كلبه‌ی جنگلی ۱/۳۰/۱۳۸۴

بيرون، باد همه‌چيز را به هم می‌ريزد. هرچه خس و خار و خاشاك هست، غرش كنان، مثلِ گردباد به هم می‌پيچد و بالا می‌برد. انگار ديوِِ سفيد باشد كه ميانِ درختانِ تنومندِ طبرستان، تنوره می‌كشد و بالا می‌رود.
«شبِ سردی ست.» با خود فكر كرد. تكه‌چوبی از جلوی پای‌اش برداشت و انداخت توی اجاقِ نيمه خاموشِ كلبه، و دوباره شروع كرد به دست‌كاریِ زخم‌اش.
صدای خش و خشِ گام‌های كسی نزديك می‌شد. همين‌طور كه به در خيره شده بود، آرام دست را طرفِ تفنگ‌اش برد. در كه با صدای ناله‌ی خفيفی باز شد، تمامِ كلبه را خاك و آشغال برداشت. نفسِ راحتی كشيد و دوباره مشغولِ وَر رفتن با زخم‌اش شد، كه حالا ديگر كم كم داشت چرك می‌كرد.
- «دير آمدی!»
مردِ تازه‌وارد، در حالی كه داشت شال و كلاه‌اش را می‌كَند و خودش را می‌تكاند، پاسخ داد: «كولاك بود بيرون. راهو گم كردم.»
ديگر فايده نداشت، بايد بازش می‌كرد؛ دستمالِ كهنه‌ای كه به زخم‌اش بسته بود، بدتر اذيت می‌كرد. همين‌طور كه مشغولِ باز كردنِ دستمال بود، گفت: «نگفتی بالاخره. مالِ كجايی؟»
مردِ تازه‌وارد، انگار كه ناگهان چيزی يادش آمده، از ميانِ ساك‌‌اش شيشه‌ی كوچكی را بيرون آورد و با احتياط به طرف‌اش دراز كرد: «بيا! دوا گُليه. واسه تو گرفتم.» و دوباره مشغولِ خالی كردنِ ساك شد.
به نوشته‌های روی شيشه نگاهی ‌كرد و دوباره سر برگرداند طرفِ مردِ تازه‌وارد.
- «بچه‌ی تهرون‌ام.» مردِ تازه‌وارد می‌گويد: «دو سه ساله اومدم اين‌جا.»
- «اين‌جا چه می‌كنی؟»
- «هرچی» مردِ تازه‌وارد آهی می‌كشد و ادامه می‌دهد: «فعلگی، حمالی، شالی‌كاری... تيمارداری» اين آخری را با پوزخند می‌گويد.
او هم لبخندی می‌زند. بعد از چند لحظه، در حالی كه دوباره مشغولِ ور رفتن با زخم‌اش شده، می‌پرسد: «اينگيليسيه؟»
- «هاه!» اول كمی جا می‌خورد. «اونو می‌گی؟!» نفسِ راحتی می‌كشد: «آره، همه‌اش همين‌طوره.»
با خود فكر می‌كند: «آدم از زخمِ هاری بميره شرف داره به اين كه دوای اجنبی به زخم‌اش بزنه.» از درد آهی می‌كشد. سَر كه بلند می‌كند، ناگهان متوجه پوتين‌هایِ نو و واكس خورده‌ی مردِ تازه‌وارد می‌شود «وضعت هم كه بد نيس!»
مردِ تازه‌وارد، مسيرِ نگاه‌اش را كه دنبال می‌كند و متوجه منظورش می‌شود، ناگهان رنگ از رخسارش می‌پرد: «هديه اس... مالِ يه سربازه. گم شده بود، يه شب جاش دادم... اونم اينا رو داد.» بلافاصله فهميد چه داستانِ احمقانه‌ای سرِ هم كرده. اما ديگر دير شده بود. خواست بحث را عوض كند: «راستی!... زخمت چه‌طوره؟»
بی‌توجه به سوالِ مردِ تازه‌وارد، زخم‌اش را از نو با دستمالِ ديگری می‌بندد. «چيزِ ِديگه‌ای بهت نداد؟»
- «چی؟!» مردِ تازه‌وارد كم كم ترس بَرَش می‌دارد.
- «مثلاً قرابينه‌‌ای[1]، چيزی كه اگه يه‌وخ يكی اين شورشيا رو ديدی...»
مردِ تازه‌وارد حرف‌اش را قطع می‌كند: «منظورت چيه؟»
با نگاه، به قنداقِ طپانچه‌ای كه از پشتِ سبدِ كنارِ ديوار بيرون مانده، اشاره می‌كند: «پيدا كردنش زياد سخت نبود.»
مردِ تازه‌وارد كه ديد ديگر انكار كردن فايده‌ ندارد، به طرفِ اسلحه جهيد و تند آن را از روی زمين برداشت و درحالی كه چهره‌اش از ترس و اضطراب برافروخته شده بود، گفت: «به خدا پُره... جُم بخوری، زدم.»
مرد كه كاملاً آرام و خونسرد است، بی هيچ عجله‌ای دست می‌برد به شالِ كمرش.
مردِ تازه‌وارد كه از ترس، صدای‌اش به وضوح می‌لرزد، فرياد می‌كشد: «جُم نخور... گفتم می‌زنم.»
«خاليه!» در حالی كه طپانچه‌اش را از ميانِ شالِ كمرش بيرون آورده، با پوزخند می‌گويد: «شرط می‌بندی؟»
مردِ تازه‌وارد، وا رفت. ناخود‌آگاه زانو زد و با نااميدی گلنگدن را عقب داد و وحشت‌زده، آهی كشيد. صدای هق هقِ گريه‌اش بلند شد. نفس نفس می‌زد و رعشه‌های عصبی همه‌ی تن‌اش را می‌لرزاند. بيرون هنوز باد و بوران بود. التماس می‌كرد و زار می‌زد: «به خدا، گفتن به‌ام پول می‌دن... هرچی بخوام... من اصن[2] كاری به اين كارا ندارم... به مولا، آدم‌كش نيستم... خودشون می‌خواسّن بيان سروخت‌ات. نصفه شب گفتن ميان... قرار بود ببندمت كه اونا بيان اين‌جا رو آتيش بزنن، انگار كه كلبه خودش آتيش گرفته... تو رو جونِ بچه‌هات رحم كن... گه خوردم... هرچی بگی می‌كنم... هرچی می‌خوای بردار و برو... پولم دارم، نيگا كن ليره‌ی اصله... تا نيومدن در رو...»
روی زمين تف می‌كند و در حالی كه طپانچه‌اش را به طرفِ مردِ تازه‌وارد گرفته، با ترحم و نفرت به زار‌ زدن‌اش نگاه می‌كند. به اين فكر می‌كند كه او چه‌قدر پست و ذليل است و اين كه: «اگه هنوزم اجنبی تو اين مملكت همه‌كارس، تقصيرِ خودِمونه.» و... به يادِ حرفِ آن روزِ آن فرمانده‌ی انگليسی[3] می‌افتد كه... ناگهان فكری به سرش می‌زند. طپانچه را در جيب‌اش می‌گذارد و لنگ لنگان به طرفِ مردِ تازه‌وارد -كه روی زمين مچاله شده- می‌رود و به زحمت شالِ دورِ كمرش را باز می‌كند. وقتی شروع ‌می‌كند به بستنِ دست و پای‌اش، زيرِ لب می‌گويد: «حيفِ گولّه كه حرومِ تو حروم‌زاده بكنم.» مردِ تازه‌وارد آن‌قدر گريه كرده كه ديگر رمقی برای‌اش نمانده. تقريباً از هوش رفته و گه‌گاهی ملتمسانه ناله‌ای می‌كند و بی‌هيچ مقاومتی اجازه می‌دهد كه دست و پای‌اش را ببندد. كارش كه تمام شد، دستمالِ خونينی كه قبلاً از زخم‌اش باز كرده بود را از روی زمين برداشت و دهانِ مردِ تازه‌وارد را هم بست. چوب‌دستی‌اش را كنارِ ديوار پيدا كرد و طپانچه‌اش را هم از روی زمين برداشت، به سرعت نگاهی به دور و بر انداخت. سطلِ آبی كه سه‌كنجِ ديوار بود را برداشت و خالی كرد توی اجاق. صدای «جلز و وِلِز»‌ِ زغا‌ل‌‌ها كه بلند شد، مردِ تازه‌وارد به هوش‌آمد.
با چوب‌دستی فانوسِ آويخته به سقف را هم شكست و به طرفِ در رفت. مردِ تازه وارد كم كم داشت می‌فهميد كه چه اتفاقی دارد می‌افتد، دوباره شروع كرد به التماس، اما اين‌بار با دهانِ بسته. تقلا می‌كرد و خودش را به در و ديوار می‌كوبيد، اما فايده نداشت... او رفته بود.
...
باد، غوغا می‌كرد. غرش كنان همه‌چيز را از روی زمين می‌كَند و با خود به آسمان می‌برد. ميانِ درختان كه می‌پيچيد صدای‌اش می‌شد مثلِ ديوِ سفيد كه تنوره می‌كشد و بالا می‌رود.
سرباز‌‌ها با احتياط به كلبه‌ی تاريك نزديك می‌شدند. می‌دانستند كه حتماً دست و پای‌اش بسته است، اما باز هم جرات نمی‌كردند زياد نزديك بشوند. تفنگ‌های‌شان آماده‌ی شليك بود. به كلبه كه می‌رسند، يكی آرام روی ديوارها نفت می‌ريزد و ديگری، در گوشه‌ای، سعی می‌كند مشعل‌اش را ميانِ طوفان روشن كند. و بقيه‌هم در حالی كه نفس در سينه‌های‌شان حبس شده، به پنجره‌ی كوچكِ كلبه خيره شده‌اند كه با ديدنِ هر سايه‌ای در پشتِ آن، شليك كنند. مشعل كه روشن می‌شود، همه بی‌اختيار يك گام عقب می‌روند و سربازِ مشعل به‌دست به سمتِ كلبه حركت می‌كند. نزديك كه می‌شود، صدای دست و پا زدنِ كسی را از درونِ كلبه می‌شنود، به طرفِ بقيه برمی‌گردد و لبخندی می‌زند: «خودشه... اون توُ اِ» از فكرِ پاداشی كه خواهند گرفت، لبخندی بر لبِ همه ظاهر می‌شود.
«ميرزای جنگلی» در حالی كه لنگ‌لنگان، با كمكِ چوب‌دستی‌اش از بلندی‌های پوشيده از درخت بالا می‌رود، صدای جلز و ولِِِزِ سوختنِ كلبه را می‌شنود، بر می‌گردد و از دور شعله‌های زردش را می‌بيند. باد كه هنوز ميانِ‌ درختان زوزه می‌كشد، بوی دود و گوشتِ كباب شده را ميانِ جنگل پخش می‌كند. «ميرزا» با خود فكر می‌كند: «حقش بود... خائن!» آهی می‌كشد و به راهش ادامه می‌دهد.
سربازها، مست از بوی دود و گوشتِ سوخته، درحالی كه بلند بلند آواز می‌خوانند و می‌خندند، از ميانِ انبوهِ درختانِ جنگلی پايين می‌روند تا خبرِ كشته شدنِ «كوچك خان» را به قاديكلا[4] برسانند و پاداش‌شان را بگيرند.
باد اما بوی گوشتِ سوخته را با خود، به همه جا می‌برد. شايد هم به قاديكلا... تا زودتر پاداش‌اش را بگيرد.




[1] قرابينه: اسلحه‌ي كوچك و سبك/ طپانچه
[2] اصن: اصلاً
[3] يكی از فرمانده‌هايِ نظاميِ بريتانياييِ مستقر در گيلان، در جريانِ ملاقاتي، به «ميرزا كوچك خان» هشدار مي‌دهد -نقلِ به مضمون- كه اگر روزي بخواهند او را از ميان بردارند، اين كار را توسطِ يكي از افرادِ خودِ ميرزا انجام خواهند داد. كه در نهايت هم چنين شد.
[4] قاديكلا: دهي نزديكِ ساري، كه زماني محلِ استقرارِ ارباب‌ها و تفنگ‌چي‌هاي‌شان بوده.

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه