| چنانت دوست می دارم... | ۸/۰۹/۱۳۸۶ | |
|
حاضرم همه ی زندگیمو بدم و از این جهنم خلاص شم.
دیگه داره حالم از خودم به هم می خوره. واسه کی دارم نقش بازی می کنم؟ لعنتی! دوست دارم! عاشقتم! دلم تنگ شده برات! می پرستمت! هیچ جوری هم نمی تونم از شرت خلاص شم. دارم دیوونه می شم... خوبه؟! گمان کنم همینا رو می خواستی بشنوی! فقط می خواستی به این جام برسونی نه؟! نیازی نبود اون کارا رو بکنی! خودم به ات می گفتم. مگه همیشه اینا رو به ات نمی گفتم؟ مگه همیشه نمی گفتم که چه قدر دوست دارم و چه قدر به گفتنش احتیاج دارم؟ چیه؟ می خواستی این جوری بشنوی؟ بیا! حالا می تونی خوش حال باشی که نتونستم طاقت بیارم. و این تو بودی که بردی. گمان کنم این جوری برای همیشه زندگیت لذت بخش تر می شه. فاک!
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||