بلند بلند فکر کردن [1] ۱۲/۰۵/۱۳۸۲

هر کدام از ما آدم ها براي خود دنيايي به خصوص داريم. دنيايي که فقط مال ِ خودمان است و هيچ کس، مطلقن هيچ کس را به آن راه نمي دهيم. در اين دنياي شخصي افکار و عقايدمان، روياها و آرزوهايمان، و تمام ِ چيزهايي که مي خواهيم و دوست داريم باشند، هستند.
گاهي آن قدر اين دنيا را خصوصي و شخصي مي کنيم که شايد کمي خودخواهانه يا انحصار طلبانه به نظر برسد: با هيچ کس راجع به آن حرف نمي زنيم، به هر نحوي وجود ِ آن را در حضور ِ ديگران انکار مي کنيم و بدتر از آن اگر کسي را در حالي که با خود حرف مي زند و يا فارغ از ديگران در دنياي خودش سير مي کند، غافلگير کنيم طوري او را سرزنش مي کنيم که انگار گناهي بزرگ مرتکب شده. کساني را که معمولن بي توجه به اطراف ِ خويش با خود حرف مي زنند يا مي خندند را «ديوانه» خطاب مي کنيم. و سعي مي کنيم به هر نحو خود را آدمي «Normal» - يعني کسي که در هر شرايطي رفتارش خوش آيند ِ ديگران است - نشان دهيم. چرا؟
من فکر مي کنم اين قضيه به ترس ِ دائمي بشر از ديگر انسان ها مربوط مي شود. هرکس دنياي خودش را آن طور که هست، چنان دوست دارد که نمي خواهد/ که نمي گذارد ديگري به آن راه يابد و آن را مطابق ِ ميل ِ خود شکل دهد. و اين يعني اين که هرکس، در بهترين لحظات هم نمي تواند و نمي خواهد که ديگران خصوصي ترين بخش ِ وجودش - که هويتش را تشکيل مي دهد- را بيابند و آن را به دلخواه ِ خود مسخ کنند.
اين ميل ِ به ثبات ِ هويت و شخصيت شايد از همان ميل به جاودانه گي که در ناخودآگاه ِ همه ي ما هست، سرچشمه مي گيرد. چرا که هرکس وجود ِ خود را در تفاوت داشتن با ديگران، در يکتا بودن مي بيند و اگر ديگران اين هويت و «خود» ِ او را استحاله دهند، ديگر تفاوتي و منيتي در مقابل ِ ديگران باقي نمي ماند و در حقيقت شخص در آن ها فنا مي شود.
اما در مورد ِ عشق قضيه کاملن برعکس است. عشق يعني فنا، فناي در معشوق؛ پس تا وقتي «خود»ي وجود داشته باشد، عشق معنا ندارد. عاشق، نه تنها دنياي خود را از معشوقش پنهان نمي کند، بلکه حتا اگر هم شده به زور او را به جهان ِ آرماني و دروني خويش مي برد و همه چيز را مطابق ِ خواست او تغيير مي دهد. آن وقت است که ديگر شخصيت و هويتي جداي از معشوقش ندارد و آن وقت است که عشق تجلي پيدا مي کند. و شايد رازي که در تعاليم ِ اديان- اسلام، بودائيسم، مسيحيت- راجع به تظاهر نکردن در برابر ِ خدا مطرح مي شود نيز همين باشد که اولين گام ِ عرفان را تجلي خدا در وجود ِ خويش مي دانند.
و تازه اين جاست که انسان به حقارت ِ خويش در درک ِ عشق پي مي برد: وقتي که عاشق، معشوق اش را به دنياي خويش مي آورد و آن را زير و رو مي کند و از نو براي معشوقش مي سازد و هويت و وجود ِ خويش را در او خلاصه مي کند، ديگر عاشقي وجود ندارد؛ هرچه هست معشوق است و بس - ويا حداکثر جسمي که روح ِ معشوق در آن جاري است-. پس ديگر چه سخني است از عشق و معشوق که معشوقي هم وجود ندارد چرا که معشوق يعني کسي که مورد ِ «عشق» واقع شده باشد، اما وقتي عاشقي وجود ندارد، پس معشوقي هم در کار نيست و عشق هم فقط يک اشتباه است.

هرچه گويم عشق را شرح و بيان/ چون به عشق آيم خجل گردم از آن


ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه