يك روزِ عالي برايِ ماهيِ عشقِ نور و باقيِ رفقا ۶/۱۰/۱۳۸۵

1. نه با مانيفست‌هاي انقلابيِ كمونيسم مشكلي دارم و نه با قوانينِ سختِ يك جامعه‌ي كمونيستي. سانسور را تا حدودي مي‌توانم تحمل كنم (به شرطِ آن كه صرفاً فكري باشد و پورنو را شامل نشود) حتا -با وجود علاقه‌اي كه به كتاب‌هايم دارم- ايده‌ي لغو مالكيت خصوصي را هم مي‌توانم بپذيرم.
اما همه‌ي مشكلِ من با استقرارِ كمونيسم در اين است كه وقتي در جامعه‌اي مفهومي به نامِ «مالكيتِ خصوصي» وجود نداشته باشد، ديگر نمي‌توانم در آن لذتِ كش رفتنِ اموالِ ديگران را تجربه كنم. در جامعه‌اي كه حريمِ خصوصي‌اي برايِ فرد وجود نداشته باشد، ديگر نه فضولي معنا مي‌دهد و نه خاله‌زنك بازي. دروغ گفتن هم -علاوه بر اين كه يك خيانت به آرمان‌هايِ بزرگِ حزبي محسوب مي‌شود- عملاً بسيار دشوار است. اصلاً لعنت به هرچي چپِ بي‌ناموسه!

2. با همه‌ي ارادتي كه به مهرجويي دارم، امروز به‌كلي نااميد شدم ازش.
دي‌شب «فراني و زويي» را تمام كردم. كلي نااميد شدم. مهرجويي تقريباً هيچ دخل و تصرفي توي اين داستان نكرده و «پري» را عيناً، مو به مو، از رويِ آن ساخته. فقط هرجا مسيح بوده شده علي، هرجا هم انجيل بوده شده نهج‌البلاغه و قرآن و دمّاپادا. «يا عيسي مسيح، بر من رحمت فرست!» هم شده «لااله‌الاالله»
فقط دل‌ام به اين خوش بود كه اپيزودِ خودكشيِ «سيمور» (كه نقش‌اش را تويِ «پري» «خسرو شكيبايي» بازي مي‌كند و يادم نمي‌آيد اسمِ شخصيت‌اش چه بود.) حاصلِ قوه‌ي تخيل و آفرينش هنريِ مهرجويي است. تا اين‌كه امروز صبح كتابِ قديمي و درب و داغاني كه 1 ماهِ پيش از «دانشور» به قيمتِ 750 تومان خريده بودم و رويِ عطف‌اش نوشته شده بود 3 داستان از سالينجر و بعد كاشف به عمل آمد كه اين كتاب در حقيقت يك شماره از كيهانِ هفته (مورخ يك‌شنبه 18 فروردين 1342) است كه ترجمه‌ي 3 داستان از سالينجر را هم منتشر كرده، را خواندم. داستانِ اول «يك روزِ عالي برايِ موز ماهي» بود به ترجمه‌ي «دكتر ناصر موفقيان» نامي. خوب! اين آخرين كورسويِ اميدم به خلاقيتِ داريوش خان (لااقل در اين فيلم) هم از بين رفت. در اين داستان هم تنها اتفاقي كه افتاده اين است كه «موز ماهي» شده «ماهيِ عشق نور» و جز آن... هيچ! آي خلايق! بدانيد و آگاه باشيد «يك روزِ عالي برايِ موز ماهي» داستانِ خودكشيِ سيمور است به سال 1948 در سواحلِ كاليفرنيا.



پ.ن.1 با همه‌ي اين حرف‌‌ها حيف‌ام مي‌آيد اين شعر را از «فراني و زويي» اين‌جا نقل نكنم. در نامه‌اي كه بادي (برادرِ كوچكِ سيمور و نزديك‌ترين فردِ خانواده به او) به برادرِ كوچك‌اش، زويي، نوشته براي‌اش توضيح مي‌دهد كه اين شعر را موقعي كه برايِ تحويل گرفتنِ جسدِ سيمور به كاليفرنيا رفته بود، در اتاق‌اش در هتل پيدا كرده. و آن شعر از اين قرار است:
دخترِ كوچكِ تويِ هواپيما
...........................كه سرِ عروسك‌اش را چرخاند
.....................................................تا به من نگاه كند

ركسانا
View comments | Post a comment


4 Comments:


cheghadr bade adam na omid beshe . :D
۸:۴۱ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  

ye post benvis raje be man
۲:۳۷ ق.ظ.
Anonymous ناشناس  

yekiam vase man benevis :P :))
۵:۲۸ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  

hala ke intorye man am post mikham .. :D mage man chim kamtare ? :D
۵:۴۳ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  
© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه