عاشق ۱۲/۱۱/۱۳۸۲

به آبي ِ بالاي سرت نگاه کن! آري، به همان لاجرودي ِ محض و خالص که- چه بلند چه بالا- گسترده، با چه نجابتي تو را مي نگرد.
حال زمين را بنگر؛ ديدي چه سبز است؟ چه پاک و زيباست؟ زير ِ پاي تو، فراخ، گستردم اش، براي تو. مي بيني؟ مي بيني چه قدر متواضعانه تو را مي نگرد؟ آخر مال ِ توست، بنده ي توست.
به درختان، به هوا، پرندگان و گياهان بنگر؛ همه مال ِ تو هستند.
به من نگاه کن. چه طور تو را مهربانانه مي نگرم! چه محبتي در کلام ام/ در نگاه ام موج مي زند! و چه لبخند ِ زيبايي نثارت مي کنم! خوب ... خيلي ساده است: من عاشقت هستم. حالا فهميدي همه ي اين ها به خاطر ِ چه بود؟
حالا به خودت نگاه ... يعني چه؟! ... اين لکه ي سرخ چيست روي ِ سينه ات؟ چه قدر شبيه سرخي سينه ي من است؛ اما ... آخر قرار نبود، قرار نبود که اين طور بشود. آخر فقط من عاشق توام، اين فقط من ام که بايد سرخي سينه ام از عشق ِ تو باشد. هي! صبر کن ببينم، من، من اصلن نمي فهم ام، يعني چه؟! تو داري با خودت چه کار مي کني؟ چرا، چرا اين لکه دارد مي دواند، دارد همه ي تن ات را مي گيرد؟ راستي اين سرخي چيست که از گلويت روان است؟ قلب ات چرا به اين روز افتاده؟ پاره هاي ِ جگرت؟ تکه هاي دل ات چرا، به سان کودکي که به آغوش ِ مادرش، بر خاک ِ داغ ِ «نينوا» آرام گرفته اند؟ نه، اصلن قرار نبود اين طور بشود ... .

البته شايد حق داشته باشي؛ خوب وقتي من عاشقانه تو را، مخلوق ام را دوست دارم، خوب ... اين طبيعي است که تو هم ... بالاخره انساني، سنگ که نيستي؛ که اگر سنگ هم مي بودي ... .
اکنون که اين گونه خودت را در من فنا کردي/ نابود کردي، تو از مني، اصلن خود ِ مني. اما فنا را به وجود ِ من- محض ِ وجود ِ مطلق هرچيز- راهي نيست، پس توهم فنا نشدي، تا هميشه بامن، در من هستي و خواهي بود. پس چه گونه مي توانم تو را مخلوق ِ خودم بدانم ؟!
«فََتَبار ِکَ اللهُ اَحسَنَ الخالِقين»


1364 اُمين سالياد ِ عاشورا گرامي باد. «برکه هاي ِ آينه»

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه