آقای رونی متخصصِ اعصاب؟
خانم رونی نه نه، فقط ناراحتی روحی، تا شب بالاخره اسمش یادم میآد. یادمه برامون قصهی یه دختر کوچولو رو گفت که رفتاری غریب و غمگین داشت، و اینکه چهجوری برای سالها به طورِ ناموفق دختره رو درمان میکنه و بالاخره مجبور میشه از این مورد دست بکشه. دکتره میگفت هیچ عیبی تو دختره پیدا نکرده. اما تا اونجایی که میتونست تشخیص بده تنها عیبِ دختره این بوده که داشته میمرده. و واقعاً هم مرد، درست بعد از اینکه دکتره دست از معالجهش برداشت.
آقای رونی خُب؟ این کجاش جالب بود؟
خانم رونی نه، فقط چیزی که اون گفت و نحوهی گفتنش بود که از اون موقع تا حالا تو ذهنم مونده.
آقای رونی حتماً شبها بیدار میمونی، غلت میزنی و تو فکرش فرو میری.
خانم رونی تو فکرِ اون و باقیِ... فلاکتها.
(مکث.)
وقتی دکتره قصهی دختر کوچولوئه رو تموم کرد چند دقیقهای همینطور بیحرکت وایساد، درست دو دقیقه به میزش زل زد. بعد یه دفعه سرش رو بلند کرد و انگار که بهش وحی شده باشه، اعلام کرد، ناراحتیِ دختره این بود که واقعاً هرگز به دنیا نیومده بود!
(مکث.)
دکتره تمام مدت بدونِ یادداشت سخنرانی میکرد.
(مکث.)
من قبل از اینکه سخنرانیش تموم بشه رفتم.
[همهی افتادگان، ساموئل بکت، مراد فرهادپور]