صید زمان از دست رفته در برکه­های آینه ۸/۲۷/۱۳۸۷

قصد دارم دوباره –برای بار هزارم- به برکه­های آینه برگردم و فعلا همین­جا بمانم. این قصدم تا حدودی از بی­جایی است و باقی بابت شگفتی­ای که از بازخوانیِ چندتا از نوشته­های قدیمِ این­جایم حاصل شد. گمان نداشتم حالا بتوانم از خواندنِ یادداشت­هایِ قدیمی­ام لذت ببرم یا به هیچ بگیرمشان، اما بعضی­ها واقعا امیدوار کننده بودند. یا ناامید کننده اگر وضع الانم را در قیاس با آن گذشته­ی دور –به واقع دور- نگاه کنم و ببینم که حالا چیز چندان دندانگیرتری در چنته ندارم و هرچه هست همین است که این­جاست.

باری، به هرحال حال و حوصله­اش اگر بود یک دستی هم به سر و روی این­جا خواهم کشید، اما فعلا عجالتا یکی دو تا نوشته­ای که تازگی­ها نوشته­ام به مرور این­جا می­گذارم تا ببینیم خدا چه می­خواهد و ما چه می­خواهیم.

این داستان، که نامی هم ندارد، البته جدید نیست و اگر اشتباه نکنم به 6-7 ماه پیش باز می­گردد. به روزی کابوس­وار که از یادآوری­اش وحشت می­کنم و دلم به حال خودم می­سوزد.  روزی تلخ و دردناک که از سر استیصال و اندوه نشسته بودم پای کامپیوتر و موسیقیِ بلند و گوش­خراش و می­نوشتم. 2تا داستان در آمد و مشتی یادداشتِ پراکنده. این یکی از آن داستان­هاست که دوست­اش هم دارم. بی­ویرایش این­جا می­گذارمش:


باد و پرده که می وزد و تو می آید. در نیمه باز است و آفتابِ عصر، نیمه آفتاب، نیمه آجرهای ایوان را سرخ می کند. موعدِ چک رسیده ظاهرا که زنگ می خورد تلفن مدام و می رود که روی پیام گیر، قطع می شود. باز زنگ می خورد.

- خوب شد مهراوه نیست!

فکر می کنم؛ که بود اگر باز بحث و دعوا که چرا تنبلی می کنی و به سرت می­زند یکهو.

- ول که هست، خوب بریز به حساب. مشتری ها هم چک دارند لابد، لازم دارند پول را که پاپی می شوند.

همین را می گویم من هم. پول که هست، دیگر نگرانِ چه اند؟ کار می کنم همه ی وقت و خوب کار می کنم و حواسم به همه چیز هم هست و بدهکار هم نیستم.

- خیال تان راحت! پول دارم! هرچه بخواهید دارم! به اندازه ی همه ی چک­هایِ لعنت گرفته تان دارم تویِ حسابم!

داد می زنم. تلفن خفه می شود.

باد که می وزد تو و گرد و خاک باز فرش را می گیرد و شب که مهراوه بر می گردد از مهمانی باز دعوا که چرا نمی بندی در را تویِ این طوفان. خوب شد که هیوا فعلا پیشِ مامان است.

«مهراوه جان! قربانت شوم عزیزم! شوهرِ بیچاره ات نه پول به حساب ریخته و نه ظرف ها را شسته و نه برنج خیسانده و نه در را بسته تویِ این طوفان که خاک زندگی مان را بر ندارد.

شوهرِ عزیزت رویِ صندلیِ ننوییِ عزیزش نشسته و به پرده نگاه می کند که تو می آید و سرخیِ آفتابِ دمِ غروب رویِ نیمه آجرهایِ ایوان که سرخ تر می شود.

مهراوه جان! تو را به جانِ هیوا یک امروز را راحتم بگذار.

می بوسمت

شوهرت»

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه