اي جان! اي جان! دارم مي‌رم به تهران (2) ۱/۱۴/۱۳۸۶


لحظه‌ي ديدار

لحظه‌ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه‌ام، مستم
باز مي‌لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهانِ ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه‌ام را، تيغ!
هاي ! نپريشي صفاي زلفكم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه‌ي ديدار نزديك است
مهدي اخوان ثالث


پ.ن.1 به هوايِ يار مي‌رم، واي كه چه بي‌قرار مي‌رم! / به خدا عاشقم و به عشقِ اون ديار مي‌رم (!) (بله ديگه، از قديم و نديم گفتن: چون قافيه تنگ آيد... شما سخت نگيريد. حالا يه گهي خورده شاعر، شما چرا خونِ خودتونو كثيف مي‌كنين؟)
پ.ن.2 مي‌دونيد «بسيج» يعني چي؟ يعني بنيادِ سازماندهيِ يك‌مشت جوجه (:
پس «ميم»اش كو؟! اون ديگه از اسراره!
پ.ن.3 دارم آخرين تلاش‌هايم را مي‌كنم. اميدوارم بتوانم تاب بياورم. فقط اميدوارم!

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه