| گنه کرد در بلخ آهنگری... | ۲/۰۹/۱۳۸۶ | |
|
1. من نه «مامان» می خوام نه قیم!
«دوست» هم نمی خوام. اصلا هیچ کسو نمی خوام. می خوام تنها باشم. حالم از همه به هم می خوره. 2. هفته ی پیش و هفته ی قبلش که به گا بودم یک راهِ خوب برایِ خالی شدن پیدا کردم. رویِ دیوار کنار تختم می نویسم. می نویسم و می نویسم تا سبک شوم. همه ی دیوارِ کنارِ تختم سیاه شده: ... تنها یک کلمه و آن هم ... «هیچ» ... گفتگو یاس اضطراب حسِ عمیقِ «بدبختی» موسیقیِ خوب؟ شرابِ ناب؟ ... «پوزخند» را چطور می نویسند؟!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي | ۲/۰۲/۱۳۸۶ |
|
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم ناز بنياد مكن تا نكَني بنيادم مي مخور با همهكس تا نخورم خونِ جگر سر مَكِش تا نكِشد سر به فلك فريادم زلف را حلقه مكن تا نكني دربندم طره را تاب مده تا ندهي بر بادم يارِ بيگانه مشو تا نبري از خويشم غمِ اغيار مخور تا نكني ناشادم رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم قد برافراز كه از سرو كني آزادم شمعِ هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را يادِ هر قوم مكن تا نروي از يادم شهرهي شهر مشو تا ننهم سر در كوه شورِ شيرين منما تا نكني فرهادم رحم كن بر منِ مسكين و به فريادم رس تا به خاكِ درِ آصف نرسد فريادم حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي من از آن روز كه دربندِ توام آزادم ادبيات و فرهنگ... نه! زبانِ فارسي اگر «حافظ» نداشت چي ميشد؟ اين «نامجو» هم گاهي از دستاش در ميرود و چيزهايِ خوبي ميخواند. اين چند روز چهقدر به چنين چيزي احتياج داشتم! خستهام از فكر كردن و اضطراب و تلاطماش. يادم رفته چيزها را احساس كنم. :( يك پست هست كه، تقريباً دو هفته، تويِ Draft مانده. هنوز جراتِ Up كردناش را ندارم.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
جستاري بر تخماتيسم | ۱/۱۸/۱۳۸۶ |
|
ما در كجايِ جهان ايستادهايم؟ گريزگاههايِ فرارو برايِ فرار از فروپاشيِ نسلِ انساني و جهانِ پيچيدهي مدرن كجا هستند؟ استراتژيِ راهبرديِ ما براي مقابله با تلاطمها و آشوبِ جهانِ آشفته و زندگيِ پوچ و حوادثِ ناگواري كه اين روزها مثلِ گه از در و ديوار برايمان ميبارد چيست؟ تبيينِ ما از همهي اين شرايط و موقعيتهايِ دشوار بر چه اساسي استوار است؟ و... همهي اينها و شايد بسياري سوالاتِ ديگر شب و روز ذهنِ شما را به خود مشغول ميكند. همواره با خود ميانديشيد: چرا؟ چگونه؟ و چراها و چگونههاي بيشمار... در اين ميان، ظهورِ مكاتب و منظومههايِ فكريِ گوناگون، ميرود تا راهي باشد برايِ رهاييِ انسان از اين خيالات و ترسهايِ مرگآور. برايِ رهايي از ياس و پوچي و بلاتكليفي در تقابل با دنيايِ پيرامون. مكتبِ ما بر دو اصلِ بنيادين استوار است كه لاجرم همهي موضعگيريها و تحليلها و راهكارهايِ آتي بايد منبعث از اين دو اصل باشند. لازمهي تفكرِ مكتبي داشتنِ جهانبيني و ايدئولوژي است. جهانبيني به معنايِ نگاه و برداشتِ ما از جهانِ پيرامون و ايدئولوژي به معنايِ راهكارِ ما -بر اساسِ اين نگاهِ تاريخي- برايِ تعامل با سيستم. اصلِ اول كه جهانبينيِ مكتبِ ما، و تحليلمان از جهانِ پيشِ رو را تشكيل ميدهد بدين قرار است: پسر! به گا رفتيم. و اصلِ دوم كه راهبردِ ما برايِ زيستن در اي شرايط و برونرفت از آشفتگيهايِ بيشمارِ ذهني و دغدغههايِ ناراحتكنندهي انساني را تشكيل ميدهد، اينطور بيان ميشود: تخمته! نيك ميدانيم كه بشر با توسل به اين دو اصل و پيروي از مكتبِ ما ميتواند يگانه راهِ آسايش و سعادت را -در عينِ آگاهي از همهي دشواريها و پيچيدگيها- فرارويِ خود ببيند و كورسويِ روشناييِ اميد را در انتهايِ دالانِ تاريكِ تاريخِ جانكاه و سياهِ جوامعِ انساني مشاهده كند. باشد كه رستگار شويم!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
اي جان! اي جان! دارم ميرم به تهران (2) | ۱/۱۴/۱۳۸۶ |
|
لحظهي ديدار نزديك است باز من ديوانهام، مستم باز ميلرزد، دلم، دستم باز گويي در جهانِ ديگري هستم هاي ! نخراشي به غفلت گونهام را، تيغ! هاي ! نپريشي صفاي زلفكم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظهي ديدار نزديك است مهدي اخوان ثالث پ.ن.1 به هوايِ يار ميرم، واي كه چه بيقرار ميرم! / به خدا عاشقم و به عشقِ اون ديار ميرم (!) (بله ديگه، از قديم و نديم گفتن: چون قافيه تنگ آيد... شما سخت نگيريد. حالا يه گهي خورده شاعر، شما چرا خونِ خودتونو كثيف ميكنين؟) پ.ن.2 ميدونيد «بسيج» يعني چي؟ يعني بنيادِ سازماندهيِ يكمشت جوجه (: پس «ميم»اش كو؟! اون ديگه از اسراره! پ.ن.3 دارم آخرين تلاشهايم را ميكنم. اميدوارم بتوانم تاب بياورم. فقط اميدوارم!
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
دو چيز انده برند از خاطرِ تنگ | ۱/۱۳/۱۳۸۶ |
|
زنده رسيديم.
امروز قضايِ پستهايِ نوروزيام را بهجا ميآورم. اين داستان را از دست ندهيد. بدجوري زبانِ حال است.
ركسانا |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||