خداوند دستِ همه ی افتادگان را می گیرد ۳/۰۴/۱۳۸۷

آقای رونی متخصصِ اعصاب؟
خانم رونی نه نه، فقط ناراحتی روحی، تا شب بالاخره اسمش یادم می­آد. یادمه برامون قصه­ی یه دختر کوچولو رو گفت که رفتاری غریب و غمگین داشت، و این­که چه­جوری برای سال­ها به طورِ ناموفق دختره رو درمان می­کنه و بالاخره مجبور می­شه از این مورد دست بکشه. دکتره می­گفت هیچ عیبی تو دختره پیدا نکرده. اما تا اون­جایی که می­تونست تشخیص بده تنها عیبِ دختره این بوده که داشته می­مرده. و واقعاً هم مرد، درست بعد از این­که دکتره دست از معالجه­ش برداشت.
آقای رونی خُب؟ این کجاش جالب بود؟
خانم رونی نه، فقط چیزی که اون گفت و نحوه­ی گفتنش بود که از اون موقع تا حالا تو ذهنم مونده.
آقای رونی حتماً شب­ها بیدار می­مونی، غلت می­زنی و تو فکرش فرو می­ری.
خانم رونی تو فکرِ اون و باقیِ... فلاکت­ها.
(مکث.)
وقتی دکتره قصه­ی دختر کوچولوئه رو تموم کرد چند دقیقه­ای همین­طور بی­حرکت وایساد، درست دو دقیقه به میزش زل زد. بعد یه دفعه سرش رو بلند کرد و انگار که بهش وحی شده باشه، اعلام کرد، ناراحتیِ دختره این بود که واقعاً هرگز به دنیا نیومده بود!
(مکث.)
دکتره تمام مدت بدونِ یادداشت سخنرانی می­کرد.
(مکث.)
من قبل از این­که سخنرانیش تموم بشه رفتم.

[همه­ی افتادگان، ساموئل بکت، مراد فرهادپور]

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه