بحرِ من غرقه گشت هم در خویش ۱۰/۱۳/۱۳۸۴

1. Home, Sweet home!
2. باز به خانه برگشتم و باز از هرچه زنده‌گيِ پوچ و ابلهانه‌ي خانواده‌گي است بيزار شدم. فاجعه است، كه منِ جوانِ 18-19 ساله‌ي اين مملكت، ازدواج و تشكيلِ خانواده را چنين ملال‌آور و كسالت‌بار و احمقانه مي‌يابم. در تمامِ طولِ زنده‌گي‌ام، محضِ رضايِ خدا، حتا يك نمونه‌ زنده‌گيِ خانواده‌گي نديده‌ام كه نظرم را تاييد نكند.
به قولِ اخوانِ عزيز:‌ «نکته‌ی قابلِ ذکرِ دیگر این‌که بر پدرِ هرچه [...] و این‌جور زنده‌گي‌هایِ احمقانه و پوچ و بی‌هدف است... صلوات.»
3. البته اين را هم بگويم كه دل‌ام برايِ مامان و بابا يك‌ذره شده‌بود. آن‌ها هم همين‌طور.
و البته‌، قدرِ مسلم، بيش از همه برايِ ديدنِ «ياسمن» بود كه بي‌تاب بودم: چه‌قدر بزرگ شده! و همين‌طور زيبا و خواستني... و شيرين و شر. با همان دو تا دندانِ دو ميلي‌متري‌اش چنان دلي از من ربود كه از صدتا پري‌رويِ سمن‌بويِ سيمين‌تنِ نازك‌بدنِ دندان‌مرواريد هم برنمي‌آمد. قربان‌اش بروم!
نمي‌دانم جز وجودِ اين نازنينِ كوچولو، اين پريِ كوچك، ديگر چه بهانه‌اي برايِ زنده‌گي دارم؟ اصلاً ديگر چه دارم؟
4. بالاخره ترمِ يك‌اُم تمام شد. البته مسلماً اين مسئله هيچ تلازمِ منطقي با ترمِ دو‌يي شدنِ من ندارد: با اين وضعِ درس‌ها، خيلي بعيد به نظر مي‌رسد كه اين ترم را مشروط نشوم.
اما به هر حال، هر طور بود يك ترم گذشت. اين 2-3 ماه برايِ من، لااقل، دوره‌اي خاص و عجيب بود: تجربه‌ي -نه چندان خوشايندِ- زنده‌گيِ خواب‌گاهي، تجربه‌ي -خوشايندِ- زنده‌گيِ بي‌خانواده، تجربه‌ي -نه خوب و نه بدِ- زنده‌گي در تهران، تحملِ درس‌هايِ دشوارِ دانش‌گاه و صد البته تجربه‌ي دشوارِ آشنا شدن با آدم‌هايِ جديد -به كلي متفاوت با ‌آن‌ها كه تا كنون مي‌شناخته‌ام- اين يك ترم را برايِ من چنين جالب و ديرياب ساخته‌اند.
بچه‌هايِ دوره‌ي ما -هشتاد و چهاري‌هايِ فيزيك-، در يك كلام آدم‌هايِ دشوا‌ري‌اند. اين را از همان اوائل، به ساده‌گي مي‌شد فهميد: همان موقع‌ها كه همه‌ي بچه‌هايِ رشته‌هايِ ديگر دنبالِ دست‌وپا كردنِ دوستْ دختر/پسر براي خود بودند، بينِ ما بحث‌هايِ -زنده يا مجازي- فمنيستي و اجتماعيْ سياسي به‌راه بود. جايي ديگر هم اين مثال را به‌كار بستم: كه اگر دختر و پسري -از دانش‌جوهايِ رشته‌هايِ ديگر- را كنارِ هم بگذاري و آن دو، بلافاصله، شروع كنند به دل‌بري و دل دادن و قلوه‌ ستاندن و -به بياني رسمي‌‌تر- دوست شدن، در همان شرايط يك دختر و پسر -از هشتاد و چهاري‌هايِ فيزيك- راجع به ماهيتِ دوستي و مفهومِ عشق با هم بحث مي‌كنند.
و البته این تنها یک نمونه بود. در موردِ همه‌چیز وضع بر همین منوال است. و «تو خود حدیثِ مفصل بخوان از این مجمل...»
که اين هم خوب بود و هم بد:
خوب، از آن رو كه من يكي، لااقل، اصلاً حوصله‌ي تحملِ آدم‌هايِ احمق و كم‌ظرفيتي كه به محضِ رويتِ يكي از عناصرِ جنسِ مخالف، به چه‌گونه «تور زدن»‌‌‌ ِطرف مي‌انديشند، را ندارم. آدم‌هايي كه دانش‌گاه آمده‌اند تا چند سالي لاس بزنند و -دستِ بالا، اگر شد- تجربه‌ي ساده‌ي جنسي‌اي هم از سر بگذرانند.
آدم‌هایی که جز به کسبِ نمره و پاس کردنِ امتحان‌ها فکر نمی‌کنند، به از سر گذراندنِ این چند سال و بعد هم سر در آخورِ کار و خانواده فروبردن و ماندن و همین‌طور ماندن، تا مرگِ محتوم در رسد.
کوتاه سخن، آدم‌هایِ احمق -آن‌چه، چه بسیار یافت می‌شود!- آدم‌های... آدم‌هایی که دیوژنِ حکیم، ملول از ایشان، نیمه‌هایِ شب چراغ به‌دست کوچه‌هایِ آتن را می‌گشت که :«آن‌چه یافت می‌نشود، آن‌ام آرزوست»
و بد، بدين سبب كه جوِ ميانِ بچه‌ها گاه بي‌اندازه سرد و سنگين و تحمل‌ناپذير مي‌شد. خاصه آن‌كه من هم مدت‌ها بود با خود پيمان نهاده‌بودم آن رسمِ پيشين به كناري نهم و مدتي بياسايم. بزنم به درِ بي‌خيالي و خوش‌باشي. به قولِ ميرزا نصيرِ اصفهاني:
رها كن عقل را ديوانه مي‌گرد / چو مستان بر درِ مي‌خانه مي‌گرد
خود را شاد و الكي‌خوش و نفهم نشان دهم: «جهنم! هركه هرچه مي‌خواهد بگويد، بگويد... همه‌ي پوزخندها و نيش‌خندهاي‌شان را خود سزاوارترند.» اين چيزي بود كه حقيقتاً به‌اش احتياج داشتم، خيلي هم سعي كردم با وجودِ چنين جوِ خشك‌اي -كه در آن از هر حرف و حركت و رفتارِ ساده و بي‌ربط‌ات هزار برداشت و استنباط استخراج مي‌شود- خود را همان‌طور بي‌خيال نشان دهم. اما خوب... يك جاهايي ديگر نمي‌شد ادامه داد. و اين شد كه شخصيتي دو‌گانه يافتم. نيمي -به قولِ بچه‌ها، به مزاح- «روشن‌فكر» و نيمي ديگر -بر همان نسق- «ديوانه» يا خود بگو «ابله». هرچند اگر تنها همين دومي‌ بود، اين را بسيار خوش‌تر داشتم. اما اين دوگانه‌گي، دو پهلويي، آزارم مي‌دهد. كه اگر يك‌سر چنین انگاشته می‌شدم و هیچ حرف و رفتار و حرکت‌ام حملِ بر هیچ‌چیز نمی‌شد –مثلِ یکی از دوستانِ عزیزم «م.ب» که چه‌قدر به‌اش رشک می‌برم!- بعد از مدت‌‌ها، دمی آرام می‌گرفتم و با خود خلوت می‌کردم. می‌آسودم.
از خود می‌پرسم: «کی شود این روانِ من ساکن، این چنین ساکنِ روان که من‌ام؟»
5. و دو بار، نا خواسته، خود را باختم. یک‌بار همین‌طور بی‌دلیل و بار دیگر هم سرِ حماقتِ یک آدمِ دیگر. دوبار عهد شکستم و ... شکستم.
جدی شدم، دور و برم را جدی گرفتم، با آدم‌ها جدی برخورد کردم و این میان تنها خودم بودم که له شدم.
و دیگر آن‌چه دریافتم –هرچند شاید برایِ دو-سه ماه، نتیجه‌گیریِ عجولانه‌ای باشد- این بود که -باز- به قولِ اخوانِ عزیز: «یک قضیه‌ی دیگر را هم باید به یک ترتیبی حل کنیم. صورتِ مسئله این‌است که: مردم به نحوِ بسیار متوسطی خوب‌اند، و به نحوِ بسیار خوبی بد [...] از این‌رو مسئله‌ی فوق را پیشِ خودم چنین حل کرده‌ام: مردم نه خوب‌اند، نه بد، نه متوسط، مردم مردم‌اند. [...] کسی که چیزی به مردم نداده، نباید توقعی ازشان داشته باشد. دو دو تا، چهار تا.»
و این را به وضوح دیدم که: «مردم فقط مردم‌اند». فکر می‌کنم نتیجه‌ی خوبی باشد. برایِ من، لااقل، خیلی چیزها را روشن کرد.
6. گاه بعضی اتفاق‌ها –به همان معنایِ مصطلح: حوادثِ خرد و پیشِ پا افتاده- چنان عجیب و نامنتظر رخ می‌دهند که هیچ تردیدی برای‌ات نمی‌ماند که لابد عمدی در کار بوده. منطقی پشت‌اش نهفته‌ است. و به دیگر سخن، اصلاً رخ دادنِ این اتفاق اتفاقی نبوده.
یکی از این اتفاق‌ها همین جمعه‌ی پیش برایِ من رخ داد، و آن‌هم این بود:



کتابی که مدت‌ها پیش به طورِ تصادفی (!) در کتاب فروشی به چشم‌ام خورده‌بود، و چون روزِ قبل‌اش باز به طورِ تصادفی نامِ نویسنده‌اش –آکتاویو پاز- به گوش‌ام خورده بود، آن را خریده بودم، را از بی‌کاری و بی‌حوصله‌گی به‌دست گرفتم. تنها می‌توانم بگویم بهت زده‌شدم. از این که این همه مدت چنین گنجینه‌ای در اختیار داشتم و حتا یک بار هم آن را ورق نزده‌بودم. و آن‌وقت حالا، درست زمانی که بیش از هر وقتِ دیگر به چنین مجموعه‌ای احتیاج دارم، ناگهان توجه‌ام را جلب می‌کند.
جمعه دو بار پشتِ سرِ هم خواندم‌اش. مثلِ آدمی قحطی زده، کلمات‌اش را یک یک می‌بلعیدم -بی‌آن‌که بچشم- و باز از نو شروع می‌کردم. این دو سه روز هم همه‌اش تویِ کیف‌ام بود و هرجا کنجِ خلوتی می‌یافتم، با این کتاب خلوت می‌کردم.
اول‌اش تصمیم داشتم، قسمت‌هایی از آن را به تفاریق این‌جا منتشر کنم، اما دلم نیامد. هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم متنی است که باید یک‌جا و با دقت و حوصله خوانده شود. هرچند هر بند و هر جمله‌اش دنیایی از تازه‌گی و آشنایی، شگفتی و لذتِ توامان در خود نهفته دارد، اما خواندنِ این اجزایِ به‌هم پیوسته و زنده، یک‌جا و با درکِ رابطه‌ی بین‌شان و گام به گام با «پاز» پیش رفتن و از یکی به دیگری رسیدن، لذتی دیگر دارد.
اما با این حال برایِ این‌که کمی با حال و هوایِ آن آشنا شوید –و شاید هم وسوسه‌تان کند که هرچه زودتر به تمامی بخوانیدش- دو-سه بندی ازش نقل می‌کنم. ولی هم‌چنان توصیه می‌کنم که این کتاب را از دست ندهید. خاصه با این ترجمه‌ی ارزش‌مندِ جنابِ «خشایار دیهمی»:
«... اما با آن‌که هیچ نمی‌دانیم، با همه‌ی وجود در تلاش‌ایم تا از اضدادی که عذاب‌مان می‌دهند بگریزیم. همه‌چیز –آگاهی از خویشتن، زمان، منطق، عادات، رسوم- ما را گم‌گشته‌گانِ زنده‌گی می‌کنند، و در عینِ حال همه‌چیز ما را به بازگشت، به فرود آمدن در زهدانِ آفریننده‌ای می‌خواند که از آن بیرون افکنده شده‌ایم. آن‌چه از عشق می‌خواهیم (که میل است و عطشِ وصل، و اراده به افتادن و مردن و نیز دوباره زادن) این است که پاره‌ای از زنده‌گی، پاره‌ای از مرگِ حقیقی را به ما بچشاند. عشق را برایِ شادی یا آسودن نمی‌خواهیم، برایِ جرعه‌ای از آن جامِ لبالب می‌خواهیم که در آن اضداد محو می‌شوند، که در آن زنده‌گی و مرگ، زمان و ابدیت به وحدت می‌رسند. به گونه‌ای گنگ پی می‌بریم که زنده‌گی و مرگ جز دو نمودِ متضاد اما مکمل از واقعیتی واحد نیستند. آفرینش و انهدام در عملِ عشق یکی می‌شوند و انسان در کسری از ثانیه نگاهی بر صورتِ کامل‌تری از هستی می‌اندازد.»
«... بنابراین انسانِ بالغی که طیِ دوره‌هایِ خلاق و بارآورِ خود مبتلا به بیماریِ تنهایی است، استثنا به شمار می‌آید. این نوع انسان‌هایِ تنها امروزه تعدادشان زیاد است و این نشان می‌دهد بیماریِ ما تا چه حد وخیم است. در دوره‌ی کارِ جمعی، آوازهایِ جمعی، تفریحاتِ جمعی، انسان از همیشه تنهاتر است. انسانِ عصرِ جدید هرگز به آن‌چه می‌کند به تمامی دل نمی‌سپارد. بخشی از او -عمیق‌ترین بخشِ او- هم‌واره برکنار و هشیار است.»
«... عیدِ مذهبی چیزی بیش از صرفاً یک تاریخ یا سال‌گرد است. عیدِ مذهبی جشن گرفتنِ یک واقعه نیست، بلکه باز آفرینیِ آن است [...] تئاتر و حماسه هم اعیادِ مذهبی هستند. در اجرایِ تئاتری و در خوانشِ شعر، زمانِ عادی از عمل باز می‌ماند و زمانِ اصیل جای‌اش را می‌گیرد. به یمنِ مشارکت، این زمانِ اسطوره‌ای –پدرِ همه‌ی زمان‌هایی که حجابِ واقعیت هستند- با زمانِ درونی و زمانِ ذهنیِ ما تطابق پیدا می‌کند. انسان، زندانیِ توالی، از این محبسِ نامرئی بیرون می‌زند و واردِ زمانِ زنده می‌شود: زنده‌گیِ ذهنیِ او با زمانِ بیرونی یکی می‌شود، زیرا این زمانِ بیرونی دیگر سنجشِ مکانی نیست و بدل به سرچشمه، و چشمه‌ای در اکنونِ مطلق شده‌است که دائماً خود را از نو می‌آفریند. اسطوره‌ها و اعیاد، چه غیرِ مذهبی و چه مذهبی، به انسان اجازه می‌دهند از تنهایی‌اش سر بر آورد و با خلقت یکی شود. پس اسطوره –در چهره‌ی مبدل، گنگ و پنهان- تقریباً در همه‌ی اعمالِ ما دوباره ظاهر می‌شود و قاطعانه در تاریخِ ما مداخله می‌کند: اسطوره، درهایِ وصل را به رویِ ما می‌گشاید.»
و ...
7. می‌خواهم‌اش به تمامی...

منبع:corbis


8. و دیگر... خسته شدم! بقیه‌اش باشد برایِ یادداشتِ بعدی.
فعلاً

ركسانا
View comments | Post a comment


1 Comments:


قصدم آزار شماست
اگر این گونه به رندی
با شما
سخن از کام یاری خویش در میان می گذارم
-مستی و راستی-
به جز آزار شما
هوایی
در سر
ندارم!
۹:۳۱ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  
© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه