| معجزه | ۷/۱۰/۱۳۸۷ | |
|
حالا که حال کتاب خواندن ندارم دیگر، نه که ا از این حرف ها که سر خودم را بند نمی کنم و خودم را گول نمی زنم و این گنده گوزی ها. نه! می دانم و خوب هم می دانم که تنها کاری که باید بکنم و مدت ها هم هست که دارم می کنم همین است که خودم را فریب بدهم و سرم را پی چیزی گرم کنم.
اما فقط حوصله اش را نداشتم. همین. وگرنه حوصله که برگردد فردا صبح یا ظهر باز می نشینم و می خوانم. حالا که پول دارم و کلی کتاب خوب هم خریده ام که از دیدنش، دروغ چرا؟، دلم غنج می رود. نشستم پای کامپیوتر و دلم که گرفته به هیچ کاری نمی رود. آدرس ها را هم که ندارم روی این کامپیوتر چدید همان دلتنگستان مالوف یادم بود که سر زدم بد نبود. اما فقط همین. چیز بیشتری می خواستم اما حالا که فکرش را می کنم از خودم می پرسم مثلا چه؟! همین وضح خودم کافی است. از بیرون ببینم اش حتما کیف می کنم. شاید هم اصلا برای همین است که پی چیزی می گشتم توی این اینترنت. که احساس عادی بودن کمکم کند. و اصلا این شد که فکر کردم چیزکی بنویسم هرچند هیچ چیز نباشد... چه اصراری به توجیه و دلیل آوردن دارم! اما هولناک ترین احساس بشری این می تواند باشد که یک لحظه با خیلی خیلی جدی مشکوک بشوی و تردید کنی که مبادا این ساعت ها و ثانیه ها نگذرند و زمان همین جا بماند. و واقعا هم هیچ تضمینی برای هیچ چیزی نیست. و شاید همین یک احتمال کمکی بکند که اگر آن طور بشود دیگر دنیا هیچ بلای بزرگتری برای ما ندارد. اما کار دنیا همیشه بر منوالی است که هر لحظه بتواند با نشان دادن منظره ای ترسناک و رقت آور از شوربختی غافلگیرت کند. هیچ وقت این امکان را از خودش دریغ نمی کند. حالا اما مانده ام پا در هوا و نه برای امروز و فردا و چند ماه که برای باقی عمر. مبالغه نیست و در ستایش جوانی هم نمی گویم که سرنوشت همه ی زندگی را به دست دارد نه! تکلیفم با هیچ چیز خودم روشن نیست. حالا دیگر تهی تهی ام و هیچ ایده ای راجع به آن کسی که دیگران تو یا او می خوانند و من قاعدتا باید من خطابش کنم ندارم. دقیقا هیچ ایده ای. و حتا تصور نمی توانم کرد که چه اتفاقاتی یا خیال هایی محتمل تر از بقیه اند. ادامه ی زندگی در تانزانیا -که مادرم امروز ناگهان ازم پرسید توی آفریقاست- همان قدر برایم محتمل است که رفتن به سربازی یا خانه ماندن. گمانم برای این بی کاری و هرزگی کمی دیر باشد. مثل بچه های هنوز مدرسه نرفته خانه می مانم تا بقیه از کار و مدرسه برگردند و اگر در این میان دستی به چیزی بکشم که کمکی کرده باشم و از این حرف ها. همه اش مثل کابوس است. نگاه ها و طعنه های ناخواسته که بیرون می جهد به هرحال ظاهر و باطن یک سربار و علاف تمام عیارم. یک بی کاره که نه خودم و نه خود شیطان نمی داند که چه می شود و چه می خواهم بکنم. خصلت ناگهانی زندگی فعلی و وضح روانی و این یادداشت را چاره ای...
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||