ببار ای بارون! ببار ۱۰/۱۹/۱۳۸۴

بالاخره امروز بارید.
یک هفته‌ی تمام هوا ابری بود؛ دریغ از یک قطره باران.
همه‌اش به خودم می‌گفتم: «فردا می‌بارد.»، «این بار دیگر ردخور ندارد.»، «امروز نشد، اما فردا حتماً...» و دلم آب شد تا همین یک‌ذره باران امروز بارید.
همین دیگر! آن‌قدر دلم تنگ شده بود که امروز می‌خواستم این‌جا بنویسم: «اگه بارون بزنه... آخ! اگه بارون بزنه...» که خوب، خودش به زبانِ خوش بارید.
حالا به‌جایِ این، لینکِ داستانِ «بارانِ بی‌نماز» را این‌جا می‌گذارم. و ترانه‌ی «باز باران» که پارسال در همین وب‌لاگ منتشر کرده‌بودم.
اما قصد دارم پیش از هرچیز در بابِ این داستان، یعنی «بارانِ بی‌نماز» توضیحی بدهم: شاید خواندنِ این داستان برایِ کسانی که مرا از نزدیک می‌شناسند شگفت‌انگیز باشد. زان که آن را با منِ الان، به کلی بی‌ربط می‌یابند. این داستان را مردادِ هشتاد و سه نوشته‌‌ام، حدودِ یک سال و نیمِ پیش. زمانی که به عرفان و اشراق علاقه‌ داشتم. ارادتِ وصف‌ناشدنی به بزرگانی بی‌ربط. ملغمه‌ای از مولانا و ابوسعید تا عین‌القضاة و منصورِ حلاج، تا اکهارت و بودا و زرتشت و محمد. سر در گریبان به تامل و تدبر در کائنات مشغول بودم و کند و کاو در خودم. و به خیالِ خودم «مشتعلِ عشقِ» معشوق بودم. معشوقی ازلی. مراد. و به قولی «عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن» سوزیده بودم و «کتاب در گروِ شراب» داشتم.
این داستان برآیندی است از آن‌چه آن‌موقع بدان دست‌یافته بودم. به آن باور داشتم. بیانی دیگر است –به قدرِ فهمِ خودم- از غزلِ شورانگیزِ شمس، و خاصه این بیت:

گفتم: آنی! بگفت: آی! خموش، در زبان نامده‌است آن‌که من‌ام
گفتم: اندر زبان چو درنامد، اینت گویایِ بی‌زبان که من‌ام

و به سببِ همین ارادت بود که، زبان و طرزِ بیان‌ام به ایشان نزدیک بود. برایِ دوره‌ای بیشترِ داستان‌هایم را با چنین نثرِ فخیم و دشواری می‌نوشتم. و خوب نتیجه‌ی چنین تلاشی از جانبِ نویسنده‌ی کم مایه‌ای چو من، بهتر از این هم نمی‌شود قاعدتاً، دیگر. ;)
اما مسئله‌ی جالبی که در موردِ این داستان برایِ من پیش و آن را برایِ من از دیگر نوشته‌هایِ آن زمان‌ام متمایز ساخت، اتفاقاتی بود که بعد از نگاشتنِ آن رخ داد. بعد از نوشتنِ این داستان آن را، طبقِ عادتِ مالوف، در این وب‌لاگ منتشر کردم. به یکی دو نفر هم جداگانه دادم بخوانند –از جمله هامونِ عزیزم- و خوب بازخوردها فوق‌العاده دل‌گرم کننده بود. این شد که تصمیم گرفتم آن را منتشر کنم. گزینه‌ی اول مجله‌ی الکترونیکِ «کاپوچینو» بود، که شماره‌ی 110 اش منتشر شده‌بود. مسئولِ سرویسِ ادبی‌اش –که الان نام‌اش را به خاطر ندارم- کلی استقبال کرد و گفت که در شماره‌ی 112 منتشر خواهد شد. بعد از یکی دو روز دوباره با من تماس گرفت که: نه! آن‌قدر فوق‌العاده است که در همین شماره‌ی 111 منتشر خواهد شد، فقط آن را از این وب‌لاگ بردارید تا داستان، موقعِ انتشار، «دستِ اول» باشد. من هم با کمالِ میل –و صد البته مسرت و خوش‌وقتی!- همین کار را کردم و به انتظارِ شماره‌ی بعد نشستم. گذشت و گذشت تا یکی دو ماهِ بعد که گفت: به خاطرِ مشکلاتی «کاپوچینو» تعطیل شده و عذر خواهی و از این حرف‌ها. خوب! ناامید نشدم. بعد برایِ مجله‌ی اینترنتیِ «شاتوت» فرستادم؛ آن هم دو روزه به محاق رفت. مجله‌ی اینترنتیِ «سیمرغ» هم –که قرار بود در شماره‌ی اول، ویژه‌نامه‌ی عیدِ نوروز آن را منتشر کند- هرگز منتشر نشد. چند ماه بعد برایِ «کارنامه» فرستادم‌اش، آن هم توقیف شد. «کلاغ» هم -خوش‌بختانه- زیرِ بار نرفت. «قابیل» هم بر همین نسق: همین اوائلِ تابستانِ امسال بود که با ناامیدی –و صرفاً از رویِ کنجکاوی- آن را برای «قابیل» فرستادم، که آن هم -برایِ مدتی- دیگر منتشر نشد.
خلاصه همان دو-سه ماهِ اول –بعد از توقفِ «کاپوچینو» و «شاتوت»- به کلی حیرت‌زده شده بودم. آن‌موقع همه‌چیز را از دری‌چه‌ی حکمت و رحمتِ الهی می‌دیدم: شاید حکمتی در کار باشد... نباید خوانده شود؟ مگر چه گفته‌ام؟ شاید... به‌کلی به بی‌راهه رفته‌ام و... چه‌ها و چه‌ها. خلاصه این شد که تا به حال آن را در این وب‌لاگ منتشر نکرده‌ام. راستی! آخرین بار هم این جنابِ «ایمان گنجی» بود که داستانی از من خواست برایِ شماره‌ی 2 مجله‌ی «پستو» -نشریه‌‌ای ادبی، فرهنگی که به همتِ بچه‌هایِ کانونِ شعر و ادبِ شریف منتشر می‌شود- که من هم این را به‌اش دادم، و این شماره‌ی دوِ کذایی هنوز هم منتشر نشده. امیدوارم این‌یکی بلایی سرش نیاید، حیف است واقعاً!
اما خوب به‌هر حال، فعلاً که به این چیزها اعتقادی ندارم. می‌توانم با خیالِ راحت آن را این‌جا منتشر کنم و عینِ خیالم هم نباشد که مبادا «برکه‌هایِ آینه» از دست برود. –هرچند از بابِ احتیاط داستانِ «گم شدن در مه»ام را هم به «ایمان» دادم که اگر خواست این یکی را منتشر کند. به هر حال کار از محکم کاری، عیب و ایراد نمی‌کند که... می‌کند؟-
هرچه‌ خواستم بگویم این داستان را نه «رکسانا» که «یونس» نوشته. آن‌هم «یونس» ِمردادِ هشتاد و سه. به همین خاطر هم آن را به تاریخِ همان ماه منتشر می‌کنم و این‌جا فقط لینک‌اش را می‌گذارم.
خواندن‌اش در این هوایِ وسوسه انگیزِ بارانی می‌تواند فرح‌بخش باشد.
فعلاً بروم سیگاری بگیرانم در این هوایِ خواستنی، که چنین فرصتی کم گیر می‌آید!

ركسانا
View comments | Post a comment


2 Comments:


bebin man jambe nadaram, yeho didi kar dasset dadama!
۱۰:۵۴ ق.ظ.
Anonymous ناشناس  

Linke mano dorost kon! Iman: kubeh.blogfa.com
۱۱:۱۹ ق.ظ.
Anonymous ناشناس  
© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه