نگه جز پیشِ پا را دید، نتواند ۹/۱۶/۱۳۸۴

این هوا دیگر دارد حالم را به هم می‌زند.
دی‌روز 84 خبرنگار مردند.
امروز را تعطیل کردند -ظاهراً- تا دانش‌گاه‌ها شلوغ نشوند.
این امتحان‌ها هم که تمامی ندارند. نه تفریحی، نه دل‌خوشی‌ای...
آن‌قدر سیگار می‌کشم تا سردرد می‌شوم. بعد استامینوفن می‌خورم. بعد چون شکم‌ام خالی بوده دل‌درد می‌شوم. بعد، یک سیگارِ دیگر روشن می‌کنم تا دل‌دردم آرام شود.
احسان می‌گفت در حادثه‌ی «هیروشیما»، آخرین اثری که از قربانیان باقی مانده، ردِ خاکسترِ بدن‌شان بوده که همان‌طور مثلِ سایه رویِ دیوار نقش بسته. با خودم فکر می‌کنم الان اگر بمیرم همین هم ازم باقی نمی‌ماند.
هوا دیگر غیرِ قابلِ تحمل شده.
حالم دارد به هم می‌خورد.

ركسانا
View comments | Post a comment


2 Comments:


مشت مي کوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ها
!من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
:بگذاريد هواری بزنم
!آی-
!با شما هستم
!اين درها را باز کنيد
:من به دنبال فضایی مي گردم
،لب بامي
،سر کوهی
دل صحرايي
.که در آنجا نفسی تازه کنم
!آه
مي خواهم فرياد بلندي بکشم
!که صدايم به شما هم برسد
!من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا بايد اين داد کند
!"از شما "خفته ی چند
چه کسی می آيد با من فرياد کند؟
۱:۵۹ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  

ممنون‌ام، چه‌قدر به‌جا بود!
اتفاقاً این شعر ِ فریدون را مدام با خودم زمزمه می‌کنم:
...‌چه کسی می‌آید
© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه