Last summer wine ۵/۲۳/۱۳۸۶

بادِ سرد می­آید و شب بی پتو نمی­شود خوابید. آفتابِ ظهر ملایم­تر شده و اذان جلوتر آمده. دارد تمام می­شود این تابستانِ لعنتی!
هر نشانه­ای از کوتاه شدنِ روز و خنک شدنِ هوا و ابری شدنِ آسمان و کوچِ پرنده­ها را با شوق نگاه می­کنم و مطمئن می­شوم که دیگر چیزی نمانده. هرچند روزها از رویِ تقویم اندازه­ی یک قرن طول می­کشند. هرچند روزنامه­ها ادعا می­کنند هنوز مرداد تمام نشده. هر روز جان می­کنم تا شب شود. هر شب از وحشتِ این­که سحر نشود خوابم نمی­برد. انگار باید مراقبِ آسمان باشم تا سرِ ساعت روشن شود. صبح کابوس است؛ آغازِ یک جان­کندنِ دیگر. آه! روزها... روزها... نمی­گذرند! همیشه ده دوازده روز عقبند.
هیچ­وقت در تمامِ عمرم این­قدر منتظرِ گذرِ زمان نبوده­ام. هیچ­وقت این­طور عبورِ هر ثانیه و گذشتِ هر ساعت را با همه­ی تنم حس نکرده­ام. همه­ی لحظه­هام مثلِ احتضاری طولانی و دردناک، مثلِ دردِ زاییدن که تمام نمی­شود و هر ثانیه­اش جان به لبت می­کند، اندازه­ی یک سال طول می­کشد. همه­شان مرده به دنیا می­آیند. با دهانی از وحشت دریده. گویی بیرون از جریانِ زمان ایستاده­ام و به گذرِ کندش نگاه می­کنم. اما... کاش این­طوری بود! این­طوری لااقل می­توانستی جلوتر از زمانت باشی. می­شد هزار کار بکنی، زمانت را گذشته و آینده­ات را در چنگ بگیری. می­توانستی کنترلش کنی. نه! دست و پاهام بسته است. نه می­توانم بشنوم و نه می­توانم حرف بزنم. شیارهایِ مغزم تنگ و فشرده شده­اند و مغزم ورم کرده. رنگش تیره شده و سخت شده. من تویِ جمجمه­ام یک سنگِ بزرگ دارم!
سرم از فشار دارد منفجر می­شود. دست و پاهام بی­حس شده­اند. سرم... سرم! چشم­هام می­خواهند از حدقه بیرون بپرند. پرده­ی گوش­هام باد کرده­اند. سرم... وای!
این «نا در زمانی» همراهِ نوعی از کار افتادنِ سلسله­ی اعصاب است. زمان کش می­آید و من نمی­توانم در این فرصت کتاب بخوانم فی­المثل یا به کارهایِ عقب افتاده برسم یا تله­ویزیون نگاه کنم. زمان کش می­آید و همراه­اش عصب­هایم یکی یکی می­ترکند؛ پاق! پاق! پاق! پوب!

بادِ سرد می­آید و هوا خنک می­شود... آره! دارد تمام می­شود. این تابستانِ لعنتی. این فصلِ باروری و گرما و روشنی! اگر همه­ی تقویم­هایِ دنیا با هم سرم داد بکشند که هنوز مرداد هم تمام نشده، من می­دانم و نیک می­بینم که روزها کوتاه می­شوند و برگِ درخت­ها می­ریزد. تمام می­شود. تمام می­شود. تمام...

تابستان فصلِ شلوغی و ابتذال و وقاحت است و پاییز و زمستان فصلِ تامل و افسردگی و آرامی. تابستان آرام بودم و بیش­تر از همه­ی عمرم افسرده. چنان اوهامِ ترسناک و خیالاتِ دهشت­انگیزی که به اندازه­ی ده سال پیر شدم در همین دو ماه. نمی­دانم با این حساب چه پاییز و زمستانی در پیش خواهم داشت. چه بر سرم می­آید!

نمی­دانم چه­مایه رنج و اندوه باید تا مویِ آدم سفید شود. بیش­تر از این که حالِ هر شب و روزم است را نمی­توانم تاب بیاورم. اندکی بیش از این می­کُشدم.

این تنهایی و جدا افتاده­گی هرگز شبیهِ آن انزوایی که آرزویش را می­کنم نیست. خشم، اندوه، حسرت، حسادت، تحملِ ابتذال و شلوغی، درد، اخته­گی، کسالت، از کار افتاده­گی. تنها چاره مرگ است. چه­قدر در خیالاتِ خواب و بیداری طنابِ دار را گره زده­ام و تنِ آویزانم را از آن دیده­ام. شب و روز... تنها خیالی که از سرم می­گذرد. تنها تصویری که مثلِ خاطره­ای روشن و نزدیک، تصویری حقیقی و عینی از جلویِ چشمانم می­گذرد.

همه­چیز در خلسه­ای سرگیجه آور معلق است. همه­چیز شناور در فضاست. زمان نمی­گذرد، منفجر می­شود و رویِ اشیا می­پاشد. پشتِ سرم را می­بینم. خودم را می­بینم که پشتِ سرم را می­بینم. خودم را می­بینم که خودم را که... فکرها تویِ صورتم می­خورند. تصویرها و یادها را با پوستم حس می­کنم. عضلاتم از کار افتاده­اند. تنها چشمانم است که آرام در کاسه­ی خود می­گردند. همه­ی خشم و نفرت و تنهایی و بغضم را استفراغ می­کنم.

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  عاشقی در سه­راهِ آذری* ۵/۱۷/۱۳۸۶

تنها چند ساعت تاخیر کافی است. فقط چند ساعت. آن­وقت است که ذهنت مشوش می­شود، حواست پرت می­شود، گیج و مضطربی. کلی کار داری و کلافه­ای. دل و دماغِ هیچ کاری را نداری. آشفته­ای؛ مدام از این­ور به آن­ور می­روی، کتاب­ها را برمی­داری. جاشان را عوض می­کنی. دوباره سرِ جایِ اول می­گذاری. لباس می­پوشی. در می­آوری. لکه­ی رویِ شیشه را آن­قدر با ناخن می­تراشی که انگشتت درد می­گیرد. همه­ی این­ها فقط برایِ چند ساعت تاخیر است.
حالا اگر چند ساعت به یک روز برسد، کم خواب می­شوی. عرق می­کنی. به شکلِ محسوسی ناآرامی. یک­دفعه برایِ مدتِ طولانی به جایی خیره می­شوی و مدام با خودت حرف می­زنی. دیگران را که نگران شده­اند با لب­خندی الکی آرام می­کنی. ولی لب­خندت آن­قدر احمقانه و مضحک است که بیش­تر نگران­شان می­کند. نمی­توانی تویِ جمع بنشینی. مدام بهانه می­گیری. کابوس می­بینی. کم غذا می­شوی. حوصله­ی هیچ­کس و هیچ­چیز و هیچ­کاری را نداری. بی­خود و بی­جهت دعوا راه می­اندازی و سرِ همه داد می­کشی.
و اگر این تاخیر به دو-سه روز برسد، علائم روانیِ ذکر شده را تشدید کنید و اضافه کنید به عوارضِ جسمانیِ: کم­خوابیِ مفرط، بی­اشتهایی، کسالت، سردرد، تپش قلب، تنگیِ نفس، کرختی یا حساسیتِ غیرِ عادی و گاهی حتا دردِ شدیدِ دیگر مفاصل.

#این­ها عوارضِ تاخیر در دیدار یا تماس با آن کسی است که در موردش دچارِ جهشِ افراطیِ احساساتِ قلبی در حوزه­ی عاطفی شده­ای. در یک کلام: عاشقش­ای.


حالا جمله­ی نشانه­دارِ بالا را بردارید و این جمله را جای­اش بگذارید:
#این­ها عوارضِ تاخیر در مصرفِ مخدر اعم از سیگار –در صورتِ اعتیادِ شدید- یا دراگز یا داروهایِ آرام­بخشِ قوی برایِ افرادِ مضطرب و عصبی است.

می­بینید که هیچ اشکالی در «باور­پذیریِ» متن بوجود نمی­آید. علایمِ این دو حالت به طرزِ باور نکردنی­ای شبیهِ هم­اند.
بیشترِ ما تجربه­هایِ عاشقانه داشته­ایم. وقتی معشوق­ات را می­بینی همه­ی غم و غصه­هات را فراموش می­کنی. همه­ی نگرانی­ها، دغدغه­ها و اضطراب­ها. انگار از جهانِ دور و برت کنده می­شوی و پرتاب می­شوی به دنیایی پر از شور و شیدایی. دنیایی فانتزی و آرزو کردنی. از تهِ دل آرزو می­کنی این وصال، این دیدار هیچ­وقت تمام نشود. حاضری هر چیزی بدهی که دوباره به دنیایِ دود و ترافیک و نمره­ی پایان­ترمِ فیزیک برنگردی.
فاصله­ی دیدارها، هرچه رابطه نزدیک­تر و عمیق­تر شود، کم­تر و کم­تر می­شود. تا جایی­که چند ساعت به چند ساعت و آخرِ سر به محضِ خداحافظی از طرف می­بینی: «نه­خیر! ول نمی­کنه این دلِ بی­صاحاب! هنوز ده ثانیه نشده!... بر پدرِ هرچی عشق و عاشقیه... صلوات!» دیگر یک­لحظه هم بدونِ «او» و دور از «او» نمی­توانی زندگی کنی.
ممکن است متوجهِ شباهتِ تامِ این تجربه­ها با تجربه­ی اعتیاد به مخدر نشده باشید؟!

شخصیتِ فانتزیِ «معتاد» که تویِ سریال­هایِ تله­ویزیونی و جوک­ها همیشه با سیگاری در دست و تلفظِ سرزبانیِ «س» و «ز» حاضر است، معمولاً بر اثرِ یک شکستِ عشقی سراغِ مخدر رفته. ماجرایِ عاشق شدن و ناکامی­اش را در یکی از بامزه­ترین فصل­هایِ جوک یا فیلم با همان استیلِ تکراری تعریف می­کند و مخاطب را از خنده روده­بر می­کند. اما ماجرا اصلاً خنده­دار نیست. کاملاً هم منطقی و عقلانی است. عشق اعتیادی است که تنها می­توان با یک اعتیادِ دیگر آن را از سر بیرون کرد. حالا اعتیاد به پول در آوردن، ورزش، کتاب خواندن، الکل، مخدر، معنویات، خانواده یا هرچیزِ دیگر.


*نامِ ترانه­ای است از «محسن نامجو» با مضمونِ حالاتِ و فکرهایِ مغشوش و درهم و چرند و گاه نبوغ­آمیزِ آدمی که از مصرفِ مخدر نئشه است.


پ.ن. این روزها حقیقتاً همین دغدغه­ها را دارم. از «او» دورم و هیچ­ دل­خوشی­ای هم این­جا ندارم که سرم را به­اش بند کنم و کم­تر یادِ این دوری بیفتم. بسا کنارِ جوب بیفتم، به گدایی و کارتن خوابی!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  موسیقی و سکوت ۵/۱۴/۱۳۸۶

زندگی­ام، همه­ی زندگی­­ام در این دو حال خلاصه شده: موسیقی و سکوت!
وقت­هایی که آن­ورم –خانه­ی مادربزرگِ پدری- در سکوت و پر از وزوزه­هایِ دیوانه­ کننده­ی درونی و این­ور بودن­ام هم «هدفون» و موسیقیِ بلند، مبتذل­ترین راهِ فرار از زمزمه­ها و صداهایِ جاری و آزاردهنده که به مرزِ جنون می­رسانندت.
نه! همه­اش صداست. صداهایِ گوش­خراش. صداهایِ دیوانه­کننده. مرگ­آور.
برخلافِ قبل حالا دیگر تصوری عینی و شهودی از تصویرِ مامان و بابا و دیگران از خودم پیدا کرده­ام. بی­آن­که بتوانم ذره­ای به آن تصویر احساسِ نزدیکی یا حتا ترحم کنم. تنها می­دانم در موردِ من چه فکر می­کنند و چه می­خواهند باشم. و حتا کوچک­ترین تلاشی هم برایِ گشودنِ دایره­ی تنگِ تصورات­شان نمی­کنم. هرچه می­خواهند بخواهند! همانی را می­گویم که دوست­ دارند، همان­طور رفتار می­کنم که دوست دارند، می­پوشم چنان که دوست دارند، می­خورم و می­خوابم و می­زیم انگار که بچه­ی آن­هام.
پیش از این که دو-سه هفته یک­بار، آن هم هربار یکی دو روز، می­دیدمشان و جز آن تلفنی، و دیگر خاطره­ها و تلاش­هایِ عبثِ ذهنی به کلی باژگون برای درکِ منش و فکرِ این موجوداتِ دیریاب. هربار که خانه می­رفتم شوکه می­شدم که: چه دورند هنوز از آن­چه انتظار داشتم! سرخورده می­شدم! انگار خیال می­کردم به همان سرعتِ تغییر و تحولاتِ من، آن موجوداتِ خیالیِ ذهنِ بیمارم، هم­چون سایه­ی طلسم شده بر «خودِ» حقیقیِ آن­ها تاثیر می­گذارند.
اما حالا دیگر چندان مشکلی ندارم باهاشان. تقریباً به­کلی به موجوداتِ قابلِ پیش­بینی و خطی­ای بدل شده­اند که می­توانم باهاشان بازی کنم. و می­کنم. خطِ قرمزها را نیک دریافته­ام و حالا با دل­گرمی به این شهودِ زنده با اعتماد به­نفسی باور نکردنی رویِ لبه­ی این خطِ قرمزها شیطنت می­کنم. مدام شگفت­زده و مطمئن­شان می­کنم. باورشان نمی­شود این­قدر وقیح شده باشم و در عینِ حال زیاد هم ناراحت نمی­شوند. با چنان اعتماد به­نفس و مهارتی در دو سویِ مرزها می­لغزم که به سختی می­فهمند کی پا را از حدِ خود فراتر گذاشته­ام و تا بخواهند ماجرا را برایِ خود بازخوانی کنند، مرا می­بینند که معصومانه به­شان خیره شده­ام و گویی اصلاً نفهمیدم چه گفته­ام یا چه کرده­ام.
در عوض دیگر مثلِ سابق، دغدغه­­شان را ندارم. چنان برای­ام روزمره و ساده شده­اند که دلیلی ندارد به­شان فکر کنم. تنها باه­شان تفریح می­کنم. بی­هیچ ترس و خیال­بافی و کابوسِ شبانه. با وجدانی آرام و قلبی مطمئن، چون وردی باستانی و آئینی مقدس و تکراری که پس از سال­ها تکرار و تکرار بی­اختیار و بی­هیچ دغدغه و دل­مشغولی به تمامی و درستی جاری می­شود. به­ترین دورانِ رابطه­ام با خانواده­ی ناداشته­ام همین الان است. با بابا حرف می­زنم، به درددل­های مامان گوش می­کنم و راه­نمایی­اش می­کنم، با بابا بحث­هایِ فلسفی می­کنم و در تصمیم­ها دخالت می­کنم و پیش­نهاد می­دهم و... به­تمامی باه­شان زندگی می­کنم.
به یک معنا همه­ی این­ها بیانی دیگر است از همان حکمتِ قدیمیِ «دوری و دوستی»
حالا که از صبح تا شب باه­شان هستم و به­تر از کفِ دستم می­شناسم­شان، دیگر جایی در ترس­هایِ مازوخیستی و خیال­بافی­هایِ شیزوفرنیک و کابوس­های­ام ندارند. به­کلی از درونم حذف شده­اند. صرفا باه­شان زنده­گی می­کنم.
بلایی که سرِ دیگر روابطم می­آمد. شاید این دوری لازم بود. شاید. لازم بود تا یک­چیزهایی دوباره برگردند سرِ جای­شان: آن تو!
نه رویِ دست­ها و صورت!
یادِ حکایتِ معروفی می­افتم. فیلسوفِ شهیرِ فرانسوی –حافظه­ام به کلی از کار افتاده، اسمش را هرچه می­کنم به­خاطر نمی­آورم، فکر کنم از عوارضِ سیگار نکشیدن است- می­گوید از برجِ ایفل متنفرم. بدبختی از همه­جایِ پاریس هم دیده می­شود. تنها جایی که می­شود از شرِ دیدنش در امان ماند تویِ خودِ برج است! و همیشه تویِ کافه­ی وسطِ برج می­پلکید.
حالا به­اندازه­ی ده­تا آدمِ روان­نژند کابوس می­بینم و صدا می­شنوم و به او فحش می­دهم و ازش متنفر می­شوم و فکر و خیال می­کنم و تا سر حدِ جنون خودم را آزار می­دهم. حاضرم همه­چیزم را بدهم و از شرِ این صداها و فکرهایِ بی­وقفه و پایان ناپذیر خلاص شوم. کاری ندارم جایِ یک رابطه­ی دوستانه یا عاشقانه یا هر چرندِ دیگر کجاست و کجا باید باشد. اصلاً برام مهم نیست. فقط می­خواهم از شرِ این فکرها خلاص شوم. به هر قیمتی!

آه!
نزدیکِ یک ماه است لب به سیگار نزده­ام. از وقتی خانه آمده­ام. موقعیت­هایِ زیادی داشته­ام. تقریباً هرروز. ولی تصمیم گرفته­ام این مدت را لب به سیگار نزنم. نمی­دانم چرا. یک­جور خودآزاریِ احمقانه. شاید هم می­خواستم ببینم چه­قدر معتادم. چه­قدر می­توانم خودم را وادار به کاری کنم. چه­قدر می­توانم با خودم لجبازی کنم. حالا دیگر روزهایِ سخت­اش گذشته. روزهایِ اول که بی­سیگار غذا از حلقم پایین نمی­رفت و روزی 15 ساعت می­خوابیدم و مدام شکلات می­خوردم و سرِ همه داد می­کشیدم. حالا تقریباً عادت کرده­ام... اما یک چیز را با اطمینان درک کرده­ام: تا حالا هیچ­وقت به ترکِ سیگار حتا فکر هم نکرده­ام. اما اگر روزی به هر دلیلی بخواهم چنین کاری کنم، بی­شک محال است که بتوانم. چه این مدت اگر دلم را به این خوش نمی­کردم که: «همه­اش دو ماهه!» «به محضِ این­که پام به تهران برسه یه پَک دانهیل می­خرم و ... حالام که وضعِ سینه و قلبم رو به راه شده می­تونم باز روزی 2 پَک و راحت بکشم!» دیوانه می­شدم. بدون این یقین و دل­خوشی محال بود تاب بیاورم. حالا هم باز به روزی که برگردم و پیش از هرچیز یک پَک سیگار بگیرم فکر می­کنم. برایِ جبرانِ سستی و نئشه­گیِ سیگار –که حالا می­فهمم بی­آن یک آن هم نمی­توان فکر را رویِ چیزِ واحدی متمرکز کرد و بیش­تر از نیم­ساعت کاری را ادامه داد- مرتب ترامادول می­خورم. حالا که معده­ام هم کمی روبه­راه شده و 4تا را راحت طاقت می­آورد. جالب است! این­جا یعنی مشهد هنوز هم همه­ی داروخانه­ها بی­نسخه ترامادول می­دهند. یادِ فلاکت­هایی که تویِ تهران برایِ خریدن­اش می­کشم می­افتم. سرگیجه و ... بدنِ کرخت و خوشی و نئشه­گی و کمی توهم! جای­گزینِ خوبی است!

آخرِ کاری به فکرِ «مدیریتِ زمان» افتاده­ام. می­خواهم کمی هم که شده از این یله­گی و بی­کاریِ خودم بکاهم و کمی هم که شده فکرِ «پول» باشم و «نانِ خویش به بازویِ خویشتن در آوردن!» چه می­شود کرد!
بله دیگر گاهی هم این­طور است!

ركسانا
View comments | Post a comment

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه