باز باران... ۳/۲۹/۱۳۸۳

ابر
ابر در ابر.
من
بي‌قرار،
در انتظار.
مي‌دانم
دوست داري
باران را:
«باز باهم
در كوچه
مي‌گرديم،
مي‌گويَم
مي‌خندي.»
...
باد
باد بر ابر.
آسمانِ صاف.
ابر كه رفت،
آن وقت باريد.
تنها دو قطره
بر گونه‌هايم.
اما نه از ابر.
...
من، تنها
چشم به راه
در انتظارِ ابر.
تا ببارد.
آن وقت باهم
در كوچه
مي گرديم...

باور كن.


پ.ن: از صبح هوا ابر و باد بود،
باران نيامد.

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه