گم شدن در مه ۶/۰۳/۱۳۸۴

تقديم به
گليِ ترقي
كنارِ دريا می‌روم. از دور، در تاريك و روشنِ پيش از طلوع و مهِ غليظِ پاييزی، سايه‌یِ مهيب و خاكستری رنگِ دريا ديده می‌شود. مثلِ فرشی بی‌نقش، تخت و گَردگرفته روی زمين افتاده.
ماسه‌‌ها تویِ دمپايیِ ابری‌ام می‌روند و ميانِ انگشت‌هایِ مرطوبِ پای‌ام می‌مانند. انگشت‌های‌ام را می‌خراشند و كفِ پای‌ام را قلقلك می‌دهند. چيزی از آسمانِ ابریِ بالایِ سرم ديده نمی‌شود. همه‌چيز در اين مهِ سنگينِ چرك‌مرده، يك‌دست و يك‌سان است. نه هيچ مرزی. نه هيچ پايانی.
مثلِ نقطه‌ای حقير و ناچيز می‌مانم در ميانِ يك فضایِ بی‌نهايت. معلق و سرگردان در ميانِ بی‌نهايتی تهی.
با نسيمِ آرامی كه از دريا می‌وزد، بوی نا گرفته‌ی آب‌های شور و ساحلِ شنی-همان بویِ تلخِ مخصوصِ دريا كه تا در آن شنا نكرده‌باشی و كمی از آبِ دريا در بينی و دهانت نرفته‌باشد نمی‌توانی آن را بفهمی-كه تهِ گلويت را از حسِ تلخیِ سوزناكی می‌انبارد- را به صورت‌ام می‌زند. از ميانِ موهایِ آشفته‌ام می‌گذرد، تارهایِ مضطرب و بی‌قرارش را در هم گره می‌زند و باز باز می‌كند. پريشان می‌كند.
صدایِ امواج بلندتر می‌شود. در ميانِ هيبتِ ابدی دريا -ازلی و ابدی- سپيدیِ موج‌‌ها كه به ساحل می‌خورند و كف می‌كنند، كم‌كم پديدار می‌شود. انگار می‌كنی آخرِ دنياست اين‌جا. مرزِ دريایِ خاكستری و آسمانِ خاكستری ديده نمی‌شود. اصلاً مرزی نيست. هيچ نيست. دور تا دورم، بالا و پايين، هيچ‌چيز ديده نمی‌شود. تا بی‌نهايتی تصور ناپذير همه‌چيز رنگ باخته. يكی شده. هيچ شده. و از ميانِ اين هيچستانِ خاكستری، تنها صدای بمِ موج‌‌ها و رنگِ سفيدِ چرك‌گرفته‌ی كف‌‌‌ها -در ميانِ خاكستریِ بی‌پايانِ اطراف- ديده می‌شود. مثلِ سفيدیِ دندانِ مرده‌ای كه دهان‌اش نيمه‌باز مانده. از ترس. حيرت. يا بی‌حوصله‌گی.
روبه‌رویِ دريا می‌ايستم. موهای‌ام در باد آشفته می‌شود. فكرهای‌ام مغشوش و بی‌سر و ته‌اند. هيچ ارتباطی، دنباله‌ای، مرزی در كار نيست. اين فكر يا خاطره يا تصوير به كدام ديگری مربوط است؟ به كدام‌يك ربطی ندارد؟ تا كجا؟
- بی‌مرز
نه هيچ قطعيتی، نه هيچ قاطعيتی. هر چيز كم‌كم در ديگری محو می‌شود. نه می‌فهمم اين يكی از كجا تمام شد، و نه ديگری از كجا شروع شد.
سال‌‌ها دوری. حيرت می‌كنم؛ چه‌گونه همه‌چيز گذشت؟ كوچ، بچه‌‌ها، شب بيدار بودن‌‌ها، بزرگ شدنِ بچه‌‌ها، كارهایِ بی‌پايانِ خانه، مهمانی‌هایِ كسل كننده‌ی تمام نشدنی، آن كارِ مزخرف با چندرغاز حقوق در آن اداره‌ی فكسنی -كه همه‌جای‌اش ديگر بوی نا گرفته‌بود، گرد وخاكِ كهنه‌گی و فرسوده‌گی. با آن راهروهای باريك و پيچ در پيچ و دل‌گيرِ مثلاً سفيد كه آدم را يادِ غسال‌خانه می‌انداخت-فقط محضِ دل‌خوشی- و دوباره ظرف‌‌ها و رخت‌هایِ كثيف، خسته‌گی‌، غم و شادی‌های كوچك -فقط در حدِ سراب يا دست‌انداز‌هايی در برهوتِ مسيرِ صاف و تختِ زنده‌گی‌مان- و باز روز از نو...
روزمره‌گیِ خاكستری رنگی كه سال‌‌‌ها، مثلِ مهی سنگين همه‌چيز را در زنده‌گی‌ام مبهم و محو كرده بود.
به طرزِ عجيبی هيچ حسی در موردِ وقايع‌اش -كه حالا كم‌كم به ياد می‌آورم- ندارم. آن‌قدر از من فاصله دارد كه فكر می‌كنم فيلمی است كه جايی ديده‌ام. يا كتابی كه قبلاً خوانده‌ام. زنده‌گی‌ای كه حالا شك دارم اصلاً زنده‌گیِ من بوده.
هميشه حس می‌كردم چيزی كم است. چيزی گم شده. چيزی را جايی جا گذاشته‌ام.
- چی؟ كجا؟
- آآآه... نمی‌‌دانم.
اما حالا ديگر اين حس را ندارم. گم شده‌ام در ميانِ اين مه. فكر می‌كنم شايد گم‌شده‌ام همين‌جاست. ميانِ اين بی‌كرانِ ناپديد، صدایِ موج‌‌ها يا سفيدیِ كف‌‌ها. شايد ميانِ باد است كه موهایِ وزوزیِ خاكستری‌ام را، مثلِ فرش‌بافی چالاك، در هم گره می‌زند - چيزی می‌خواهد ببافد؟-. شايد هم اصلاً همان بوی تلخ و خشكِ درياست كه تهِ حلق‌ام حس می‌كنم.
ضربه‌هایِ موج بر ساحل، يك‌نواخت و منظم است. نظمی باشكوه و بی‌نقص، مثلِ تنفس. صدای قلبِ بچه‌ای كه آرام در آغوشِ مادرش خفته. حركتِ بی‌وقفه‌یِ لبانِ پيری در خلوت نشسته.
زنده‌گیِ بدی نداشته‌ام. شكايتی هم ندارم. كارِ خوب و آبرومند. بچه‌های برومند. شوهرِ نجيب و سر به راه. زنده‌گی نيم‌بند و آرامی كه بالا و پايينِ زيادی نداشت. با چندتايی دوست و رفيق. و چند تارِ مویِ سفيد -رویِ شقيقه‌ام- ميانِ انبوهِ خاكستریِ موها.
صدایِ غرشِ موج‌‌ها بلندتر می‌شود. ديگر هيچ‌صدايی جز صدایِ بم و منظمِ امواج را نمی‌شنوم. افكارم هنوز در ميانِ هم شناورند، بی‌هدف به اين سو و آن سو می‌روند. محو می‌شوند. هركدام تكه‌ای، تصويری از زنده‌گی‌ام هستند. كه در هم گم می‌شوند. در درونم كم‌كم چيزی تغيير می‌كند. چيزی جابه‌جا می‌شود، استحاله می‌يابد، در من مسخ می‌شود و باز از درونم نضج می‌گيرد، شكل می‌گيرد. شكلی مبهم و اثيری. خونم گرم‌تر و تندتر در رگ‌های‌ام بالا و پايين می‌رود. صدای شرشرش را می‌شنوم. صدای غرش‌اش را وقتی به ديواره‌ی قلبم ‌می‌خورد، می‌شنوم. كفِ سفيدی از گلبول‌‌ها و پلاكت‌‌ها و ديگر اجزای معلق و سرگردانِ درونِ خونم درست می‌شود. بی‌دليل شوقی مبهم و ناشناخته در مويرگ‌های‌ام می‌دود. لرزشی خفيف و لذت‌ناك پوستم را منقبض می‌كند. ميلی عجيب، به محو شدن. به ناپديد شدن. به يگانه شدن با دريا. دريايی كه در اين تاريك/روشنِ دمِ صبح و مه‌ِ غليظِ خاكستری، ديده نمی‌شود. فقط می‌دانم كه هست. -شايد هم نباشد؟ نه، صدای‌اش را می‌شنوم- صدایِ ضربانِ قلب‌ام، صدای منظمِ تنفس‌ام با صدای امواج يكی می‌شود. دم با اين موج... بازدم با اين يكی. بادِ خنكِ بوی‌ناكی كه از دريا می‌وزد، از تك تكِ سلول‌هایِ تن‌ام عبور می‌كند. موهای‌ام بویِ تلخِ دريا را به خود گرفته. همه‌ی تن‌ام اين بو را می‌دهد. می‌خواهم دست‌های‌ام را تا آن‌جا كه می‌شود از هم باز كنم و آرام آرام در فضایِ بی‌كرانِ ابدی، در مه محو شوم.شن‌هايی كه تویِ دمپايیِ ابری‌ام به انگشتانِ مرطوبم چسبيده‌اند، پای‌ام را می‌خراشند و كفِ پای‌ام را قلقلك می‌دهند.

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه