| برزخ | ۱۰/۲۲/۱۳۸۷ | |
|
... نصفه زندگی سیال و خیالی من، در تردید، سرگردان بین جهان جنده ی مجازی و خیالات بی پایان و حرف ها و که با خودم می زنم و می خندم و خسته از همه ی فکرهای شفاهی، مثل فقدان روغن در چرخ دنده های ساعت، زمان را کند و فرسوده می کند. می مانم تا ساعت ها کی بگذرند و روز کی شب شود، اگر بشود و کی که فردا برسد. و باز فردا همین. همین دقیقا با خیالات دیگر، حرف های دیگر و خنده های بی رمق تر. رویاهای دور و بزرگ. شاید رویاهای ناب در چنین وضعی است که به مغز آدم هجوم می آورند و آورده اند مدت هاست. مدت هاست که همین است که هروقت بخواهم بخوابم، هروقت بخواهم نخوابم و هروقت هرچه بشود بشود و گریزی هم اگر باشد، دست بالا یکی از همین خیال های مکرر است که قرار است از دست شان رها شوم. اما نمی شود. تا معجزه ای، معجزه ای حقیقی، چیزی یک سر مادی با رنگ و بو و شکل رخ دهد تا شاید، شاید مرا از این وضع به بیرون پرتاب کند. تنها خیال رهایی همین است. انتظار معجزه ای به کل خارج از تصور و توان من. اما به شرطی که این «تصور» این منطق را بپذیرد و باز شب و روز آن را مجسم نکند و خیال بافی هایش را از سر نگیرد. اما این لطف کوچک را هم به من نمی کند. شاید اگر می شد بخشی از مغزم را عجالتا -یا چه باک! برای همیشه- ناکار کنم، عذابِ این کابوسِِ مدام کمتر آزارم می داد. آری! ... اما چه خیالی دورتر و دروغ تر از این؟! نه! گریزی ندارم. هیچ گریزی ندارم. ... شاید دارالمجانین به بدیِ اسمش نباشد.
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||