| بالاخره وب لاگ! | ۲/۲۲/۱۳۸۶ | |
|
1. این محصولِ طفیلیِ سرمایه داری هم چه چیزِ بهت انگیز و تاثیر گذاری است برای خودش.
دنیایی دارد لامصب! سنگینی اش را که در جیب ات حس می کنی و در بدترین وقتِ ممکن، زمانی که غرق در درونی ترین مکاشفات و حالاتِ شخصیِ خودت هستی یک دفعه صدای آهنگِ احمقانه ی زنگ اش بلند می شود و لرزشِ پیاپی (Vibrating) اش به جسمانی ترین و مادی ترین شکلِ ممکن به ات یاد آوری می کند که: «تنها نیستی! هیچ وقت تنها نیستی! همیشه برادر بزرگ (Big Brother) همراه و مراقبِ توست!» هیچ وقت تنها نیستی مگر این که حواست باشد خاموش اش کنی یا (Silent) که احساس می کنی باز هم دارد حضورش را در خلوت و تنهایی ات به ات تحمیل می کند. باید حواست باشد که silent اش کنی! به خاطرِ مشقاتِ شناختنِ سیم کارت و تنظیمِ ساعت و تاریخ، قیدِ خاموش کردن را می زنی که همین هم به حدِ کافی دردناک هست. مدام نگرانی که شاید یادت رفته باشد و می ری سراغ اش تا مطمئن شوی مزاحمت نمی شود... «اما شاید یکی کارِ مهمی داشته باشد...» بگذریم از این که یکی دو ماهِ اول تقریبا کسی به ات زنگ نمی زند و از این بابت فرصتِ «هم هوایی» داری! اما با همه ی این حرف ها کار راه انداز است، شکی نیست! 2. تجربه ی یک شب با یک جمعِ بورژوا مآبِ (و نه حتا، در موردِ غالب شان، بورژوا) پر از تنش و دعوا و حفظِ ظاهر و مسخره بازی و خوش گذرانی. کندنِ بانداژِ روی زخم، وقتی خون دلمه بسته خیلی دردناک تر از خودِ زخم است. یک شب پر از حسِ عمیقِ عاشقی، دوستی، یاس، نفهمیدن، افسوس، امید و ناامیدی از تو، از خودم. و حالا بعد از آن دوباره اندکی امید. یک شب پر از خستگی. پ.ن. هنوز همه ی بدن ام درد می کند!
ركسانا 1 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||
و با این حال خیلی کمتر. خیلی... :(