چنانت دوست می دارم... ۸/۰۹/۱۳۸۶

حاضرم همه ی زندگیمو بدم و از این جهنم خلاص شم.
دیگه داره حالم از خودم به هم می خوره.
واسه کی دارم نقش بازی می کنم؟
لعنتی! دوست دارم! عاشقتم! دلم تنگ شده برات! می پرستمت!
هیچ جوری هم نمی تونم از شرت خلاص شم.
دارم دیوونه می شم...

خوبه؟! گمان کنم همینا رو می خواستی بشنوی! فقط می خواستی به این جام برسونی نه؟!
نیازی نبود اون کارا رو بکنی!
خودم به ات می گفتم.
مگه همیشه اینا رو به ات نمی گفتم؟
مگه همیشه نمی گفتم که چه قدر دوست دارم و چه قدر به گفتنش احتیاج دارم؟
چیه؟ می خواستی این جوری بشنوی؟
بیا!
حالا می تونی خوش حال باشی که نتونستم طاقت بیارم.
و این تو بودی که بردی.
گمان کنم این جوری برای همیشه زندگیت لذت بخش تر می شه.






فاک!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  ما گذشتیم و گذشت آن­چه تو با ما کردی... ۸/۰۵/۱۳۸۶

"... به هر صورت دنبالِ همه­ی این فکرها و قیاس­ها بود که به کله­ام زد خودم را اخته کنم. باید عالمی داشته باشد. فارغ از پایین تنه و یک پله به سمتِ ملکوت..." [سنگی بر گوری؛ جلالِ آلِ احمد]
هرچه هم سعی کنی از وضعیتی که همه­ی ذهن و موقعیتت را درگیر کرده بگریزی بیشتر درگیرش می­شوی. اصلا نفسِ همین گریختن ذهنت را درگیرِ ماجرا می­کند. این چیزی است که همه به صرافت می­دانیم و باز در شرایطی که دچارِ این وضعیت می­شویم، فراموشش می­کنیم. خودمان را می­زنیم به کوچه­ی علی­چپ «حالا بذا فعلا یه مدت بگذره...» «نه! من هستم، ولی اول اون باید بیاد جلو...» و این زمان طولانی می­شود و آن «اون» خدا خواسته، جلو نمی­آید و تو می­مانی با یک دنیا حرفِ نزده و اشکِ نریخته و باورهایِ انتزاعی که همین­جور بیخِ گلویت مانده­اند و نه پایین می­روند و نه بالا می­آیند. نه به زورِ الکل. نه به زورِ هیچ چیزِ دیگر.
بهت زده می­مانی و به خودت هم نمی­توانی چیزی بگویی. «مگر خودت همینو نمی­خواستی؟» «چرا!... ولی...» «نه دیگه! ولی نداره! مرد باش و سرِ حرفت وایسا! ملت که معطلِ تو نیستن هر روز به یه سازت برقصن. اول تکلیفتو با خودت روشن کن، بعد راجع به بقیه قضاوت کن. اصلن طرف حق داشت! خسته شده بود از این همه قر و قمیش و ناز و ادات. هر روز به یه رنگی و یه ادایی.» «... چی بگم... راس می­گی... آره... باس سرِ حرفم واستم... باس مرد باشم...» و یاد می­گیری که لااقل مرد باشی. مرد.
و این مرد بودن، بزرگ­تر از اندازه­ی تو و سخت­تر از طاقتِ توست. اما کاریش نمی­شود کرد.
***
قسمتِ بامزه­ی ماجرا هم این­جاست که این دقیقا تو، خودِ تو بودی که کار را به این­جا رساندی. تا حدودِ زیادی نمی­توانی کسِ دیگری را مقصر بدانی. اما خودت را هم با دلایلِ خودت تبرئه می­کنی. به هر حال دلایلت برایِ خودت محترم و موجه است. و این جاست که احساس می­کنی بی هیچ تقصیری در معرضِ یک حادثه­ی دردناک قرار گرفتی و نوکِ ضربه­ی این حادثه مستقیم رویِ زندگیِ تو تنظیم شده بوده. و از همه جا بی­خبر، ناگهان همه چیزت را از دست دادی. آن وقت است که این اتفاق تقلیل پیدا می­کند به چیزی شبیهِ یک زلزله. یک تکانِ ناگهانی که زندگیِ هزاران آدمِ از همه­جا بی­خبر را زیر و رو می­کند. اما حتا این فکر هم راحتت نمی­کند. تو با بی­تقصیریِ خودت یا دیگری مواجه نیستی. فقط با زندگیِ از دست رفته­ات مواجهی. کدام آدمی را می­توان پیدا کرد که همه­ی عزیزانش را تویِ زلزله از دست داده باشد و عینِ خیالش نباشد، که «کاریش نمی­شه کرد! اتفاقه دیگه! تقصیرِ من که نبود!»
و باز دردناک­تر این که همه­ی این افسردگی­ها و ناراحتی­ها و خودآزاری­ها و مصایب در غمِ از دست رفتنِ چیزی نصفه و نیمه است. نه برایِ تو، که برایِ آن «دیگری». این فکرِ که تو ماه­هاست زندگی نکرده­ای و خودت را مجازات کرده­ای و شب و روز گریه کردی و از همه­ی زندگی­ات عقب مانده­ای. این که ماه­ها پریشان بوده­ای و طرف احتمالا –جز چند روزِ اول- عینِ خیالش هم نیست. گاهی می­بینیش که با دوست­هاش نشسته و خوش­حال است و درسش را می­خواند و به کار و زندگی­اش می­رسد و بسا از این بابت احساسِ راحتی و آزادی هم می­کند که حالا وقتِ کافی دارد که با فراغِ بال به کارها و مشغله­هایش –که همیشه دغدغه­ی اصلی­اش بودند- برسد و تو حتا نمی­توانی در حضورِ دیگران –و خاصه او- تظاهر به بی­خیالی بکنی که لااقل کم نیاورده باشی. چون تنها چیزی که ممکن است برایت بماند همین «کم نیاوردنِ» مضحک است. یک بار این حرف­ها را به دوستی زدم، گفت تو مریضی که دلت می­خواهد دیگری هم رنج ببرد. تو باید خوش­حال باشی که راحت با ماجرا کنار آمده. اصلا بگو ببینم یک نفر رنج ببرد به­تر است یا دو نفر. و من بی­مکث گفتم: دو نفر!
لااقل این­جوری می­توانی احساس کنی ذره­ای برایِ طرف مهم بوده­ای. حضورت، و حالا نبودنت برایش اندکی تفاوت داشته. اما متاسفانه حقیقت جز این است. ناگزیری از پذیرفتنِ آن خطایِ تاریخی. این که تمامِ آن مدت متوهم بوده­ای. خیال می­کردی اتفاقی افتاده. اما هیچ... هیچ اهمیتی نداشتی. دستِ بالا برگردد و بگوید که نه! چند شبی خوابم نبرد و گریه هم کردم و گاهی، گاه گداری یادت می­افتم و ناراحت می­شوم. که این هم از جانبِ آدمی که برایِ مردنِ گربه­ی همسایه یک هفته ماتم می­گیرد و تلخ­ترین خاطره­ی زندگی­اش له کردنِ یک مورچه است، از فحش هم بدتر است. آره! باید واقعیت را پذیرفت. بعضی­ها می­خواهند پیش­رفت کنند. در کنارش چیزهایِ دیگر را هم بدشان نمی­آید داشته باشند اما اگر چیزی مانعِ پیش­رفتشان بشود راحت کنارش می­گذارند و دستِ بالا چند روزی غصه­اش را می­خورند، اما بعد فکر می­کنند که در راهِ رسیدن به چیزهایِ بزرگ باید چیزهایِ حاشیه­ای و کوچک­تر را فدا کرد و حالا هم این کار را کرده­ام و... اشکالی ندارد! به­اش عادت می­کنم! آدم­هایِ منطقی و تثبیت شده که می­توانند منطقی فکر کنند و منطقی زندگی کنند و اگر منطقشان حکم کند، می­توانند به خودشان حق بدهند و همه چیز را راحت فراموش کنند. آدم­هایی که از امکانِ بزرِگِ «تصدیقِ خود» بهره مندند. و هیچ تصوری از جهنمی که آدم­هایی مثلِ من در آن می­زیند، ندارند. جهنمی از خود-درگیری، خود-آزاری، احساسِ گناه و عذابِ وجدانِ دائمی از هر اتفاقِ ساده­ای. جهنمی سوزان از تنش­هایِ همیشه­گی.
و عجیب این است که همه­ی این­ها را می­دانی و اصلا به خاطرِِ فهمیدنِ این­ها بود که «آن کار» را کردی و هنوز هم تصورِ این­که ماه­هاست جدا ازش زندگی کرده­ای و احتمالا باقیِ عمرت را باید بی او بگذرانی، تنت را می­لرزاند. دقیقا دشواریِ تصمیم گرفتن برایِ آدم­هایی چون من در همین عدمِ اطمینان است. هر تصمیمی تا آخرِ عمر آزارمان می­دهد. هیچ­وقت از هیچ­کاری مطمئن نیستیم و نخواهیم بود. ما میوه­ی ممنوعه­ی «عشق» را خوردیم و گناهِ اعظم را کردیم و حالا تا آخرِ عمر به زمین تبعید شده­ایم. به زمین، و به میانِ آدم­هایِ مطمئن و منطقی و آسوده. آدم­های عاقلی که همیشه فاصله­ی خودشان را حفظ می­کنند و راهی برایِ بازگشت باقی می­گذارند و هیچ­گاه همه­ی زندگی­شان را قمار نمی­کنند. آدم­هایی که با امرِ ناگهانی و غیرِ عقلانی، با جنون بی­گانه­اند. و خدا نکند طرفت یکی از این آدم­ها باشد...طرف با وجدانی آسوده و خیالی راحت، بی­هیچ دغدغه­ای از اخلاق یا تعهد، تو را به حاشیه می­راند و تمامِ مدت اما تظاهر می­کند برایش خیلی مهمی. اما وقتی تمام شد و به چشم دیدی که چه­ساده با خودش و با این اتفاق کنار آمده می­خواهی داد بزنی. به سرت می­زند مثلِ خودش بشوی. کلبی مشرب و بی­اخلاق. آسوده از هرچه نامِ احساس یا علاقه به خود بگیرد. به سرت می­زند سرت را بکوبی به دیوار و بمیری. به سرت می­زند خایه­هایت را از بیخ ببری و خودت را از پایین تنه راحت کنی و آسوده از جهانِ پر تنشِ عشق و سکس بینِ آدم­ها قدم بزنی و به وضعیتِ ترحم آورشان فیلسوفانه لبخند بزنی. اما سویه­ی مازوخیستیِ ذهنت وادارت می­کند هیچ­کدام را نکنی و بمانی و خودت را سرزنش کنی. خودت را آزار بدهی.
***
یادت می­آید چه­طور به بهانه­ی کار و مشغله، در بدترین وضعیت رهایت کرد و حتا اندکی تظاهر به ناگزیری و شرمندگی هم نکرد. سه ماهِ تمام گذاشت و رفت و حتا نپرسید زنده­ای یا مرده. یادت می­آید تمامِ آن مدت از درد و بی­چارگی به خودت می­پیچیدی و با هر حرامزاده­ی قرمساقی دردِدل می­کردی و ثانیه­ای هزار بار لعنتش می­کردی و پشتِ دستت را داغ می­کردی که «این بار دیگر برگشتنی در کار نیست!» اما باز این تو بودی که مثلِ سگِ بی­چاره­ای دمت را لایِ پایت گرفتی و خسته و گرسنه برگشتی درِ خانه­ی صاحبت که از مستی تا سر حدِ مرگ شلاقت زده بود و از خانه بیرونت کرده بود. و باز از خانه بیرونت می­کند. و باز با خودت فکر می­کنی چه­طور دلش را به­دست بیاورم. چه­طور برگردم. «هیچ برگشتنی وجود ندارد!»
یادت می­آید روزها و شب­هایی را که برایِ دیدنش له­له می­زدی و بیش­تر از هوایی که تویِ ریه­ها می­فرستادی، به او احتیاج داشتی تا یک جمله، یک کلمه باهات حرف بزند یا دست­هایت را بگیرد و نگاهت کند. اما او نبود، نمی­خواست باشد، کار داشت، حوصله نداشت، مهمانیِ تولدِ فلان دوستِ درجه­ی دهمش بود و داشت با فلان قرمساق می­رقصید، و یا با فلان احمقی که عاشقِ یکی احمق­تر از خودش شده بود و طرف پخی کرده بود و این افسرده شده بود، حرف می­زد و بغلش می­کرد و اشک­هایِ آن احمقی را پاک می­کرد که فلان پفیوز برایِ هم­خوابی­اش راست کرده بود و این هم به­اش برخورده بود و یا پیشِ یک مشت بچه دبیرستانی و دخترهایِ احمق و پسرهایِ زرنگی که ادایِ بچه­ها را در می­آوردند نشسته بود و بادکنک باد می­کرد و بادبادک رنگ می­کرد و خوش­حال بود که دور و برِ آدمِ بی­ذوقِ کم­خاصیتِ غرغرویی مثلِ تو نیست و آدم­هایِ دور و برش مثلِ خودش الکی خوش­اند. برایِ نفخِ روده­ی فلان دوستِ دو روزه­اش دو ماه شب و روز درگیر بود و نازش را می­خرید و شب­ها خوابش نمی­برد و جدی­ترین غصه­هایت را اصلا نمی­دید یا با دو کلمه حرف سر و ته­اش را هم می­آورد. خودش را موظف می­دانست توی حقیرترین مشکلاتِ روابطِ عشقیِ نامربوط­ترین آدم­ها دخالت کند و شب و روزش را برایِ به هم رساندنِ هر دو آدمِ مزخرفی بگذارد و اگر خدایِ ناکرده از دهانت در می­رفت که «دوستت دارم» یا زبانم لال «عاشقتم» پشتِ چشم نازک می­کرد و ناز و قهر و از آن نگاه­ها، که «تو منو واسه­ی دختر بودنم دوس داری» و «دوستیمون داره کم رنگ می­شه و همه­ش می­شه از این عشقا و ...» دلت می­خواست بهش بگویی آخر کدام یکی از همان­هایی که تو خودت را قاطیِ خصوصی­ترین روابط­شان می­کردی دنبالِ عشقِ افلاطونی و ملکوتی بودند. مگر نبودند عزیزترین و «با شعور»ترین و «با جنبه»ترین دوست­هات که با آن فضاحت­ها عاشقِ دخترهایِ دور و برشان می­شدند و مگر خودت نبودی که می­گفتی فلان دوست­ات برایِ فلانی راست کرده و چه رسوایی­ای به بار آورده و چه­ها و چه­ها. و تازه دانستن و تکرارِ همه­ی این حرف­ها هم هیچ کمکی به­ات نمی­کند. ذره­ای مطمئنت نمی­کند. تنها چیزی که می­بینی، تنها چیزی که وجود دارد آسودگی و راحتیِ اوست که تا مغزِ استخوان آزارت می­دهد.
و تو با تک­تکِ سلول­هایِ تنت احساسِ بدبختی می­کردی و جایِ او را با سیگار و عرق و قرص پر می­کردی و هروقت هم که باز می­دیدیش چنان دست و پایت را گم می­کردی و ذوق زده می­شدی که هیچ­کدام از این یادها، اصلا یادت نمی­آمد. تا چه رسد به این که بتوانی به خودت اجازه بدهی با گفتنِ این دل­خوری­ها ذره­ای ناراحتش کنی. خودت را باز محکوم می­کردی و متهم می­کردی و به خودت سرکوفت می­زدی. و نمی­فهمیدی چه­قدر بدبختی.
***
بعضی از آدم­ها ذاتا بدبخت­اند. نمی­دانم، شاید اشکال از ژنی، هورمونی چیزی باشد که اشتباهی منعقد شده و پالسِ عوضی می­فرستد. شاید اشکالِ کار از قسمتی تویِ مغزمان است که درست کار نمی­کند. نمی­توانیم خودمان را تایید کنیم. نمی­توانیم با خودمان کنار بیاییم. نمی­توانیم خودمان را راحت کنیم. خوب! هر بلایی هم سرمان بیاید حقمان است.
می­دانم، نیک می­دانم که هرچه هم که عصبانی باشم و مطمئن باشم، باز پاچه­ی صاحبِ ظالم و بی­رحمم را می­گیرم و خودم را به پر و پایش می­مالم و خودم را برایش لوس می­کنم تا یک بار، فقط یک بار مثلِ سابق دستی به سر و گوشم بکشد و او هم باز دست به شلاقش می­برد. می­دانم، نیک می­دانم که باز مثلِ سگی خیس و گرسنه بر می­گردم درِ خانه­ی صاحبِ بی­رحمِ مست و شلاق به دستم و تا صبح زوزه می­کشم تا شاید در را باز کند و نیک می­دانم آن در هرگز باز نخواهد شد. در این میان فقط خودم را خورد می­کنم. شخصیتِ خودم را تخریب می­کنم و شاید هم از این کار لذت می­برم... و لااقل از این یک مورد مطمئنم که این اتفاق باز خواهد افتاد و باز این کار را می­کنم. شاید این آَشفته­گی و سرگردانی تنها چیزی­ست که ماها می­توانیم ازش، با خیالِ راحت، مطمئن باشیم.
این طوری است که آن­چنان از خودم متنفر می­شوم که می­خواهم خودم را از میان بردارم. اما نمی­کنم این یگانه کارِ درست را. رسالتِ ما بدبخت­ها رنج بردن است. باید بمانیم و رنج ببریم تا دیگران بتوانند در قیاسِ با ما دریابند که چه خوش­بخت­اند. تا خوش­بختی معنا یابد.
از خودم متنفر می­شوم که آن­قدر با خودم رو راست نیستم که بتوانم کار را برایِ خودم یک­سره کنم. از خودم متنفر می­شوم که همه­ی این حرف­ها را می­زنم و همه­ی آن کارها را می­کنم و هنوز دوستش دارم. هنوز عاشقش­ام. هنوز نمی­توانم جز او به چیزِ دیگری فکر کنم. هنوز باهاش حرف می­زنم و می­گذارم بغلم کند و موهایم را نوازش کند. هنوز دلم برایِ خنده­هایِ کودکانه­اش غنج می­رود. صدایِ خندیدن­اش را تویِ خواب می­شنوم.
***
بعد خیال می­کنی اگر به رویِ خودت نیاوری خودش درست می­شود. اما بدتر می­شود. وقتی به خودت دروغ می­گویی و تظاهر به بی­خیالی می­کنی، همه­ی این حرف­ها می­رود تویِ مغزت و تویِ کاسه­ی استخوانیِ جمجه­ات می­پیچد و منعکس می­شود و تکرار می­شود و تکرار می­شود و تکرار ار ار ار... و دیوانه­ات می­کند. هزار بار بدتر می­شود. مثلِ آینه­ای که شکسته و هر تصویر را هزار بار تکرار می­کند. همه­چیز تکرار می­شود و تشدید می­شود و به جنون می­کشاندت. وقتی به زور از ظاهرت آن اندوه را بزدایی، به درونت می­رود و تو را از درون می­خورد. پست­هایِ عوضی و بی­ربط می­نویسی. داستان­هایِ کس­شر. با آدم­هایِ نامربوط می­گردی و لباس­هایِ احمقانه می­پوشی و کارهایِ احمقانه­تر و کتاب­هایِ بی­ربط. تا شاید چیزی عوض شود. تا شاید تویِ فضایِ متفاوتی قرار بگیری. اما همه­چیز بدتر می­شود. آن­قدر به طرف وابسته بودی و آن­قدر خودت را با نشانه­ها و مترهایِ او تعریف کرده بودی که هرچیزی پیرامونت نشانی از او دارد. او که می­خواهی ازش بگریزی. آن درخت. این گل. آن جا. این لباس. این عطر. آن آدم. این تکیه کلام. این کتاب. این شکلِ فکر کردن و نگاه کردن. و به فرض همه­ی یادگاری­هایش را پشتِ کمدت قایم کنی تا چشمت بهشان نیفتد. با حرف زدنت چه می­کنی که پر از تکیه کلام­هایِ اوست؟ با فکر کردنت، که به­وضوح تحتِ تاثیرِ اوست؟ با بویِ تنش چه می­کنی که مثلِ چسبی سمج هنوز تویِ دماغت مانده؟
***
شاید باید بهش فکر کنی. بهش فکر کنی و جلویِ رویت بیاوریش تا ببینی چه می­توانی بکنی. باید راجع بهش بنویسی، زیاد. اگر ذهنت درگیرش است، باید راجع بهش حرف بزنی. اگر نمی­توانی به چیزِ دیگری فکر کنی، به چیزِ دیگری فکر نکن. به همانی فکر کن که ذهنت را درگیر کرده. جدی و بی­رحمانه. و برایِ همین است که این­ها را نوشتم. دارم سعی می­کنم بتوانم بهش فکر کنم. راجع بهش با خودم حرف بزنم. لااقل باید یاد بگیرم با خودم صادق باشم.
حالا احساس می­کنم کمی راحت­ترم. شاید بتوانم یک امشب را بخوابم. شب به­خیر!


پ.ن. باقی­ِ آن شعر این است: ...تو بمان و دگران، وای به حالِ دگران!
پ.ن.2. گمان کنم نیازی به توضیح نباشد که تعلقِ خاطری به جلال آل احمد ندارم. صرفاً آن جمله­ای که اوایل دبیرستان خوانده بودم این چند روز تویِ مغزم می­چرخید و به یادم می­آمد.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  تراژدی ۷/۲۸/۱۳۸۶

مکبث و اتللو چرا تراژدی اند؟
به این فکر می کنم که این روایت هایِ سوزناکِ عاشقانه نه به خاطرِ ماهیتِ غم انگیزِ روایت شان، که به خاطرِ شکلِ تحققِ فاجعه تراژدی اند.
در این داستان ها گره کاملا درونی است. چیزی است درونِ آدم های داستان. در مکبث وسوسه و سودای جای گزینیِ نظمِ جدید و در اتللو وسوسه ی حسادتِ مردانه.
و جهنمِ درونِ هرکدام از این آدمها بعد از تمام شدنِ کتاب است که شروع می شود. و ماهیت تراژیک ماجرا این جاست که شکل می گیرد. آدم هایی که چیزکی تویِ زندگی شان، ذره ای امید و کورسویِ کژتابِ آزادی و شادی را دارند و خودشان آن را کور می کنند و از داستان خارج می شوند. تنها مایه ی امید بخشِ زندگی شان را نابود می کنند. شکلی از تحققِ غریزه ی مرگ. میل به نابودی. میل به رهایی از آزادی و شادی. میل به زیستن در جهنم.

آدم ها دو دسته اند.
یک عده می توانند زندگی کنند و یک عده نمی توانند. و این نتوانستن نه فقط زاده ی موقعیت و بدیِ طالع و تقدیرِ نامیزان، که ریشه در خواست شان دارد. خواستی نا خودآگاه.

و ما را از زیستن در این جهنم هیچ گریزی نیست.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه