| صید زمان از دست رفته در برکههای آینه | ۸/۲۷/۱۳۸۷ | |
|
قصد دارم دوباره –برای بار هزارم- به برکههای آینه برگردم و فعلا همینجا بمانم. این قصدم تا حدودی از بیجایی است و باقی بابت شگفتیای که از بازخوانیِ چندتا از نوشتههای قدیمِ اینجایم حاصل شد. گمان نداشتم حالا بتوانم از خواندنِ یادداشتهایِ قدیمیام لذت ببرم یا به هیچ بگیرمشان، اما بعضیها واقعا امیدوار کننده بودند. یا ناامید کننده اگر وضع الانم را در قیاس با آن گذشتهی دور –به واقع دور- نگاه کنم و ببینم که حالا چیز چندان دندانگیرتری در چنته ندارم و هرچه هست همین است که اینجاست. باری، به هرحال حال و حوصلهاش اگر بود یک دستی هم به سر و روی اینجا خواهم کشید، اما فعلا عجالتا یکی دو تا نوشتهای که تازگیها نوشتهام به مرور اینجا میگذارم تا ببینیم خدا چه میخواهد و ما چه میخواهیم. این داستان، که نامی هم ندارد، البته جدید نیست و اگر اشتباه نکنم به 6-7 ماه پیش باز میگردد. به روزی کابوسوار که از یادآوریاش وحشت میکنم و دلم به حال خودم میسوزد. روزی تلخ و دردناک که از سر استیصال و اندوه نشسته بودم پای کامپیوتر و موسیقیِ بلند و گوشخراش و مینوشتم. 2تا داستان در آمد و مشتی یادداشتِ پراکنده. این یکی از آن داستانهاست که دوستاش هم دارم. بیویرایش اینجا میگذارمش:
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||