يک نامه ی عاشقانه ۱/۰۱/۱۳۸۳

مي آيم ... سوگند مي خورم که بيايم. دسته گلي خواهم چيد، آن را برايت تزيين خواهم کرد: چند تکه روبان زرد و قرمز و يا ... شايد هم سپيد به آن مي زنم. آن گاه بهترين لباس هايم را مي پوشم. فکر مي کنم ديده باشي اش؛ همان کت دامني که خودت پسنديده بودي برايم؛ يک دست سپيد. توري ِ سپيد ِ کلاهم را خواهم انداخت - مثل ِ يک عروس ِ واقعي - و جوراب هاي نازک ِ سپيدم را به پا خواهم کرد تا سپيدي ساق هاي مرمرينم پيدا باشد. و آن وقت که سراپا سپيد پوش شدم، سر ِ جاده مي آيم و منتظرت مي نشينم. فقط اگر ...
نه ... اين بار ديگر نه. مي دانم، مي دانم که نبايد تا فردا صبر کنم؛ که اجازه ندارم تا فردا بمانم ... اما ناسلامتي تو نامزد ِ مني. اين ديگر خيلي بي انصافي است که من حتا حق نداشته باشم براي يک لحظه هم که شده نامزدم را ببينم. من حتمن خواهم آمد. حتا اگر غير ِقانوني باشد، خواهم ماند. آن قدر کنار جاده مي ايستم که بيايي، که ببيمنت/ که از دور ببينمت؛ قول مي دهم آن وقت بروم . ... قبول ؟!
اما ... آه. براي چيدن گل بايد تا فردا منتظر بمانم. تا وقتي تو نيامدي گل ها باز نمي شوند و وقتي هم که تو بيايي من بايد بروم. حالا مي فهمم که چه پيوند ِ شومي بود وصلت ِ من و تو.

عشق ِ من، بهار، مي خواستم خودم اين نامه را به دستت برسانم، اما انگار نمي توانم ببينمت. در هر صورت اميدوارم هميشه به يادم باشي. من همين امروز حرکت مي کنم، تا تو فردا با خيال ِ راحت بتواني باز گردي. حرف ِ ديگري ندارم.

مي بوسم ات
زمستان



ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  سرود ِ مرد ِ تنها ۱۲/۲۲/۱۳۸۲

در روزگاران ِ دور، در سرزميني دورتر و در شهري خيلي خيلي دورتر مردي زندگي مي کرد. مرد ِ تنها هر روز صبح ِ زود سر ِ کار مي رفت، و آخر ِ شب خسته و کوفته به خانه برمي گشت. شام مي خورد و تا فردا صبح که دوباره سر ِ کار برود، مي خوابيد. او به حرف ِ هيچ کس گوش نمي داد. زن هاي همسايه هر وقت او را مي ديدند دوره اش مي کردند و شروع مي کردند به نصيحت کردن. از تنها زندگي کردن مي گفتند که چه سخت است، از عاشق شدن مي گفتند، از بچه دار شدن، از عاشق بچه ها شدن، از تنها نبودن که سخت شيرين است. بعد هرکس، هرچه در چنته داشت رو مي کرد: يکي مي خواست خواهر زاده ي ترشيده اش را به او قالب کند و ديگري بيوه ي برادر شوهرش را، يکي دختر ِ بزاز را و ديگري دختر ِ بقال.
يک روز مرد که زودتر از هميشه به خانه آمده بود و از تنهايي کلافه شده بود، برخلاف ِ هميشه به حرف هاي ِ آنان فکر کرد. خيلي فکر کرد که او تا حالا لذت ِ عاشق شدن، تنها نبودن، دوست داشتن و دوست داشته شدن را تجربه نکرده بود، يعني اصلن تصورش را نمي توانست بکند که لذتي هم دارد. بعد از اين که اين فکر تمام شد، به سختي و تلخي تنهايي و بي معشوقي فکر کرد - هر چند تا حالا همچو چيزي را حس نکرده بود-. و در نهايت هم به ... به ... شام ِ آن شب فکر کرد که هنوز آماده نکرده بود.

در روزگاران ِ دور، در سرزميني دورتر و در شهري خيلي خيلي دورتر، مردي زندگي مي کرد. مرد ِ تنهايي که خيلي فکر مي کرد.

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  پيشگو ۱۲/۱۶/۱۳۸۲

پيشگوي ِ خوبي بود، چون حافظه ي خوبي داشت.

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
  عاشق ۱۲/۱۱/۱۳۸۲

به آبي ِ بالاي سرت نگاه کن! آري، به همان لاجرودي ِ محض و خالص که- چه بلند چه بالا- گسترده، با چه نجابتي تو را مي نگرد.
حال زمين را بنگر؛ ديدي چه سبز است؟ چه پاک و زيباست؟ زير ِ پاي تو، فراخ، گستردم اش، براي تو. مي بيني؟ مي بيني چه قدر متواضعانه تو را مي نگرد؟ آخر مال ِ توست، بنده ي توست.
به درختان، به هوا، پرندگان و گياهان بنگر؛ همه مال ِ تو هستند.
به من نگاه کن. چه طور تو را مهربانانه مي نگرم! چه محبتي در کلام ام/ در نگاه ام موج مي زند! و چه لبخند ِ زيبايي نثارت مي کنم! خوب ... خيلي ساده است: من عاشقت هستم. حالا فهميدي همه ي اين ها به خاطر ِ چه بود؟
حالا به خودت نگاه ... يعني چه؟! ... اين لکه ي سرخ چيست روي ِ سينه ات؟ چه قدر شبيه سرخي سينه ي من است؛ اما ... آخر قرار نبود، قرار نبود که اين طور بشود. آخر فقط من عاشق توام، اين فقط من ام که بايد سرخي سينه ام از عشق ِ تو باشد. هي! صبر کن ببينم، من، من اصلن نمي فهم ام، يعني چه؟! تو داري با خودت چه کار مي کني؟ چرا، چرا اين لکه دارد مي دواند، دارد همه ي تن ات را مي گيرد؟ راستي اين سرخي چيست که از گلويت روان است؟ قلب ات چرا به اين روز افتاده؟ پاره هاي ِ جگرت؟ تکه هاي دل ات چرا، به سان کودکي که به آغوش ِ مادرش، بر خاک ِ داغ ِ «نينوا» آرام گرفته اند؟ نه، اصلن قرار نبود اين طور بشود ... .

البته شايد حق داشته باشي؛ خوب وقتي من عاشقانه تو را، مخلوق ام را دوست دارم، خوب ... اين طبيعي است که تو هم ... بالاخره انساني، سنگ که نيستي؛ که اگر سنگ هم مي بودي ... .
اکنون که اين گونه خودت را در من فنا کردي/ نابود کردي، تو از مني، اصلن خود ِ مني. اما فنا را به وجود ِ من- محض ِ وجود ِ مطلق هرچيز- راهي نيست، پس توهم فنا نشدي، تا هميشه بامن، در من هستي و خواهي بود. پس چه گونه مي توانم تو را مخلوق ِ خودم بدانم ؟!
«فََتَبار ِکَ اللهُ اَحسَنَ الخالِقين»


1364 اُمين سالياد ِ عاشورا گرامي باد. «برکه هاي ِ آينه»

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE
Show menu Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه