برایِ همراه­اش توضیح می­دهد که چه­طور تنها مانده. که چه­طور تنها بوده. که اندوهِ بزرگی داشته. که چه وحشت­هایِ بزرگی دارد. که چه­قدر همه­چیز عجیب است. که چه­قدر همه­چیز غریب است. بی­شکل است. در یک­سانی وحشت­ناک است. که دنیا چه­قدر پیر شده. چه­قدر فرسوده شده... چه­قدر...
و دوست دختر (همسرش) به حرف­هایِ همراه­اش گوش می­کند. و جلویِ پای­شان را نگاه می­کند که به چیزی گیر نکند. چون می­داند او هیچ­وقت جلویِ پای­اش را نمی­بیند. و عشق­بازی­های­شان را به یاد می­آورد. و از حرف­هایِ او کمی می­ترسد. و ترس چه حسِ مشترک و تفاهم­آورِ قوی­ای است. مثلِ نفرت، مثلِ اندوه.
تویِ درِ فلاسک (که فنجان هم هست) قهوه می­ریزم. بخارِ بی­رمقی بلند می­شود. به دودِ سیگار نگاه می­کنم. و بعد به فنجانِ قهوه که (درِ فلاسک هم هست). کمی مزه مزه­اش می­کنم. پیرمردی از روی مکعب­هایِ سیمانیِ میانِ چمن می­آید. متعجب نگاه­ام می­کند و وقتی می­بیند که من هم به او نگاه می­کنم سرش را پایین می­اندازد. لابد از این­که یک دخترِ تنها تویِ پارک پشتِ یک میز نشسته و چند ورق کاغذ جلوی­اش رویِ میز افتاده و یک فلاسک و یک فنجان قهوه (که در حقیقت درِ همان فلاسک است) رویِ میز هست و دارد سیگار می­کشد و با وجودِ همهی این­ها به او زل زده، تعجب می­کند.
می­خواهم داستان­اش را بنویسم. داستانِ مردی تنها و دوست داشتنی. پر از تجربه. پر از غرور. با فکرها و احساس­هایِ خشنِ مردانه­اش. با عادت­هایِ بچه­گانه­اش. که جوانیِ سختی داشته. ارتشی بوده؟! شاید! یا زندانی. یا از آن­هایی که یک کاری را از هیچ شروع کرده­اند و همه­ی جوانی و زنده­گی­شان را وقفِ آن کرده­اند. یا شاید هم از آن­هایی که یک­بار، و فقط یک­بار، در همه­ی عمرشان عاشق شده­اند. در همان زمانِ جوانی. و یک بار برایِ همیشه قسم خورده­اند که دیگر عاشق نشوند. و همه­ی عمر با خاطره­ی آن عشق زنده بوده­اند. قصه­ی یک مردِ عاشق، یا نه! شاید هم نه به این دشواری. شاید فقط مردی باشد، یک مردِ معمولی، که یک زنده­گیِ عادی داشته. با زن و بچه­ها. از این مردهایِ خانواده دوست. شوهرهایِ نمونه، پدرهایِ مسئول. که همه­ی وجودش را نثارِ خانواده­اش کرده. که همه­ی آرزوهای­اش را در بچه­های­اش دیده. و حالا، بعد از سال­ها هوس کرده یک­بار تنهایی پارک بیاید و قدم بزند. با خودش تنها باشد.
قهوه را که حالا سرد شده، سر می­کشم. دو زن رویِ مکعب­هایِ سیمانیِ وسطِ چمن­ها قدم می­زنند. یکی پیرتر از دیگری است. مادرش است. هر دو لاغر و رنگ پریده­اند. ردِ گنگی از غرورِ زنانه را می­شود در چهره­ی آن­که جوان­تر است دید. هر چند لحظه مادر چیزی می­گوید و دخترش همین­طور که سرش پایین است به حرف­هایِ او گوش می­کند. مادر زنِ بسیار با وقار و جا افتاده­ای است. با رفتار و طرزِ فکری اشرافی. از خانواده­ای که در گذشته­هایِ دور «اصیل» به حساب می­آمده­اند. دخترش را هم طوری تربیت کرده که شایسته­ی یک خانمِ متشخص باشد. زمانی پسری عاشقِ دختر می­شود. و دختر همان­طور که مادر انتظار داشت، مثلِ یک اشراف­زاده با او برخورد می­کند. و بعد یکی دیگر و یکی دیگر و ... دیگران. سال­هایِ سال کنارِ مادرش، که الان پیر و شکسته شده، ماند و با همه مثلِ یک نجیب­زاده­ی اصیل زنده­گی کرد. و حالا مثلِ هر هفته با مادرش به پارک آمده تا با هم قدمی بزنند و باز به خانه­ی تاریک­شان برگردند.
ته­سیگارم را دور می­اندازم. خورشید کم کم غروب می­کند. همین حالاست که لامپ­ها را روشن کنند. یک سیگارِ دیگر روشن می­کنم و به همه­ی آدم­هایی فکر می­کنم که می­خواهم قصه­شان را بنویسم.
دو سرباز از میانِ چمن­ها رد می­شوند. سرشان پایین است. خسته­اند. یکی جنوبی است، کوچک و سبزه. به عشق­اش فکر می­کند که الان در شهرش منتظرِ اوست. و روزهایِ باقی­مانده از خدمت­اش را برایِ هزارمین بار در امروز به خاطر می­آورد. و به این فکر می­کند که به محضِ تمام شدن­اش به شهرش بر می­گردد و کاری پیدا می­کند و عروسی می­کند و بچه­ها... و همراه­اش فکرِ خودش است که هیچ­وقت به خانه بر نمی­گردد. که همین­جا کار می­کند. هر کاری باشد! و زنده­گی می­کند و همین­جا می­میرد. همین!
●●●
خورشید غروب کرده. لامپ­ها را روشن کرده­اند. از وسطِ چمن­ها، از تویِ تاریکیِ بینِ دو لامپ، پسربچه­ای 8-7 ساله، سفید و ریزه میزه به طرفِ من می­آید.
- خانوم! می­شه لطفن قصه­ی منو هم بنویسین؟!
و می­زند زیرِ خنده. بلند و بی­پروا می­خندد. قهقهه می­زند. آن­­قدر که بادکنکِ قرمزی که به دستِ چپ­اش گرفته، می­لرزد. همین­طور که با دستِ راست جلویِ دهان­اش را گرفته و از خنده ریسه می­رود، به سویِ تاریکی می­دود. میانِ درخت­ها گم می­شود. و نمی­شنود که من در جواب­اش می­گویم:
- آره عزیزم! چرا نمی­شه؟! پکِ عمیقی به سیگارم می­زنم و شروع می­کنم به نوشتن. نوشتنِ داستانِ دختری که می­خواست قصه­ی یک پسربچه­ی بادکنک به دست را بنویسد. یک پسربچه­ی کوچکِ سفیدِ بادکنکِ قرمز به دست که تا افق رفت و به آسمان رسید. و با غروبِ خورشید یک ستاره­ی کوچکِ سفید شد که هیچ­وقت غروب نکرد.

پ.ن خيلي وقت بود چيزي ننوشته بودم. الان هم كه...
فقط آرزو مي‌كنم همه‌ي اين ماجرا يك اشتباه باشد. يك حماقت.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه