افزودن یک بند به هشت فصل؛ هشت فصل، تمامش زمستان، زمستانِ زیبا! ۱۱/۱۵/۱۳۸۶

یک روز ایمان آمد و گفت که داستانِ «هشت فصل» در مرحله ی اول مسابقه ی شهر کتاب قبول شده. روزِ قبلش همین داستان را این جا گذاشته بودم.
دو-سه روز پیش هم آمد و گفت که توی مرحله ی دوم رد شده. حالا قسمتی را که حذف کرده بودم، این جا اضافه می کنم.
راستش، بر خلافِ انتظارِ خودم نه از آن قبول شدن چندان ذوق زده شدم و نه از این قبول نشدن. بی تفاوتیِ امیدوار کننده ای بود برایِ خودم. فقط کلی روی پولِ این جایزه حساب کرده بودم و شکمم را صابون زده بودم، که به گا رفت!
در هر حال اگر داوری این جایزه مثل پارسال باشد، مطمئنم که داستانِ من از داستان های دوم و سوم بهترند... اما خوب چه فرقی می کند؟!
مهم این است که داستانِ خوبی نبود. این واضح است که داستانِ «هشت فصل» اصلا داستانِ خوبی نیست. آن را در بدترین دورانِ زندگی ام نوشتم. با آشفته ترین و آشوب ناک ترین وضعِ ذهنی.
بگذریم!

این امتحان ها را هم که به تخم اعلام کردم و با شرافت (!) ورقه ها را سفید تحویل دادم و حالا اخراج که بشوم / یا انصراف، معدلم حتا زیر ده است!
چه فرق می کند؟
مهم سربازی است که باید بروم و کار که باید پیدا کنم و بکنم که...
نمی توانم!
نمی توانم...
به همه ی مقدساتِ شما قسم که نمی توانم!

ركسانا
View comments | Post a comment


1 Comments:


Hello. This post is likeable, and your blog is very interesting, congratulations :-). I will add in my blogroll =). If possible gives a last there on my blog, it is about the DVD e CD, I hope you enjoy. The address is http://dvd-e-cd.blogspot.com. A hug.
۵:۱۴ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  
© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه