گه­گيجه ۱۱/۲۱/۱۳۸۵

حالا همه­چيز همان­طور است که شد. اين اتفاقات، زماني که به­خاطر مى­آورمشان، انگار از آخر به اول مى­رسند. از الان به گذشته. و بعد ناگهان، پوف! ناپديد مى­شوند. همان­طور که زماني نبودند.
پله­هاىِ محضر را دوتا يکى پايين آمدم. آن­قدر تند که سرگيجه گرفتم از آن همه پله. هميشه همين­طور بوده. و سه پله­ىِ آخرِ قبل از هر پاگرد را با يک پرش، گامپ! رد مى­کنم.
هميشه همسايه­ها از صدایِ پايين پريدنِ من تویِ راه پله­ها شاکى بودند. کفش­هاى­ام زود زود پاره مى­شدند. و کفِ پاهای­ام به طرزِ وحشت­ناکي رشد می­کردند و پهن مى­شدند. اما باز هم اين کار را مى­کردم. بزرگ­ترين لذت­ام همين بود.
بالا رفتن از پله­ها، با آن ريتمِ کند و ملال آور و کندي و رخوتِ ذاتي­ام در انجام دادنِ هر فعاليتِ ساده­ي بدني، استراحت­هاىِ طولانى و خسته­کننده توىِ هر پاگرد براىِ اين­که کمى نفس­ام جا بيايد، که توفيق اجبارىِ هم­راه شدن و هم­صحبت شدن با مردهاىِ جا افتاده­ىِ خسته­ىِ از سرِ کار بازگشته –با کت شلوارهاىِ چروک و کيف­هاىِ سنگين و دست­هاىِ پر از پاکت­هاىِ خريد- و زن­هاىِ پيرِ خانه­دار –با صورت­هاىِ سرخ و سفيدِ عرق کرده، در حالى که بچه­اي يا زنبيلي پر از خريدهاىِ روزانه به بغل دارند- يا پيرزن­ها و پيرمردهايي که از پياده­روى­ِ روزانه­شان باز مى­گردند و باهات کلى خوش و بش مىکنند و به زور آب­نباتي، شکلاتي چيزي بهت مى­دهند و ازت قول مى­گيرند که گاهي بهشان سر بزنى يا کمک­شان کنى و يا از همه بدتر بچه­هاىِ هم­سن و سالِ خودت که از مدرسه يا زمينِ بازى بر مى­گردند و بايد نگاه­هاىِ مثلا بى­تفاوت يا تحقير آميز يا دوستانه­شان را تحمل کنى، را نصيب­ام مى­کرد، از بچگى براى­ام کابوسي وحشت­ناک بود. اما در عوض پايين آمدن از پله­ها... خودم را رها مى­کردم و اختيار دست و پاى­ام را به نيروىِ تمام نشدنى و وحشىِ وزن­ام مى­سپردم و با بيشترين سرعتي که هرگز در توان­ام نبود از پله­ها پايين مى­دويدم. و سه پله­ىِ آخر هر سرى را هم، گامپ! مى­پريدم وسطِ پاگرد. گاهى صداىِ غيژغاژ لولاىِ دري که باز مى­شد و سري از آن بيرون مى­آمد تا ببيند اين سر و صداها از کجاست تا فحشي بدهد يا نقي بزند، يا صداىِ داد و بيدادهاىِ زني زنبيل به دست که از قضا توىِ يکى از همين پاگردها، نادانسته، تنه­اي بهش زده­ام و همه­خريدِ يک روزش را توىِ پله­ها پخش کرده­ام را مى­شنيدم اما اين تصاوير تا بخواهد در ذهن­ام به­طور کامل و يک­پارچه شکل بگيرد، به اندازه­ىِ چند پاگرد از آن­ها دور شده­ام و تنها نشاني که حقيقي بودنِ اين وقايع را براى­ام يادآورى مى­کند صداىِ گنگ و دورِ تهديدها و نفرين­هايي است که از بالاىِ سرم مىشنوم. صداهايي که هرلحظه آرام­تر و مبهم­تر مى­شوند. مثل همه­ى صداهاىِ ديگر. مثل همه­ى­ تصويرها و يادها و فکرهاىِ توىِ سرم که ازم دور مى­شوند. انگار با سرعت نور مى­دوم و اين فکرها ديگر توانِ رسيدن به من را ندارند. و همه چيز از من جا مىماند. يک­جور حس رهايىِ ناب، آزادىِ محض.
مهم نيست! اصلا مهم نيست! ديگران مى­توانند فکر کنند که لابد کار مهمي دارم که اين­قدر با عجله از پله­ها پايين مى­روم! آره! گامپ! و اين يعنى من کارِ مهمي دارم! در حالى که هيچ وقت در همه­ىِ عمرم هيچ کارِ مهمي نداشتم که به­خاطرش عجله داشته باش­ام. لااقل به­جز اين يک هفته­ىِ گذشته.
هفته­ىِ پيش بود... آره! درست يک هفته پيش بود که از مرکزِ نگهدارىِ سالمندان تلفنى بهم خبر دادند که مادرم مرده.
خودم را به سرعت به خانه­ىِ سالمندان رساندم. اولين بارم بود که حقيقتا بابت کاري مهم و فورى با آن سرعتِ سرگيجه­آور از پله­ها پايين مى­آمدم. اما توىِ راه به کسي تنه نزدم. يعنى اصلا کسي نبود. فقط پيش از پاگرد آخر تعادلم را از دست دادم و براىِ اولين بار در زنده­گى­ام از چند پله، در حالى که به شکلي رقت­انگيز و فلاکت­بار غلت مىزدم­، پايين افتادم. زانوىِ راست­ام ضربه­ىِ بدى خورد. آن­قدر که هنوز هم بعد از يک هفته دردش نمى­گذارد شب­ها راحت بخوابم. لباس­هاى­ام را تکاندم و به راه­ام ادامه دادم.
رئيس مرکز، زني چاق، مسن، جا افتاده و بسيار خوش­مشرب است. وارد اتاق­اش که شدم از پشت ميزش بلند شد، با حزني تصنعى، اما باور کردنى، بهم تسليت گفت و مرا محکم بغل کرد. بعد تعارف کرد روىِ کاناپه­ىِ روبه روىِ ميزش بنشينم و خودش مقابل­ام نشست. اول کمي احوال­پرسى کرد و بعد براى­ام تعريف کرد که اين اتفاق چه­طور رخ داد: چند ساعت قبل، مادرم در حالى که روىِ صندلىِ چرخ­دارش در محوطه گردش مى­کرده، مى­ميرد. آن­هم ظاهرا فقط به­خاطر سن زياد و نه هيچ بيمارى يا اتفاقِ ديگري. بعد هم کمي از شخصيتِ آرام و باوقارِ مادرم تعريف کرد و بهم تسليت گفت. و بعد جزئياتِ مراحل ادارىِ تکميل پرونده و گرفتنِ وسايل و مراسمِ تدفين را براى­ام توضيح داد.
پدرم تاجرِ نسبتا موفقى بود. به­خاطر ندارم تاجرِ چى، ولي تا آن­جايي که به­ياد مىآورم تا زماني که زنده بود، به نسبتِ دوستانم خانواده­ى پول­دارى داشتم. خيلى زود مرد. ١٠-۱۲ ساله بودم. مادرم معلم بود و با سودِ املاک و سپرده­ها و سرمايه­گذارى­هاىِ پدر زند­گى مى­کرديم. تنها تفاوت­اش اين­بود که، مادر ترجيح داد خانه­ىِ بزرگ­مان را بفروشد و به يک آپارتمانِ کوچک نقلِ مکان کنيم. که هم خاطره­ىِ پدر آزارش ندهد و هم زند­گىِ جمع و جورِ کوچک­مان راحت­تر باشد. و از همان موقع­ها بود که سَندرُمِ پايين دويدن از پله­ها در من عود کرد. مادرم زنِ آرامي بود. خيلى آرام. به­ندرت ازش صدايي در مى­آمد و در موردِ رفتارهاى­ام کارى باهام نداشت. همين­طور در موردِ درس­ها. برعکسِ پدرم که آدمِ گرم و پرمشغله و حساسي بود. در اين يک مورد تقريبا مطمئنم که به مادرم رفت­ام. درس­ام که تمام شد، يک کارِ پاره­وقتِ ساده توىِ دفتر يکى از هم­کارانِ سابقِ پدر پيدا کردم از صبح تا ظهر. صرفا بايد دفترهاىِ حساب­رسىِ معاملات­اش را چک مى­کردم و يک مشت عدد را جمع و تفريق مى­کردم و بعد با يک امضا، تمام! همه­چيز تاييد مى­شد. خيالِ دوستِ بابا راحت مى­شد که اشتباهى رخ نداده. هرچند به­ندرت پيش مى­آمد که اشتباهِ مهمي رخ دهد، اما مى­توانم قسم بخورم که در تمامِ اين مدت، بدونِ احساسِ خستگى يا يک­نواختى اين کار را با دقت و حوصله، به تمامى انجام دادم. البته درآمدِ چندانى هم نداشت. و اين موضوع هم براى­ام مهم نبود. اين کار صرفا وسيله­اي بود که وقت­ام را باهاش تلف کنم. بهانه­اي که به­خاطرش هرروز از خانه بيرون بيايم و پله­ها! پله­ها!
مادرم بازنشسته شد. از توىِ خانه تکان نخورد تا زماني که رسما زمين­گير شد. به پيشنهادِ خودش، بردم­اش به خانه­ى سالمنداني که از يکى از دوستان­اش تعريف­اش را شنيده بود. و بعد از آن من ماندم و آن خانه و پله­هاىِ تمام نشدنى­اش. هفته­اى يک­بار، جمعه­ها، با يک دسته گل به ديدن­اش مى­رفتم و چند دقيقه­اي در سکوت کنارِ هم مىنشستيم و من برمى­گشتم. حرفي براي گفتن نداشتيم. حال­ام که خوب، هيچ­وقت بد نبود و اتفاقِ خاصي هم که نيازي به تعريف کردن داشته باشد نمى­افتاد. نه براىِ من و نه براىِ او. علاوه بر اين­که احساس مى­کردم توىِ اين مرکز آن­قدر از وراجى­هاىِ اين پيرزن-پيرمردهاىِ خرفت و احمق خسته مىشود که ترجيح مى­دهد پسرش را در سکوت ملاقات کند. هربار، بعد از خداحافظى، توىِ محوطه چرخي مى­زدم و گاهى پاىِ محملاتِ ساکنانِ آن جزيره­ى زيبا و متروک مى­نشستم. آدم­هايي که جز خاطره تعريف کردن و نصيحت کردن کارِ ديگري بلد نبودند و آن­قدر براىِ هم تکرارى و خسته کننده شده بودند که از ديدنِ يک جفت گوشِ تازه ذوق زده مى­شدند. در اين ميان پيرمردي بود که حافظه نداشت. گمان کنم مبتلا به نوعي آلزايمر بود. يا چيزي شبيه آن. اما در شکلِ حادش. هيچ تصوير يا خاطره­ى کامل و واضحي در ذهن­اش نبود. نه از گذشته­ها و نه از اتفاقاتِ روزمره­ى آن­جا. حتا حافظه­ىِ کوتاه مدت­اش هم چندان درست کار نمى­کرد. که خيلى وقت­ها وسطِ حرف يادش مى­رفت که داشت چه مي­گفت. گاهي جمله­هاى­اش با هم قاطى مى­شد. و کلمه­ها را هم از خاطر مى­برد: «اين چيز... که ۲۵ سال پيش بود گمون کنم. آره پسرم! همون موقع که همه­ى چيزا به هم ريخت و رفيق سابق­ام همون که دلال بود دلالِ ماشين... ماشين‌ِ ريش‌تراش‌ام و گم كردم‏، هرچى فكر مي‌كنم، آره هرچى فكر مى‌كنم نمى‌فهمم كه چرا بايد اين‌طورى مى‌شد. آخه همه‌چى درست بود و درست و حسابى با حساب كتابي كه داشت همه‌چيزو تو بازار مى‌تونس پيش بينى كنه و مى‌كرد هم. اما اون اتفاق... اونو خودِ خدا هم نمى‌تونس حدس بزنه كه اون‌طورى وقتى رفته بوديم ماهى‌گيرى با رفيق‌ام... نه! اشتبا نكن پسرم! هيچ‌كدوم چپ نبوديم فقط قايق‌مون چپ بود. يعنى اول‌اش هم نه، بعدش شد و مرگ و جلوىِ چشامون ديديم تو اون آبِ يخ زده تو اون زمستونِ چيز... آها! بى­صاحاب» بهش عادت کردم. هرچه حرف مى­زد خسته نمى­شدم. موقع حرف زدن سرش را بالا مى­گرفت و مىخواست توىِ صورت­ام نگاه کند، اما مردمک­هاى­اش مدام جم مى­خوردند. نمى­توانست به يک نقطه­ىِ ثابت خيره بماند. او هم بدش نمى­آمد که يکى با حوصله به حرف­هاى­اش گوش کند. هرچند هيچ­وقت مرا به­خاطر نمى­آورد. ولى خوب مهم هم نبود. هربار هم که خودم را معرفى مى­کردم بعد از چند دقيقه فراموش مى­کرد. گاهى وسطِ حرف زدن يک­دفعه زل مى­زد توى چشم­هاى­ام و وحشت­زده نگاه­ام مى­کرد و بعد مى­پرسيد که کى هستم و چرا دارد اين چيزها را براىِ من تعريف مى­کند. و من براي بار هزارم براى­اش توضيح مى­دادم که براىِ ملاقاتِ يکى از ساکنانِ همين­جا آمده­ام و الان هم مدتِ زيادى است که با هم صحبت مى­کنيم. تا دوباره ادامه مى­داد.
اما موضوعِ عجيبي که وجود داشت اين بود که او تقريبا هربار بى هيچ دليلي مرا «پسرم» خطاب مى­کرد. اوايل فکر مى­کردم اين فقط به­خاطر اختلاف سنىمان است، اما لحن و نوع نگاه­اش موقعِ گفتن اين کلمه طوري بود که انگار حقيقتا فکر مي­کند دارد با پسرِ واقعى­اش حرف مى­زند. چند بار سعى کردم از زيرِ زبان­اش بکشم که چرا مرا اين­طورى صدا مى­کند، اما فايده­اي نداشت. مدام يادش مى­رفت راجع به چى حرف مى­زند و بحث را عوض مى­کرد. باور كردنى نيست ولى همين موضوعِ ساده كم كم داشت به كلى اعصاب‌ام را به هم مى‌ريخت. نمى‌فهميدم چرا با من اين‌‌طور حرف مى‌زند. نمى‌دانم چرا اما حتا فكر اين‌كه همه‌ىِ اين چيزها را فراموش كنم و ديگر سراغ‌اش نروم هم براى‌ام ناممكن بود. وضع بدى داشتم، در عينِ استيصال و گيجى، ميلِ جنون‌آميزي داشتم كه به هر قيمتى شده ته و توىِ ماجرا را در بياورم. اين وضع داشت ديوانه‌ام مي‌كرد. فکر کردم شايد زمانى پسري داشته که شبيهِ من بوده. سعى کردم از طريقِ اطلاعاتِ پرونده­اش به نتيجه­اي برسم اما تمامىِ چيزى که در موردش بهم گفتند اين بود که او را توىِ خيابان پيدا کرده­اند و از همان موقع دچارِ حواس­پرتى بوده. هيچ خبر يا اثري هم از دوستان و بستگان­اش ندارند. علاوه بر اين­که اين حدس، با وجودِ فراموشىِ او غير منطقى بود. اين موضوع –بىآن­که بدانم چرا- تمامِ ذهن­ام را به خودش مشغول کرده بود. ديگر دليلِ اصلىِ رفتن من به خانه­ىِ سالمندان صحبت کردن با اين پيرمرد شده بود. ساعت­ها مى­نشستم و با او حرف مى­زدم، به حرف­هاىِ بى­سر و ته­اش گوش مىکردم تا شايد چيزي در اين ميان بيابم که به سوال­ام جواب بدهد. اين «پسرم» گفتن­ها آن­قدر تکرار مى­شد و آن­قدر آزار دهنده مى­شد که داشتم ديوانه مى­شدم. هربار که مرا «پسرم» خطاب مى­کرد، حسِ عجيبي بهم دست مى­داد. گيجى و وحشت. از درون مچاله مى­شدم. و لحظه­اي انگار مى­خواستم از جا بلندش کنم و با سر به زمين بکوبم­اش: «آشغالِ احمق! من پسرِ تو نيستم. هيچ­وقت هم نبودم!» عصبى و حساس شده بودم. دليلِ اين اتفاق را نمى­فهميدم و اين نفهميدن سخت آزارم مى­داد.
موضوع را به همان خانمِ رئيس گفتم. فکر کرد چرند مى­بافم. اما بهش اطمينان دادم که اين موضوع «پسرم» گفتن او هربار اتفاق مى­افتد و اصلا تصادفى نيست. گفت چيزي در اين مورد نمى­داند اما مى­تواند از هم­کارانش بخواهد به رفتارهاىِ او بيشتر دقت کنند و ببينند آيا موضوع به مادرِ من ربطي دارد يا نه. او فکر مى­کرد شايد طرف سرِ پيرى عاشقِ مادر من شده و مىخواهد موضوع را به اين ترتيب به من حالى کند: «اما در هر حال، اگه فک مى­کنين هم­چين چيزي هست و از نظر شما هم اشکالي نداشته باشه، مى­تونيم همين­جا واسشون يه مجلسِ عروسىِ جمع و جور را بندازيم. در هر صورت اهميتي که نداره. کارِ خاصي هم که ديگه با اين وضعشون نمى­تونن بکنن. ديگه جاىِ نگرانى نداره. عوضش مى­تونه کلى تو روحيه­شون تاثير بذاره. قبلا هم از اين کارا زياد کرديم. فقط بايد با مادرتون هم صحبت کنين.» از راهنمايى­اش تشکر کردم و از دفترش بيرون آمدم. زنيكه‌ي احمق! براىِ اين حرف­ها نرفته بودم. و باز اين سوالِ سمج و آزار دهنده داشت مدام توىِ سرم مى­چرخيد و آرامشِ ديرينه­ام را بدجورى از بين مى­برد.
از مادرم وصيت­نامه­اي به­جا نمانده بود. تمام اموال­اش، بعد از کسرِ اندکي بابت هزينه­هاىِ خانه­یِ سالمندان، به تنها وارث­اش، يعنى من، مى­رسيد. بعد از تمام شدنِ مراسمِ کوچکِ خاک­سپارى دردسرهاى­ام شروع شد. بايد به ده­ها دفترِ اسناد و اداره و بانک مى­رفتم و صدها فرم پر مى­کردم و هزاران امضا. در تمامِ عمرم آن­همه آدم و کامپيوتر و دفتر و سند يک­جا نديده بودم. شلوغى، سر و صدا، عجله... از اين اتاق به آن اتاق، پله؟ نه! پادردم اجازه نمى­دهد. تازه آسانسور سريع­تر هم هست. بايد عجله کرد. کارهاىِ مهمِ زيادي دارم که بايد به همه­شان برسم.
چيزِ زيادي ازش به­جا نمانده بود. گفتم وسايل­اش را، به­جز جواهراتِ اندک­اش، دور بريزند. جز آن، چند تکه زمين و کمي سهام داشت که سال­ها قبل پدر به­نامش کرده بود. و البته همان آپارتماني که در آن زند­گى مى­کرديم. بقيه­ىِ ارث پدر به من رسيده بود. امروز ترتيب انتقالِ اين اموال را دادم. بايد يک سر مى­رفتم به خانه­ى سالمندان و بعد دفتر اسناد رسمى. وقتى توىِ دفترِ مديريتِ خانه­ىِ سالمندان به خانمِ مدير گفتم که براىِ چه آمده­ام، قيافه­اش واقعا ديدنى بود. فکر کرد چرند مى­بافم. اما بهش اطمينان دادم که حالم کاملا خوب است و مى­دانم چه مى­خواهم. آره! می­خواهم همه­ى اموالِ مادرم را به نامِ آن پيرمردِ فراموش­کار کنم. همان­که فکر مى­کرد من پسرش هستم. هرچند گمان کنم اين چيزها هيچ­وقت به دردش نمى­خورند. ولى اين کاري بود که فکر کردم بايد بکنم.از دفترخانه­ى اسناد که برگشتم، چند دست لباس و يک مشت خنزرپنزر ديگر را ريختم توىِ چمدان­ام و يک يادداشت هم گذاشتم براىِ آن پيرمرد که اگر روزي به اين خانه –که حالا ديگر خانه­ى خودش است- آمد خيال­اش راحت باشد که همه‌چيز متعلق به خودش است. پايين‌اش را اين‌طور امضا كردم: «با عشق، پسرت». بعد درِ خانه را قفل کردم، کليد را گذاشتم زيرِ پادرى و خودم را توىِ راه­پله­ها رها کردم: پله، پله، پله، پله، پله، پله، پله، پله، گامپ!

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه