| Last summer wine | ۵/۲۳/۱۳۸۶ | |
|
بادِ سرد میآید و شب بی پتو نمیشود خوابید. آفتابِ ظهر ملایمتر شده و اذان جلوتر آمده. دارد تمام میشود این تابستانِ لعنتی!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
عاشقی در سهراهِ آذری* | ۵/۱۷/۱۳۸۶ |
|
تنها چند ساعت تاخیر کافی است. فقط چند ساعت. آنوقت است که ذهنت مشوش میشود، حواست پرت میشود، گیج و مضطربی. کلی کار داری و کلافهای. دل و دماغِ هیچ کاری را نداری. آشفتهای؛ مدام از اینور به آنور میروی، کتابها را برمیداری. جاشان را عوض میکنی. دوباره سرِ جایِ اول میگذاری. لباس میپوشی. در میآوری. لکهی رویِ شیشه را آنقدر با ناخن میتراشی که انگشتت درد میگیرد. همهی اینها فقط برایِ چند ساعت تاخیر است.
حالا اگر چند ساعت به یک روز برسد، کم خواب میشوی. عرق میکنی. به شکلِ محسوسی ناآرامی. یکدفعه برایِ مدتِ طولانی به جایی خیره میشوی و مدام با خودت حرف میزنی. دیگران را که نگران شدهاند با لبخندی الکی آرام میکنی. ولی لبخندت آنقدر احمقانه و مضحک است که بیشتر نگرانشان میکند. نمیتوانی تویِ جمع بنشینی. مدام بهانه میگیری. کابوس میبینی. کم غذا میشوی. حوصلهی هیچکس و هیچچیز و هیچکاری را نداری. بیخود و بیجهت دعوا راه میاندازی و سرِ همه داد میکشی. و اگر این تاخیر به دو-سه روز برسد، علائم روانیِ ذکر شده را تشدید کنید و اضافه کنید به عوارضِ جسمانیِ: کمخوابیِ مفرط، بیاشتهایی، کسالت، سردرد، تپش قلب، تنگیِ نفس، کرختی یا حساسیتِ غیرِ عادی و گاهی حتا دردِ شدیدِ دیگر مفاصل. #اینها عوارضِ تاخیر در دیدار یا تماس با آن کسی است که در موردش دچارِ جهشِ افراطیِ احساساتِ قلبی در حوزهی عاطفی شدهای. در یک کلام: عاشقشای. حالا جملهی نشانهدارِ بالا را بردارید و این جمله را جایاش بگذارید: #اینها عوارضِ تاخیر در مصرفِ مخدر اعم از سیگار –در صورتِ اعتیادِ شدید- یا دراگز یا داروهایِ آرامبخشِ قوی برایِ افرادِ مضطرب و عصبی است. میبینید که هیچ اشکالی در «باورپذیریِ» متن بوجود نمیآید. علایمِ این دو حالت به طرزِ باور نکردنیای شبیهِ هماند. بیشترِ ما تجربههایِ عاشقانه داشتهایم. وقتی معشوقات را میبینی همهی غم و غصههات را فراموش میکنی. همهی نگرانیها، دغدغهها و اضطرابها. انگار از جهانِ دور و برت کنده میشوی و پرتاب میشوی به دنیایی پر از شور و شیدایی. دنیایی فانتزی و آرزو کردنی. از تهِ دل آرزو میکنی این وصال، این دیدار هیچوقت تمام نشود. حاضری هر چیزی بدهی که دوباره به دنیایِ دود و ترافیک و نمرهی پایانترمِ فیزیک برنگردی. فاصلهی دیدارها، هرچه رابطه نزدیکتر و عمیقتر شود، کمتر و کمتر میشود. تا جاییکه چند ساعت به چند ساعت و آخرِ سر به محضِ خداحافظی از طرف میبینی: «نهخیر! ول نمیکنه این دلِ بیصاحاب! هنوز ده ثانیه نشده!... بر پدرِ هرچی عشق و عاشقیه... صلوات!» دیگر یکلحظه هم بدونِ «او» و دور از «او» نمیتوانی زندگی کنی. ممکن است متوجهِ شباهتِ تامِ این تجربهها با تجربهی اعتیاد به مخدر نشده باشید؟! شخصیتِ فانتزیِ «معتاد» که تویِ سریالهایِ تلهویزیونی و جوکها همیشه با سیگاری در دست و تلفظِ سرزبانیِ «س» و «ز» حاضر است، معمولاً بر اثرِ یک شکستِ عشقی سراغِ مخدر رفته. ماجرایِ عاشق شدن و ناکامیاش را در یکی از بامزهترین فصلهایِ جوک یا فیلم با همان استیلِ تکراری تعریف میکند و مخاطب را از خنده رودهبر میکند. اما ماجرا اصلاً خندهدار نیست. کاملاً هم منطقی و عقلانی است. عشق اعتیادی است که تنها میتوان با یک اعتیادِ دیگر آن را از سر بیرون کرد. حالا اعتیاد به پول در آوردن، ورزش، کتاب خواندن، الکل، مخدر، معنویات، خانواده یا هرچیزِ دیگر. *نامِ ترانهای است از «محسن نامجو» با مضمونِ حالاتِ و فکرهایِ مغشوش و درهم و چرند و گاه نبوغآمیزِ آدمی که از مصرفِ مخدر نئشه است. پ.ن. این روزها حقیقتاً همین دغدغهها را دارم. از «او» دورم و هیچ دلخوشیای هم اینجا ندارم که سرم را بهاش بند کنم و کمتر یادِ این دوری بیفتم. بسا کنارِ جوب بیفتم، به گدایی و کارتن خوابی!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
موسیقی و سکوت | ۵/۱۴/۱۳۸۶ |
|
زندگیام، همهی زندگیام در این دو حال خلاصه شده: موسیقی و سکوت! وقتهایی که آنورم –خانهی مادربزرگِ پدری- در سکوت و پر از وزوزههایِ دیوانه کنندهی درونی و اینور بودنام هم «هدفون» و موسیقیِ بلند، مبتذلترین راهِ فرار از زمزمهها و صداهایِ جاری و آزاردهنده که به مرزِ جنون میرسانندت. نه! همهاش صداست. صداهایِ گوشخراش. صداهایِ دیوانهکننده. مرگآور. برخلافِ قبل حالا دیگر تصوری عینی و شهودی از تصویرِ مامان و بابا و دیگران از خودم پیدا کردهام. بیآنکه بتوانم ذرهای به آن تصویر احساسِ نزدیکی یا حتا ترحم کنم. تنها میدانم در موردِ من چه فکر میکنند و چه میخواهند باشم. و حتا کوچکترین تلاشی هم برایِ گشودنِ دایرهی تنگِ تصوراتشان نمیکنم. هرچه میخواهند بخواهند! همانی را میگویم که دوست دارند، همانطور رفتار میکنم که دوست دارند، میپوشم چنان که دوست دارند، میخورم و میخوابم و میزیم انگار که بچهی آنهام. پیش از این که دو-سه هفته یکبار، آن هم هربار یکی دو روز، میدیدمشان و جز آن تلفنی، و دیگر خاطرهها و تلاشهایِ عبثِ ذهنی به کلی باژگون برای درکِ منش و فکرِ این موجوداتِ دیریاب. هربار که خانه میرفتم شوکه میشدم که: چه دورند هنوز از آنچه انتظار داشتم! سرخورده میشدم! انگار خیال میکردم به همان سرعتِ تغییر و تحولاتِ من، آن موجوداتِ خیالیِ ذهنِ بیمارم، همچون سایهی طلسم شده بر «خودِ» حقیقیِ آنها تاثیر میگذارند. اما حالا دیگر چندان مشکلی ندارم باهاشان. تقریباً بهکلی به موجوداتِ قابلِ پیشبینی و خطیای بدل شدهاند که میتوانم باهاشان بازی کنم. و میکنم. خطِ قرمزها را نیک دریافتهام و حالا با دلگرمی به این شهودِ زنده با اعتماد بهنفسی باور نکردنی رویِ لبهی این خطِ قرمزها شیطنت میکنم. مدام شگفتزده و مطمئنشان میکنم. باورشان نمیشود اینقدر وقیح شده باشم و در عینِ حال زیاد هم ناراحت نمیشوند. با چنان اعتماد بهنفس و مهارتی در دو سویِ مرزها میلغزم که به سختی میفهمند کی پا را از حدِ خود فراتر گذاشتهام و تا بخواهند ماجرا را برایِ خود بازخوانی کنند، مرا میبینند که معصومانه بهشان خیره شدهام و گویی اصلاً نفهمیدم چه گفتهام یا چه کردهام. در عوض دیگر مثلِ سابق، دغدغهشان را ندارم. چنان برایام روزمره و ساده شدهاند که دلیلی ندارد بهشان فکر کنم. تنها باهشان تفریح میکنم. بیهیچ ترس و خیالبافی و کابوسِ شبانه. با وجدانی آرام و قلبی مطمئن، چون وردی باستانی و آئینی مقدس و تکراری که پس از سالها تکرار و تکرار بیاختیار و بیهیچ دغدغه و دلمشغولی به تمامی و درستی جاری میشود. بهترین دورانِ رابطهام با خانوادهی ناداشتهام همین الان است. با بابا حرف میزنم، به درددلهای مامان گوش میکنم و راهنماییاش میکنم، با بابا بحثهایِ فلسفی میکنم و در تصمیمها دخالت میکنم و پیشنهاد میدهم و... بهتمامی باهشان زندگی میکنم. به یک معنا همهی اینها بیانی دیگر است از همان حکمتِ قدیمیِ «دوری و دوستی» حالا که از صبح تا شب باهشان هستم و بهتر از کفِ دستم میشناسمشان، دیگر جایی در ترسهایِ مازوخیستی و خیالبافیهایِ شیزوفرنیک و کابوسهایام ندارند. بهکلی از درونم حذف شدهاند. صرفا باهشان زندهگی میکنم. بلایی که سرِ دیگر روابطم میآمد. شاید این دوری لازم بود. شاید. لازم بود تا یکچیزهایی دوباره برگردند سرِ جایشان: آن تو! نه رویِ دستها و صورت! یادِ حکایتِ معروفی میافتم. فیلسوفِ شهیرِ فرانسوی –حافظهام به کلی از کار افتاده، اسمش را هرچه میکنم بهخاطر نمیآورم، فکر کنم از عوارضِ سیگار نکشیدن است- میگوید از برجِ ایفل متنفرم. بدبختی از همهجایِ پاریس هم دیده میشود. تنها جایی که میشود از شرِ دیدنش در امان ماند تویِ خودِ برج است! و همیشه تویِ کافهی وسطِ برج میپلکید. حالا بهاندازهی دهتا آدمِ رواننژند کابوس میبینم و صدا میشنوم و به او فحش میدهم و ازش متنفر میشوم و فکر و خیال میکنم و تا سر حدِ جنون خودم را آزار میدهم. حاضرم همهچیزم را بدهم و از شرِ این صداها و فکرهایِ بیوقفه و پایان ناپذیر خلاص شوم. کاری ندارم جایِ یک رابطهی دوستانه یا عاشقانه یا هر چرندِ دیگر کجاست و کجا باید باشد. اصلاً برام مهم نیست. فقط میخواهم از شرِ این فکرها خلاص شوم. به هر قیمتی! آه! نزدیکِ یک ماه است لب به سیگار نزدهام. از وقتی خانه آمدهام. موقعیتهایِ زیادی داشتهام. تقریباً هرروز. ولی تصمیم گرفتهام این مدت را لب به سیگار نزنم. نمیدانم چرا. یکجور خودآزاریِ احمقانه. شاید هم میخواستم ببینم چهقدر معتادم. چهقدر میتوانم خودم را وادار به کاری کنم. چهقدر میتوانم با خودم لجبازی کنم. حالا دیگر روزهایِ سختاش گذشته. روزهایِ اول که بیسیگار غذا از حلقم پایین نمیرفت و روزی 15 ساعت میخوابیدم و مدام شکلات میخوردم و سرِ همه داد میکشیدم. حالا تقریباً عادت کردهام... اما یک چیز را با اطمینان درک کردهام: تا حالا هیچوقت به ترکِ سیگار حتا فکر هم نکردهام. اما اگر روزی به هر دلیلی بخواهم چنین کاری کنم، بیشک محال است که بتوانم. چه این مدت اگر دلم را به این خوش نمیکردم که: «همهاش دو ماهه!» «به محضِ اینکه پام به تهران برسه یه پَک دانهیل میخرم و ... حالام که وضعِ سینه و قلبم رو به راه شده میتونم باز روزی 2 پَک و راحت بکشم!» دیوانه میشدم. بدون این یقین و دلخوشی محال بود تاب بیاورم. حالا هم باز به روزی که برگردم و پیش از هرچیز یک پَک سیگار بگیرم فکر میکنم. برایِ جبرانِ سستی و نئشهگیِ سیگار –که حالا میفهمم بیآن یک آن هم نمیتوان فکر را رویِ چیزِ واحدی متمرکز کرد و بیشتر از نیمساعت کاری را ادامه داد- مرتب ترامادول میخورم. حالا که معدهام هم کمی روبهراه شده و 4تا را راحت طاقت میآورد. جالب است! اینجا یعنی مشهد هنوز هم همهی داروخانهها بینسخه ترامادول میدهند. یادِ فلاکتهایی که تویِ تهران برایِ خریدناش میکشم میافتم. سرگیجه و ... بدنِ کرخت و خوشی و نئشهگی و کمی توهم! جایگزینِ خوبی است! آخرِ کاری به فکرِ «مدیریتِ زمان» افتادهام. میخواهم کمی هم که شده از این یلهگی و بیکاریِ خودم بکاهم و کمی هم که شده فکرِ «پول» باشم و «نانِ خویش به بازویِ خویشتن در آوردن!» چه میشود کرد! بله دیگر گاهی هم اینطور است!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||