ز ما درگذر ۱۰/۱۵/۱۳۸۵

1. امروز افتاده‌ام روي دورِ ريدن. هيچ‌كس از دور و بري‌‌ها نمانده كه قهوه‌اي نشده باشد. مي‌دانم و نمي‌دانم چه‌ام شده. خدا به‌خير بگذراند. هميشه نتيجه‌اش مالِ وقتي است كه اصلا آمادگي‌اش را ندارم.
2. "چرا نبايد صريح بگويم كه دوست داشته شدن از سوي كسي كه دوستش مي‌داري آن حس و حالتي است كه در واژه‌ي عام و عاديِ خوش‌بختي نمي‌گنجد. چرا بايد مانع بروز و بيانِ حقيقت شد؟ هيچ شك نمي‌داشتم در عطش زلالِ دوست داشتن؛ هيچ. «هزار خروار حرف دارم برايت پيش از آن كه بيايم پيش‌ات. اما همين كه مي‌آيم و مي‌بينمت، همه‌شان يك‌جا محو مي‌شوند.» و من، چه بسا به ندرت مي‌گفته باشم «آخر زبانِ عشق خموشي است» يا اين كه «عشق رفتار مي‌شود؛ چه نيازي به گفتار؟» اما مي‌دانستم زن به گفتارِ عشق نه كمتر از رفتارِ آن اشتياق دارد." [سلوك، دولت آبادي] حالا لااقل در موردِ «آن ديگري» با «مها، نيلو»يِ سلوك احساسِ «يك‌ذات پنداري» نمي‌كنم. خيلي با هم فرق دارند. دستِ پايين اين از نگاهِ من و آن ديگري از ديدِ «قيس»
3. كلي كار، كلي برنامه و تلف كردنِ وقت به گه‌ترين و مهوع‌ترين روش: تله‌ويزيون؛ ميزگردِ اقتصادي! خوب، نه كتاب خواندم، نه درس،‌ نه داستان‌هايي را كه مي‌خواستم ويرايش كردم و نه شروع كردم به نوشتنِِ اين آخري! تحتِ هيچ شرايطي بدتر از اين نمي‌توانستم گه بزنم به همه‌ي كارهام.
4. دارم به دوستِ هميشه نگرانم فكر مي‌كنم. و نگراني‌هايِ معصومانه‌اش. خيلي دلم مي‌خواست مي‌توانستم كمي كمك‌اش كنم. نمي‌دانم! طفلك دير زماني، بقچه‌اي از عقايدِ گرد و خاك گرفته‌ي رمانتيك بوده و حالا بايد يك شبه همه‌ را دور بريزد. سخت است؛ باور به نادرست -يا لااقل ناكارآمد- بودنِ باورهاي ديرين. باورهايِ عميقِ ديرين.
در موردِ آن بخش‌اش كه به من مربوط مي‌شود مي‌دانم مشكل از كجاست و چه نبايد كرد. سخت است، اما مي‌توانم. بعد هم ذاتِ يك هم‌زيستيِ مسالمت‌آميز گمان نكنم جز اين باشد. اگر فيلم‌هايِ تين‌ايجريِ هاليوودي را فاكتور بگيريم، همه‌ي آدم‌‌ها روابط‌شان پر است از ملال و تكرار. بد است، اما هست. هرچند اگر عقيده‌ي حقيقي خودم را بخواهيد بگويم، همين ملال گاه بسيار ژرف‌تر از آن آناتِ ديرياب و عميق است. بسيار دوست‌داشتني‌تر و... انساني‌تر. در همين سكون و يك‌نواختي و كسالت است كه معنا خلق مي‌شود. خودآگاهي و لذتِ ناب از بودن و زيستن -نه چگونه بودن و زيستن- را تجربه مي‌توان كرد و خودِ علاقه -در بي‌سببيِ محض- را مي‌شود لمس كرد.
در هر حال از بين بردنِ اين يك‌نواختي هم چندان دشوار نيست. مي‌توانم نباشم يا مفيدتر باشم. و وابستگي هم... هنوز هم گمان مي‌كنم گريز ناپذير است. كما اين‌كه حقيقتا سخت از آن بيم‌ دارم. هرچه را بتوانم قبول كنم، عواقبِ هراسناك و نامعلومِ وابستگيِ عميقِ بينِ دو انسان را نمي‌توانم بپذيرم.
و باز مثلِ هميشه برايِ خودش نگران‌ام كه هيچ‌وقت ياد نگرفت كمي مواظبِ خودش باشد. بدن‌اش. روح‌اش. بود و نبودم هم كه هيچ... وقت‌هايي كه هستم كه بايد التماس كنم تا لب باز كند و كمي سبك كند خود را و ديگر وقت‌‌ها هم كه مرا محرم نمي‌داند. شكرِ خدا به خدا هم اعتقادي ندارم كه دست به دامنش شوم، حفظ‌اش كند. تنها مي‌توانم در نگراني و باز نگراني و باز نگراني بمانم تا ببينم‌اش و خيال‌ام -اگر سالم باشد- راحت شود.
هي! با تو‌ام! محضِ رضايِ خدا يه‌كم مواظبِ خودت باش.

ركسانا
View comments | Post a comment


2 Comments:


خیــــــــلی بدی! این چه عنوانی بود گذاشتی؟ از کجا فهمیدی دیشب داشتم گوش می‌دادم؟ :D
۸:۴۳ ق.ظ.
Anonymous ناشناس  

می‌شه؟
دیگ به دیگ می‌گه صدات در‌نمی‌آد!!
۸:۴۸ ق.ظ.
Anonymous ناشناس  
© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه